اولین کسی که در روز محاکمه علیه حسام اقامه دعوا کرد، شفیعی، نماینده دادستان تهران بود. او از دادگاه خواست تا حسام را بر اساس قانون مجازات کند.
او میگوید: ماجرا از این قرار است که 2 سال قبل به پلیس خبر داده شد که زنی جوان در خانهاش به قتل رسیده است. این زن بسیار جوان بود و آن طور که از شواهد بر میآمد، او با کینه شدیدی به قتل رسیده بود. این نکته در اولین لحظاتی که ماموران در محل حاضر شدند، مشخص شد. چرا که ضربات متعددی بر بدن این زن وارد شده بود و پلیس براحتی فهمید که ضارب، فردی بوده که از مدتها قبل دشمنی عمیقی با این زن داشته است.
این نکته زمانی بیشتر برای پلیس روشن شد که آنها فهمیدند مقتول همسردوم مردی به نام حسین بوده است. بنابراین ظن یک انتقامگیری عشقی قوت گرفت. بررسیها نشان داد شوهر مقتول پسرجوانی به نام حسام دارد که با همسر دوم پدرش بشدت درگیر شده، بنابراین پلیس به خانه حسام رفت و او را بازداشتکرد. پسرجوان بدون هیچ مقاومتی اعتراف کرد و صحنه قتل نیز بازسازی شد.
نماینده دادستان تهران ادامه میدهد: این جوان در حمایت از مادرش دست به قتل زده، او دچار احساسات شده و البته نباید اشتباه پدر را نیز در این میان نادیده گرفت. علاقه پسران به مادرانشان همیشه زیاد بوده و حسام نیز از این امر مستثنی نبوده است. زمانی که او متوجه شده مادرش از کاری که پدرش کرده، در عذاب است برای حذف رقیب عشقی مادر اقدام کرده و زن جوان را به قتل رسانده است.
حسام با تصمیم قبلی دست به قتل زده و حتی برای اینکه بتواند تصمیمش را عملی کند، مشروب هم خورده است. بنابراین نمیتوان گفت او مرتکب یک قتل اتفاقی شدهاست. این جوان با توجه به کینهای که از رقیب عشقی مادرش داشته و برای اینکه عذاب کشیدن مادرش را نبیند، تصمیم به قتل او گرفته و چندین روز در این مورد فکر کرده است. او بعد از قتل به خانه رفته تا احساس امنیت کند و میدانسته که ممکن است بازداشت شود، اما فرار نکرده همه این مسائل نشان میدهد حسام جوان هوشمندی است و همه این مسائل را برنامهریزی کرده است، بنابراین باید مجازات فردی که با سبق تصمیم دست به چنین عمل خشنی زده است، در مورد او اجرا شود.
من هم به عنوان نماینده دادستان تهران وظیفه قانونی خود میدانم که درخواست مجازات قانونی برای متهم کنم و براین مساله تاکید دارم.
مادرم از همهکس مهمتر بودحسام قبول دارد که با برنامهریزی قبلی دست به قتل همسر دوم پدرش زده است، اما برای انجام این کار دلایلی دارد که هرچند قانون آن را دلیل مناسبی برای قتل نمیداند، اما برای او دلیل مناسبی است و میگوید برای کمک به مادرش چارهای بجز این کار نداشتهاست.
در دادگاه هم گفتی که قتل را قبول داری، اما نگفتی که چند وقت بود که به این موضوع فکر میکردی؟
حدود یک هفته. من از آن زن متنفر بودم و فکر میکردم زنی که این طور خانوادهای را به آشوب میکشد باید بمیرد. او آنقدر خانوادهام را آزار داده بود که از وقتی آمد، دیگر یک روز خوش نداشتیم.
از چه زمانی فهمیدی که پدرت با زن دیگری ازدواج کرده است؟
زمان زیادی بود. حدود 2سال تقریبا از وقتی به خدمت سربازی رفتم، متوجه شدم که پدرم چه کرده است و زندگی ما تحت تاثیر قرار گرفت.
پدر و مادرت با هم اختلاف داشتند؟
نه آنها زندگی عادی داشتند، پدرم مرد هوسرانی بود. اگر این طور نبود سراغ زنی که دهها سال از خودش جوانتر بود نمیرفت. آن زن تقریبا همسن من بود و نمیدانم که چرا پدرم این کار را کرد، اما میدانم آن زن با آگاهی کامل با پدرم ازدواج کرد. او میدانست که پدر من زن و چند بچه دارد، با این حال با او ازدواج کرد و زندگی ما را دگرگون کرد.
چرا تو دخالت کردی و اجازه ندادی که پدر و مادرت خودشان برای این مشکل راهحلی پیدا کنند؟
وقتی مادرم فهمید ، درخواست طلاق کرد، اما پدرم رضایت نمیداد و میگفت که حاضر نیست از مادرم جدا شود. آنها به دادگاه هم رفتند اما پدرم مادرم را طلاق نداد. او مادرم را رها کرده بود و به خانه نمیآمد. از وقتی ازدواج کرده بود، درخانه آن زن میماند. مادرم خیلی عذاب میکشید و کاری هم نمیتوانست بکند.
چه شد که تو قتل را انتخاب کردی؟
میدانستم که او کجا زندگی میکند و چند بار به خانهاش رفته بودم. در نهایت وقتی دیدم که حاضر نیست دست از سر خانوادهام بردارد تصمیم گرفتم او را بکشم.
در مورد اینکه از پدرت جدا شود، به او حرفی زده بودی؟
بله. او به من میگفت این انتخاب پدرت بوده و من هم او را دوست دارم. او مادرم را درک نمیکرد شاید هم دوست نداشت که به این موضوع فکر کند چون به هر حال او یک زن بود و معنای خیانت را میفهمید.
از آن روز بگو چه شد که دست به قتل زدی؟
مدتی بود که مادرم ناراحت بود و میگفت که نمیتواند این زندگی را تحمل کند. به او گفتم نگران نباشد ، کاری میکنم تا دیگر آزار نبیند. او فکر میکرد من به فکرش هستم و میخواهم زندگی جدیدی برایش درست کنم. تازه خدمت سربازیام تمام شده بود. مقداری مشروب خریدم تا بتوانم شجاعت ارتکاب قتل را به دست آورم مشروب را به خانه آن زن بردم. در زیرزمین خوردم و بقیه آن را برای پدرم گذاشتم. بعد به سراغ آن زن رفتم. او فهمید که میخواهم بکشمش. فرار کرد و به حمام رفت. در حمام را باز کردم و با ضربات چاقو آنقدر به بدنش زدم که مرد.
بعد از قتل چه کردی؟
به خانه خودمان رفتم. حالم خوب نبود. مادرم که مرا دید، متوجه شد که بدحال هستم به او گفتم مشروب خوردهام. به اتاق رفتم تا بخوابم. اصلا مستی در کار نبود. خیلی بدحال بودم و یک روز بعد هم بازداشت شدم.
فکر میکنی با کاری که کردی ، مشکل مادرت حل شده است؟
نه ، میدانم کاری کردم که شرایطش بدتر شد. او حالا نگرانیهایی در مورد من هم دارد. میدانم که او به پدرم دیگر علاقهای ندارد، اما برای من خیلی نگران است.
اولیایدم برای تو درخواست قصاص کردهاند. میدانی که چه سرنوشتی در انتظار توست؟
بله میدانم که حتما به قصاص محکوم خواهم شد، اما از اولیایدم درخواست دارم که مرا ببخشند. من دچار احساسات شدم و از این موضوع خیلی ناراحتم. اشتباه از پدر من بود، اما من انتقام را از زنی گرفتم که خودش هم اسیر خودخواهیها و زیادهخواهیهای پدرم شد. من از اولیایدم درخواست دارم شرایط روحی مرا درک کنند و از آنها میخواهم که مرا ببخشند. من جوانی کردم و بشدت ناراحت هستم. درخواست دارم مرا مثل فرزند خود بدانند و ببخشند.
من زندگیام را باختم
پدرحسام هم حرفهایی برای گفتن دارد. حرفهایی که مادر حسام ، آنها را رد میکند.
این مرد که نمیداند دراین پرونده باید کنار فرزندش باشد یا همسر دومش میگوید: من و همسرم اختلافی نداشتیم و سالهای زیادی باهم زندگی کردیم، اما مشکلاتی وجود داشت که همسرم یعنی مادر حسام هم آنها را درک میکرد و به من گفت که اشکالی ندارد که من با زن دیگری ازدواج کنم. او به من اجازه داد که با زن دیگری باشم و قرار شد که از این ماجرا بچهها خبردار نشوند. اما نمیدانم چه شد که همه چیز تغییر کرد.
مادر حسام گفتههای شوهرش را قبول ندارد و میگوید که این حرفها درست نیست و از ازدواج دوم شوهرش خبری نداشت و این حرفها برای قانع کردن دادگاه است. پدر حسام در پاسخ به این حرفها میگوید: وقتی ازدواج کردم، همسر اولم تازه فهمید که چه شده است. او حسادت میکرد و بعد هم خواست که از من جدا شود. من او را دوست داشتم در مورد ازدواج دومم با او صحبت کرده بودم. به همین خاطر هم با جدایی موافقت نکردم. اختلافات که بین ما زیاد شد، بیشتر وقتم را با همسر دومم میگذارندم. او با من مهربان بود ضمن اینکه سعی میکردم با همسر اولم کمتر ارتباط داشته باشم تا این موضوع را با خودش حل کند. اما او آنقدر با بچهها درمورد این مشکلات صحبت کرد که آنها از من متنفر شدند.
او میگوید: مثل همه پدران دوست داشتم پسرم را در رخت دامادی ببینم و نه در میان دستبند و پابند. اگر میدانستم خانوادهام اینطور دگرگون میشود ، اینطور تصمیم نمیگرفتم.
او میگوید: همسر دومم زن خوبی بود. دختر جوانی که عاشق من شد و من هم. او میخواست بچهدار شود و من هم این حقش را به رسمیت میشناختم. خانواده او حق دارند که عصبانی باشند و پسرم را مقصر بدانند، اما او جوان است و تحت تاثیر حرفهای مادرش قرار گرفته است. او پسر مهربان و خوبی است. اگر مادرش او را تحریک نمیکرد، این اتفاق نمیافتاد.
نمیدانم که باید چه کنم تا اولیایدم از کاری که پسرم کرده،گذشت کنند، اما درخواست دارم به جوانی او رحم کنند. در این میان کسی که زندگیاش را باخت، من بودم. همسر دومم که بسیار به او عشق میورزیدم کشته شد آن هم به دست پسرم و حالا پسرم در آستانه اعدام قرار دارد و من بشدت نگران او هستم. زندگی خودم برایم اهمیتی ندارد و دیگر نمیخواهم عزیزی را از دست بدهم.
علیرضا رحیمینژاد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم