«هنوز از اینکه نتوانستم با پسرم درست خداحافظی کنم چنان عذاب میکشم که انگار سنگینترین بارهای دنیا را روی دوشهایم گذاشتهاند تا آن را حمل کنم. برای مادر جوانی که همه زندگیاش فرزند کوچکش بوده؛ از دست دادن این موهبت الهی به هیچ عنوان آسان نیست و فاجعهای که بر من گذشت این خداحافظی را صدچندان سختتر و عذابآورتر کرد. میخواستم لااقل برای آخرین بار هم که شده او را در آغوش بگیرم، ببوسمش و برایش آرزو کنم که در دنیای بعدی مثل گذشته شاد و خوشحال باشد. فرصتی که ماموران پلیس هرگز به من ندادند و باعث شدند که حتی 10 روز بعد از مرگ پسرکم نتوانم صورتش را برای آخرین بار ببینم و با این کار تا پایان عمر مرا عزادار نگه داشتند. گاهی اوقات همسرم به من میگوید با وجود سختیهایی که در طول این ماهها کشیدهایم خوشحال است چون میداند که خداوند جای خوبی برای فرزندمان در بهشت در نظر گرفته و تنها با این امید کمی آرام میگیرم و به یاد شادیهایی که در انتظار اوست لحظهای لبخند میزنم. مرگ فرزند سختترین درد دنیاست که من آن را خیلی زود تجربه کردم.»
ابی پدمور، مادر 22 سالهای است که فرزند 3 سالهاش الفی بر اثر ابتلا به باکتری عفونی در بیمارستان جانش را از دست داد. مرگ ناگهانی این پسربچه باهوش برای خانوادهاش آنقدر غیرمترقبه بود که سبب بیماری عصبی در پدرش شد و نهتنها زندگی آنها را به طور کامل تغییر داد، بلکه سبب اتفاقاتی شد که بعدها درد رفتن این کودک را سختتر و غیرقابل تحملتر میکرد. خانم پدمور در حالی که از مرگ فرزندش داغدار بود، تنها چند ساعت پس از انتقال کودکش به بیمارستان و ثبت مرگش توسط ماموران پلیس دستگیر شد. او و شوهرش متهم شدند آن طور که باید از الفی نگهداری نکردهاند و در واقع متهم به قتلی هستند که برای اثبات بیگناهیشان راه سختی در پیش دارند. اتهام سنگینی که گرچه برطرف شد، اما آثار بسیاری بر جای گذاشت که در نهایت سبب شد این خانواده به خاطر مشکلات به وجود آمده از این اتهام به دادگاه شکایت کرده و درخواست رسیدگی کنند.
دنیا روی سرم خراب است
«ازدواج من با شوهرم یک اتفاق عاشقانه بود. ما با هم در یک دبیرستان درس میخواندیم و بعد از فارغالتحصیلشدن خیلی خوب میدانستیم که چه هدفی داریم؛ ازدواج کردن. بعد از برگزاری مراسم ازدواجمان با خودم فکر میکردم که خوشبختترین دختر دنیا هستم که به آنچه در دنیا آرزویش را داشتهام رسیدهام و به شادی زندگی میکنم، اما ورود الفی به زندگیمان بود که به من ثابت کرد تا آن زمان چیزی از خوشبختی نمیدانستهام و همه لذتهای دنیا را به شکلی ناچیز تجربه کرده بودم. حضورش در خانه آنقدر لذت بخش بود که گاهی اوقات با خودم فکر میکردم تمام آن دسته از دوستانم که به من میگفتند بچهدار شدن در سن و سال من و همسرم دیوانگی است، خودشان افرادی نادان هستند که اوج لذت داشتن یک خانواده خوب را هرگز درک نکردهاند. آنقدر زندگی برایم زیبا بود که با وجود سختیهایی که بزرگ کردن یک کودک داشت آن را به جان خریدم و در عین حال به درس خواندنم ادامه دادم و مدتی بعد توانستم به عنوان یک پرستار و کمک دندانپزشک استخدام شوم و به زندگی مشترکم با شوهرم سر و سامان بیشتری بدهم. آنچنان از اتفاقاتی که در زندگیام افتاده بود سرمست بودم که حتی لحظهای فکرش را هم نمیکردم که این خوشبختیها میتواند زودگذر باشد و همه آنچه که خداوند به ما میدهد را ممکن است در یک چشم به هم زدن از ما بگیرد. این درسی بود که بعد از مرگ پسرم الفی آن را آموختم، اما برای آن تاوان زیادی پرداختم که گاهی احساس میکنم از حد توانم خارج است. روزها و شبها بدون فرزند برای من و شوهر بیمارم همچون زندانی است که همه دیوارهایش سیاه است و هیچ نور و روشنایی برای آن وجود ندارد. رفتن الفی تاوان سنگینی دارد که انگار پرداختنش تمامی ندارد.
مرگ کودک مشکوک بود
ماموران پلیس و امداد با تماس زن جوانی که خودش را ابی پدمور معرفی میکرد راهی منزلی در حومه لسآنجلس شدند. آنها در تماس تلفنی کوتاهی که این زن با اپراتور پلیس برقرار کرده بود متوجه وضعیت وخیم کودکی شدند که به طور ناگهانی دست از نفس کشیدن برداشته و به نظر میرسید جانش را از دست داده باشد. دستکم 5 مامور امداد با انواع وسایل پیشرفته خود به محض دیدن الفی کوچک تمام سعی خود را به کار گرفتند تا او را دوباره به نفس کشیدن باز گردانند اما همه تلاشها بیفایده بود و تنها چند دقیقه بعد گزارش مرگ این پسربچه در پروندهاش درج شد. حدود 3 ساعت بعد از انتقال جسد بیجان الفی به پزشکی قانونی، بیمارستان که باید دلیل مرگ ناگهانیاش را مشخص میکرد به مادر الفی اتهام قتل را داد. از نظر ماموران پلیس، تماس این زن با ماموران دیرتر از آنچه معمول بود صورت گرفته و حاکی از آن بود که او در رسیدگی به وضعیت پسرش کوتاهی کرده است. از سوی دیگر همسر این زن که بر اثر شوک وارده از مرگ پسرش دچار حمله عصبی شده و او هم در بیمارستان به سر میبرد به عنوان مظنون دوم این پرونده معرفی شد و خیلی زود خانواده کوچک زیبایی که تا ساعاتی قبل به شادی در کنار هم زندگی میکردند دچار کابوسی شدند که ماهها ادامه یافت.
خانم پدمور باید ثابت میکرد کوچکترین عمدی درمرگ پسرکش نداشته و شوهرش که عاشقانه فرزندش را دوست داشت هرگز برای مرگ با او همدستی نکرده است. اتهامات سنگینی که با وجود گزارش نهایی پزشکی قانونی مبنی بر مرگ این پسرک بر اثر ابتلا به نوعی عفونت شدید رودهای از پرونده خط خورد و والدین داغدار را از زندان راهی خانه ساخت، اما آثاری که این پرونده به جا گذاشت آنقدر گسترده بود که سبب شکایت خانم و آقای پدمور از پلیس و پرونده تشکیل شدهشان شد.
آنها وجدان ندارند
«وقتی قبل از آن که حتی بتوانم پسرم را برای آخرین بار در آغوش بگیرم مرا با دستبند به بازداشتگاه منتقل کردند فکر میکردم همه این جریانات را خواب میبینم. آنقدر همه چیز سریع اتفاق افتاده بود که مدام با خودم تکرار میکردم این کابوسی وحشتناک است که بزودی از آن بیدار میشوم و دوباره به زندگی زیبایم برمیگردم، اما اینطور نبود. همه چیز واقعیت داشت و پلیس بدون آن که ذرهای وجدان داشته باشد من و شوهرم را به اتهام دست داشتن در قتل پسر عزیزمان متهم شناخته و برایمان پروندهای قطور درست کرده بود. همسرم با خونسردی ظاهریاش، بر اثر فشار وارده از مرگ الفی راهی بیمارستان شده بود و من که همچون جسدی متحرک تنها راه میرفتم و با خودم حرف میزدم، خیلی زود خودم را پشت میلههای زندان دیدم. چند ساعت بعد وکیل تسخیری که برایمان در نظر گرفته شده بود به من پیشنهاد داد تا زمانی که پزشکی قانونی و تیم اطبای حاذق بیمارستان در مورد مرگ پسرم اظهار نظر نکردهاند هیچ دفاعی از خود نکنم و سعی کنم در خلوت خودم به خداحافظی با پسرم بپردازم. میدانستم جوابی که این پزشکان صادر خواهند کرد مطمئنا به نفع من خواهد بود، اما زمانش آنقدر طول کشید که سبب شد همه خانواده، دوستان و همکاران من در جریان این اتهام بیربط قرار بگیرند. خیلی سریع همه آن کسانی که حتی یک بار مرا دیده بودند از من و شوهرم به عنوان قاتلان بیرحمی یاد میکردند که با بیتوجهی به فرزندشان سبب شدند او به شکل ناگهانی نیمههای شب در خواب با تب بالا جانش را از دست بدهد و از دنیا برود.
این کابوس ادامه داشت تا هفتهها بعد و با وجود اثبات بیگناهیمان وقتی از زندان بیرون آمدم متوجه شدم این مدت آنقدرعلیه من و همسرم و پروندهمان جو سازی شده که حتی برای یک بار دیگر هم نمیتوانم به محل سکونتم بازگردم. همه جا با چشم شک و تردید به من نگاه میشد و میدانستم افراد زیادی هستند که با وجود رای بر بیگناهی ما، مرگ الفی را به گردنمان میاندازند. اکنون با گذشت ماهها از این کابوس بیانتها، من و همسرم که مدتهاست بیکاریم، حتی به خانهای که زمانی محل خوشبختیمان بود بازنگشتهایم و تنها راه برای اعاده حیثیتی که از ما بر باد رفته است را شکایت به دادگاه دیدهایم.
گرچه مرگ الفی نه انرژیای برایمان به جا گذاشته و نه علاقهای برای گذراندن روزهایی که از پی هم میگذرند، اما گاهی با خودم فکر میکنم به خاطر پسرم هم که شده بهتر است ثابت کنم بدون کوچکترین شبههای ما قاتلان فرزندمان نبودهایم و با این کار لااقل روح پسرم را شاد میکنم. او خودش میدانست که من و پدرش بیش از هر موجودی در دنیا عاشقانه او را دوست داشتهایم و هرگز فراموشش نخواهیم کرد و ادعاهای بیپایان مردم بی انصاف هرگز حقیقت نداشته است.»
مترجم: المیرا صدیقی
منبع: کورت نیوز
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم