در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
«برندی از وقتی به دنیا آمد زجر کشید. من هم پابه پای او از شرایطی که داشت عذاب میکشیدم و هر روز از خدا میخواستم هر چه زودتر یا شفایش دهد یا خلاصش کند. میدانستم اوضاعی که دارد هیچ ارتباطی به من یا نوع زندگیم هنگام بارداری ندارد و این شرایط بد فیزیکی و مغزی که از بدو تولد به آن دچار شده مشکل ژنتیکی است که ممکن است در هر نوزادی بهوجود بیاید. آنطور که پزشکش به من گفته بود با وجود نگهداری بسیار خوبی که از او میشد تنها چند ماه دیگر زنده میماند و این حرف برایم دردناکترین اتفاق دنیا بود. اینکه بدانی صاحب فرزندی هستی که تنها چند ماه و حتی چند هفته دیگر مهمان توست بسیار زجرآور است و من و شوهرم تمام این دوران سخت را سپری کردیم. روزی که متوجه شدم نوزادم به علت خوردن بیش از اندازه قرصهای مسکن و ضد درد جانش را از دست داده؛ چارهای جز قبول کردن حقیقت نداشتم. تنها مشکل ترسی بود که از پلیس در وجودم بود و مرا به ناچار مجبور به رفتار احمقانهای کرد که اکنون گرفتار آن شدهام. گرفتاریای که انگار پایان ندارد.»
سوسلی اردون مادر 26 سالهای است که از 6 ماه قبل به اتهام به قتل رساندن نوزاد 2 ماهه بیمارش راهی دادگاه شده و از خود دفاع میکند. او متهم است با خوراندن مقدار زیاد داروی مسکن به برندی، دختری که از بدو تولد با مشکلات جدی ژنتیکی دست و پنجه نرم میکرد و دچار عقب ماندگیهای گسترده بوده، سبب بیهوشی او شده و سپس بدن نیمه جانش را به آتش کشیده است. رفتاری دور از انسانیت که به محض فاش شدن آن و تشکیل پرونده برای مادری که صاحب 3 فرزند دیگر هم هست او را راهی دادگاه کرده و اعضای هیات منصفه را به درخواست اشد مجازات برای این زن رسانده است. اتهام سنگینی که به نظر میرسد راه فراری از آن وجود نداشته باشد.
برندی خوشبخت نبود
«زمانی که فرزند چهارمم را باردار شدم مدام با خودم فکر میکردم بعد از تولد او دیگر بچه دار نشوم و تمام وقتم را برای نگهداری درست از کودکانم بگذارم. از زمانی که ازدواج کرده بودم و بلافاصله صاحب بچه شدم، هرگز وقت رسیدگی به خودم و یا زندگی مشترکم را پیدا نکردم. گرچه همسرم مرد خوب و سختکوشی بود که همه تلاشش سر و سامان دادن به زندگی نوپایی بود که خیلی زود تبدیل به خانوادهای پرجمعیت شد. تولد برندی تمام آنچه را که برای آیندهام در نظر داشتم به طور کامل بههم ریخت و معادلاتی که در ذهنم داشتم از بین برد. در طول دوران بارداری مثل گذشته از هر خوراکی، دارو و حتی آب و هوایی که میتوانست برای جنینی که در شکم داشتم مضر باشد دوری کردم و تمام سعیام را کردم تا این بار هم فرزندی سالم به دنیا بیاورم. اما تنها چند روز بعد از تولد دخترم بود که متوجه شدم اینبار اوضاع با همیشه فرق دارد. ما صاحب کودکی شده بودیم که به علت مشکلات ژنتیکی به شدت بیمار بود و امیدی هم به بهبودش وجود نداشت. اصل ماجرا آن بود که هر چقدر هم که من دوران بارداری سالمی را گذرانده بودم باز هم فرزندم به شدت عقب ماندگی داشت و به هیچ عنوان هم راهی برای جبرانش وجود نداشت. به محض به دنیا آمدن دخترمان؛ او به خاطر شرایط ویژهاش در بیمارستان بستری شد. من که دلم میخواست مثل دیگر فرزندانم او را در آغوش بگیرم و همواره در کنارم باشد از شرایطی که به وجود آمده بود به شدت مستاصل بودم. نمیدانستم تا چه زمانی میتوانم تحمل کنم که فرزند کوچکم مدام در بیمارستان و در اتاقهای ویژه بستری باشد و من تنها از راه دور نظارهگرش باشم. در طول مدت 2 ماهی که از زندگی دخترمان گذشت او بیشتر وقت را در بخش ویژه بیمارستان اطفال بود و پزشکان مدام به من میگفتند که به او وابستگی پیدا نکنم. آنچه از شواهد مشخص بود او هرگز نمیتوانست دختری عادی باشد و تلاشهای پزشکان برای زنده نگه داشتنش تنها میتوانست چند ماه موثر باشد.
در آخرین ملاقات با پزشکش متوجه شدیم با وجود تمام داروهای گرانقیمتی که برای دخترمان تجویز شده تنها چند ماه دیگر فرصت زندگی دارد و اوضاعش لحظه به لحظه بدتر میشود تا جایی که حتی غذا خوردن او هم با استفاده از لولهای که به معدهاش فرستاده شده بود صورت میگرفت. باورکردنی نبود که قشنگترین اتفاق در زندگی هر مادری میتواند تبدیل به کابوسی شود که هر لحظهاش زجر و ناراحتی است. دیدن فرزندم روی تخت بیمارستان آنقدر سخت بود که احساس میکردم تمام تواناییام را از دست دادهام. روزی که برای آخرین بار از بیمارستان مرخص شد و به خانه آمد فکر میکردم تمام بار دنیا روی دوش من گذاشته شده است. نوزادی بیمار داشتم که حتی نمیتوانست شیر بخورد و باید از لولهای که در بینیاش بود به او غذا میرساندم و هر مادری خودش را به جای من بگذارد میفهمد که دیدن این صحنهها چه زجری دارد و من چطور باید همه اینها را تحمل میکردم. وقتی متوجه فاجعه شدم آنقدر دست و پایم را گم کرده بودم و از لحاظ روحی نامتعادل بودم که دست به احمقانهترین کار دنیا زدم. کاری که هیچ فرد عاقلی آن را انجام نمیدهد.»
مادر بیرحم عامل مرگ نوزاد است
ماموران پلیس ویرجینیای آمریکا با تماس تلفنی مردی که خودش را پدر برندی معرفی میکرد در جریان پروندهای پیچیده قرار گرفتند. طبق اظهارات این مرد جوان، همسرش که تنها 2 ماه قبل صاحب نوزادی عقب مانده شده بود به شکلی ناگهانی فرزندشان را از خانه خارج کرده و در مقابل سوالات شوهرش جوابهای ضد و نقیض میداد. این مرد که برای سلامت کودکش نگران بود در تماس با ماموران از آنها درخواست کمک کرد تا از این راه بتواند سرنخی از دختر گمشدهاش پیدا کند. چندین جلسه بازجویی از مادری که مدعی بود کودکش را به بستگان دورش سپرده تا از او نگهداری کنند کافی بود تا در نهایت اعتراف کند برندی را قربانی رفتاری بسیار خشونتآمیز کرده است.
این زن جوان در حالی که به شدت ابراز ندامت میکرد لب به اعتراف گشود و عنوان کرد چند هفته قبل زمانی که احساس کرده نوزادش بیش از اندازه داروهای مسکن دریافت کرده و درگذشته است جسدش را در سطل زبالهای انداخته و سپس آن را آتش زده است. اعتراف هولناکی که بلافاصله ماموران را به تلاش برای پیدا کردن هر مدرکی از نوزاد انداخت و در نهایت بقایای پیدا شده در سطل زبالهای که تقریبا چیزی از آن باقی نمانده بود نشان داد که مادر بی رحم نوزادش را به قتل رسانده و با آتش زدنش همه مدارک را از بین برده است.
وجود لوله طبی که به برندی متصل بود در سطل زباله سوخته از مهمترین مدارک کشف شده در پرونده معرفی شد و بقایای به جا مانده از جسد بلافاصله به پزشکی قانونی منتقل شد تا تحت بررسی قرار بگیرد. در اولین گزارش پزشکی قانونی اعلام شد بر خلاف آنچه خانم سوسلی اردون ادعا میکند فرزند بیگناهش هنگام آتش زدن سطل زباله زنده بوده و این حقیقت از روی ذرات ریز دود غلیظ بهجا مانده در ریه مقتول تشخیص داده شده و به اثبات رسیده بود. دهها مدرک دیگر که نشان میداد مادر بیرحم از روی قساوت و سنگدلی نوزاد بیمارش را به عمد به قتل رسانده کافی بود تا او راهی دادگاه شود و حکم عمل جنایتکارانهاش را دریافت کند. حکمی که میتواند حبسی مادامالعمر برای او باشد.
من هم قربانی سرنوشت هستم
«مادر نوزاد بیمار بودن اصلا کار آسانی نیست. بهخصوص که 3 فرزند خردسال دیگر هم داشته باشی که به مراقبت دائمی احتیاج دارند. در 2 ماه گذشته و پس از تولد دخترمان روزی نبود که از خداوند آرزوی مرگ نکنم چون احساس میکردم از لحاظ روحی و جسمی دیگر نمیتوانم شرایط سختی که برایم به وجود آمده بود را تحمل کنم. از یک سو خودم را در بیماری دخترم مقصر میدانستم و از سوی دیگر از دیدنش زجر میکشیدم.
چرا باید نوزادی بیگناه که هنوز از زیباییهای زندگی چیزی ندیده بود درگیر بیماری سختی میشد که تمامش درد و ناراحتی بود. گاهی اوقات با خودم فکر میکردم او با چشمانش از من میخواهد از شرایطی که داشت خلاصش کنم و به همین خاطر بود که داروهای مسکنش را بیش از آنچه برایش تجویز شده بود به او میخوراندم تا بلکه کمی از درد و رنجی که داشت کاسته باشم.
مرگش برای من هم همانقدر سخت است که پدرش از آن در عذاب است اما اشتباه بزرگ من رفتاری بود که پس از مرگ برندی انجام دادم و به خاطر آن همه چیز را به گردن میگیرم. خدا میداند که من تصور میکردم دخترم بر اثر خوردن مقدار زیاد مسکنی که خودم به او دادم جان سپرده و نمیدانستم هنوز زنده است و نفس میکشد.
میخواهم تمام آنهایی که با خودشان مرا مادری بیوجدان یاد میکنند بدانند نگهداری کردن از نوزادی که هرگز روز خوشی در زندگیش ندیده است خود مرگ تدریجی است که من به آن دچار بوده ام. من هم در واقع با برندی مردهام».
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: