در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
وسایل پذیرایی که ستوان ظهوری میتوانست برای حسین مهیا کند فقط چای لیوانی بود با قندهایی که هر حبهاش دستکمی از کله نداشت؛ البته حسین هم شرایط را درک میکرد به هر حال به مهمانی نیامده بود. سر صحبت را سرگرد شهاب باز کرد: «گفتی مهدی بچه پرورشگاهی بود و در تمام سالهایی که با تو کار میکرد دست از پا خطا نکرده بود و تنها دلیلی که باعث شد تو به خاطر سرقت به او مشکوک شوی این بود که درست روز قتل ناپدید شد.»
مرد رستوراندار به علامت تایید سرش را تکان داد و نفسش را یک آن در دهان جمع کرد و یکهو بیرون داد. طوری که صدایی شبیه به صدای مار زنگی وقتی دارد دنبال طعمه میگردد، تولید شد. شهاب حرفهایش را ادامه داد: «مهدی شبها در رستوران میخوابید و طبیعی است به اتاق طلاها دسترسی داشت، اما اینکه درست همزمان با دزدی به قتل میرسد، نشان میدهد او همدست یا همدستانی داشته که سر خودش را هم زیر آب کردهاند تا ردپایی از خودشان به جا نگذارند. شاید همدست او از کارگران خودت باشد. کسی هست که به او شک داشته باشی؟»
حسین این بار بدون اینکه سرش را بالا بگیرد نگاهش را به سقف دوخت طوری که پیشانیاش چین افتاد. داشت فکر میکرد اسم چه کسی را میتوانست بگوید. در اینجور مواقع همه مشکوک به نظر میرسند و آدم نمیتوانست به گذشته کسی استناد و او را تبرئه کند. بد شرایطی بود، حسین از یک طرف باید دنبال 20 کیلو طلایش میگشت و از طرفی باید در ماجرای قتل کارگرش مداخله میکرد. هیچ وقت در زندگی در چنین شرایط پیچیده و بغرنجی قرار نگرفته بود. ستوان ظهوری وقتی دید مرد رستوراندار از پاسخ دادن به سوال کارآگاه ناتوان است، پیشنهاد تازهای داد: «اسم همه کارگرانت را بنویس تا تکتک دربارهشان حرف بزنیم.»
حسین قلم و کاغذ را از دست ستوان گرفت. در این فاصله کارآگاه یک بار دیگر نظریه پزشکی قانونی را خواند. قاتل با جسمی سخت به سر مهدی ضربه زده بود. مقتول زمان مرگ هنوز چکمههای کارش را به پا داشت. پس هیچ بعید نبود در رستوران کشته شده باشد، اما بچههای اداره مبارزه با سرقت در گزارششان حرفی از آثار خون یا هر چیز دیگری که نشانهای از جنایت باشد، نزده بودند. حسین 11 اسم را زیر هم ردیف کرد، خط خوبی داشت، اما چشمانش کمکم داشت آستیگمات میشد. نمیتوانست صاف بنویسد. او قبل از اینکه کاغذ را به ظهوری بدهد، پرسید: «بچههایی را هم که این مدت رفتهاند بنویسم.»
گوش شهاب تیز شد و هیجانزده پرسید: «مگر کسی هم در این مدت از رستوران رفته؟»
یک نفر، سیروس کارگر خوبی بود البته قبل از آن ماجرا گفته بود میخواهد برود. بچه شمال است آنجا شالیکاری دارند. اتفاقا چند باری خودم هم ازشان خرید کردم البته برنج زیاد به کار ما نمیآید. برادرش رفته سربازی و پدرش دست تنها شده برای همین از یک ماه قبل گفته بود میخواهد برود. سر موقع هم رفت بعد از سرقت تا یک هفته هم پیش ما بود. اگر اشتباه نکنم 7 یا 8 روز است که رفته.
انتظار شهاب از حرفهای رستوراندار برآورده نشد. او بیشتر دنبال کارگری میگشت که بیمقدمه غیبش زده یا به هر دلیلی اخراج شده است، اما به هر حال درباره همین آقا سیروس هم میشد، تحقیق کرد بویژه آنکه سیروس به گفته حسین، صمیمیترین دوست مهدی بود و بعضی شبها در رستوران پیش او میماند. کارآگاه به این احتیاج داشت که بداند سیروس الان کجا است و واقعا به شهرشان لشتنشاء برگشته یا جای دیگری است. حسین فقط شماره موبایل او را داشت که کافی نبود؛ البته میشد یک کارهایی کرد، اما قبلش باید برای ردیابی تلفنی مجوز میگرفتند که این کار حداقل تا فردا صبح طول میکشید.
کارآگاه به جلسه 3 نفریشان خاتمه داد تا سری به اداره مبارزه با سرقت بزند و درباره این پرونده کمی تبادلنظر کند. افسر پرونده سرقت شمشها قبلا همه کارهایی را که معمولا در اینجور مواقع انجام میدهند، ترتیب داده و از طریق صنف برای همه طلافروشان و طلاسازان نامه ارسال شده بود، اگر کسی خواست مقدار زیادی شمش را بفروشد حتما پلیس را خبر کنند ولی در این دو هفته خبری نشده بود.سرگرد خودش را در برابر یک چند راهی میدید. شاید مهدی شمشها را جایی پنهان کرده و دست کسی هم به آن نمیرسد برای همین هم تا به حال هیچکس برای فروش آنها اقدام نکرده است. شاید دزدی و قتل دو موضوع کاملا جداگانه باشد و هیچ ربطی به هم نداشته باشد. به هر حال نمیشد دست روی دست گذاشت. ستوان ظهوری از همان لحظهای که حسین را تا وسط حیاط اداره بدرقه کرد، دنبال گرفتن مجوز ردیابی تلفنی افتاده بود.
آن روز هم بدون حصول نتیجه تمام شد. آخروقت حسین یک خبر کوچک را به کارآگاه داد: «ظاهرا من که پیش شما بودم سیروس زنگ زده بوده رستوران. بچهها هم گفتند چه اتفاقی برای مهدی افتاده حالا قرار است خودش را به تهران برساند گفته شنبه یا یکشنبه هفته آینده میآید.»
شهاب تا وقتی به خانه رسید و حتی سر میز شام تمام حواسش پی این پرونده بود. برای همین اصلا متوجه نشد پسرش فربد برای تمدید دوره اینترنت چه میگوید و چه میخواهد. صبح روز بعد ستوان ظهوری مجوز در دست وارد اتاق شد. حسین هم آماده بود تا تلفن بزند. او قبلش کمی تمرین کرد تا خونسرد و عادی رفتار کند. شهاب چند بار گوشزد کرد: «همان حرفهای عادی را بزن بگو، شنیدم دیروز تلفن زده بودی و از اینجور چیزها. هر چقدر طولانیتر، بهتر اگر سوالی پیش آمد برایت مینویسم و تا وقتی هم اشاره نکردهام قطع نکن.»
حسین نفس عمیقی کشید و شماره را گرفت. سیروس در زنگ سوم جواب داد. خیلی ساده و صمیمانه حرف میزد و صدایش حزنآلود بود. میگفت از مرگ مهدی شوکه شده و الان دستش در شهرستان بند است وگرنه شبانه خودش را میرساند.
مکالمه 8 دقیقه و 32 ثانیه طول کشید. این مفیدترین زمانی بود که صرف این پرونده شده بود؛ چون مشخص شد سیروس برخلاف ادعایش شمال نیست و در همین تهران در جایی حوالی مولوی است. پس کاسهای زیر نیم کاسه بود. فکری مثل یک شهابسنگ ناگهان از ذهن شهاب عبور کرد: «اگر مهدی اصلا بیگناه باشد چه. شاید سیروس میخواسته سرقت کند، مهدی جلویش ایستاده و کشته شده بعد همه کاسه و کوزهها سر مهدی شکسته.»
حسین ترجیح میداد این فرضیه درست باشد. شاید به این خاطر که مهدی را از 18 سالگی زیر بال و پر خودش گرفته بود پذیرش اینکه طرف نمک خورده و نمکدان شکسته برایش سخت بود. حالا باید سیروس را دستگیر میکردند، اما چه طور؟ آنها فقط یک نشانی حدودی داشتند که دردی را دوا نمیکرد.
ستوان ظهوری نظری داشت که درخور توجه بود: «اگر سیروس واقعا قاتل باشد حالا که فهمیده جنازه پیدا شده حتما تقلایی میکند، بالاخره کاری میکند که باعث میشود گیر بیفتد.»
معمولا همینطور بود و انتظار و صبر نتیجه میداد.دو روز بعد خبر تازهای رسید. بچههای اداره سرقت باخبر شده بودند یک مرد جوان برای فروش 20 کیلو شمش طلا دست به کار شده و برای همین امروز با یک کارگاه در میدان هفتتیر قرار دارد. شهاب و بچههای اداره سرقت به کارگاه رفتند. چند نفری در نقش کارگر ظاهر شدند و چند نفری بیرون را زیرنظر گرفتند. شهاب و دستیارش هم گوشهای پنهان شدند و در انتظار ماندند.
فروشنده شمشها خود سیروس بود. او تا بخواهد به خودش بجنبد دستگیر شد و یک ساعت بعد در اداره آگاهی چارهای ندید جز اینکه به کشتن دوست صمیمیاش و سرقت طلاها اقرار کند.
یک شب که در رستوران مانده بودم مهدی ماجرای طلاها را به من گفت. یعنی از دهانش در رفت نه اینکه منظوری داشته باشد از همان شب وسوسه شدم شمشها را بدزدم. بالاخره هم نقشهای کشیدم، آن شب مهدی داشت زمین را تمیز میکرد که با یک میله به سرش زدم، وقتی مطمئن شدم مرده در اتاق طلاها را باز کردم و شمشها را برداشتم. آن شب پیکان یکی از دوستانم را قرض گرفته بودم، جسد و طلاها را بارش کردم و صبح روز بعد اول وقت جسد را در پارک چیتگر انداختم و طلاها را هم پنهان کردم؛ از قبل برنامه همه چیز را چیده بودم و به صاحب رستوران گفته بودم میخواهم برگردم شهرمان تا وقتی غیبم زد کسی به من مشکوک نشود. مهدی را هم کشتم چون میدانستم با ناپدید شدن او همه فکر میکنند سرقت کار خودش است؛ البته فکر نمیکردم جسد به این زودیها پیدا شود، شمشها را گذاشته بودم تا آبها از آسیاب بیفتد، وقتی خبردار شدم جنازه پیدا شده به سرم زد زودتر بفروشم شان و از ایران بروم اما نشد.
سیروس جنایت بیرحمانهای را مرتکب شده بود و باید تقاص کارش را پس میداد، برای همین شهاب تمام سعیاش را کرد تا پرونده را زودتر تکمیل کند و به دست بازپرس بسپارد.
علیرضا رحیمینژاد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: