گفت‌وگو با مردی که همسرش را در خیابان کشت

عصبانی ‌شدم‌ و‌ همسرم‌ را‌ کشتم

سال‌ها زندگی مشترک و داشتن چندین فرزند نتوانست کاری کند‌که فریبرز ‌خشمش را ‌کنترل کند‌ و همسرش را به قتل نرساند. او یک سال است در زندان به سر می‌برد و فرزندانش حاضر نیستند او را ببخشند. این مرد به کهنسالی رسیده و می‌گوید از وقتی این اتفاق برایش افتاده ، تنها آرزویش‌مرگ است. گفت‌و‌گوی ما با مرد همسرکش را که در شعبه 71 دادگاه کیفری استان تهران محاکمه شده ‌است ، بخوانید:
کد خبر: ۴۱۲۸۴۵

متهم هستی همسرت را به قتل رسانده ای. قتل توسط افرادی در سنین تو بندرت رخ می‌دهد، چطور توانستی این کار را بکنی؟

در آن زمان حالت عادی نداشتم‌، باورکنید دست خودم نبود والا این کار را نمی‌کردم.

چند سال با همسرت زندگی کردی؟

بیش از 40 سال بود که با هم ازدواج کرده ‌بودیم، اما سال‌های زیادی بود که جدا از هم زندگی می‌کردیم.

این اختلاف از کجا نشأت می‌گرفت؟

مدت زمان زیادی بود. در واقع از زمانی که ازدواج کردیم مشکل داشتیم، اما باز به زندگی مشترک ادامه می‌دادیم.

چرا از هم جدا نمی‌شدید؟

ما فرزندان زیادی داشتیم و نمی‌توانستیم از هم جدا شویم. این بچه‌ها خیلی عذاب می‌کشیدند. چاره‌ای نبود. باید با هم می‌ماندیم تا بتوانیم بچه‌ها را بزرگ کنیم.

فرزندانت همگی ازدواج کرده‌اند و خودشان صاحب فرزند هستند. پس شما می‌توانستید جدا شوید؟

من همسرم را دوست داشتم. او همه کس من بود و وابستگی شدیدی به او داشتم.

اما گفتی که از سال‌ها پیش، از‌همسرت جدا زندگی می‌کردی؟

او مرا ترک کرد. دوستم نداشت. مرتب می‌گفت که از من متنفر است.

اما بچه‌هایت می‌گویند که تو او را ترک کردی؟

من بیمار هستم و نمی‌توانم در تهران زندگی کنم. بیماری شدید ریوی دارم و برای این‌که زنده بمانم به توصیه پزشکان باید به جایی می‌رفتم که هوایی پاک داشته ‌باشد. همسرم اول آمد و در شهرستان با من بود، اما بعد رفت و گفت که دیگر نمی‌تواند ادامه دهد و به تهران برگشت و دیگر حاضر نشد حتی مرا ببیند.

چرا اجازه‌ نمی‌دادی که بچه‌هایت برای حل این اختلاف دخالت کنند؟

من و همسرم باید خودمان مشکل‌مان را حل می‌کردیم و این درست نبود که من از آنها کمک بخواهم. البته باید بگویم که بچه‌ها در بیشتر مواقع طرف مادرشان را می‌گرفتند و از من می‌خواستند که او را طلاق دهم. کاری که هرگز دوست نداشتم انجام دهم.

شما 40 سال با هم زندگی کردید و در تمام این سال‌ها با هم اختلاف داشتید. به هرحال بهتر نبود به این زندگی پایان دهید؟

نمی‌توانستم این کار را بکنم. دوستش داشتم. او مادر 7 فرزندم بود. البته فقط من نبودم که اصرار داشتم این زندگی ادامه پیدا کند، دیگران هم بودند.

یعنی همسرت هم راضی نبود از تو جدا شود؟

او راضی بود و بسیار اصرار داشت، اما هر بار که با مشکل مواجه می‌شدیم و تصمیم می‌گرفتم که او را طلاق دهم پدر و مادرش اصرار می‌کردند که او را نگه دارم. آنها خودشان می‌دانستند که دخترشان بداخلاق است و هیچ کس نمی‌تواند او را تحمل کند و چندین بار هم این موضوع را به من گفته بودند.

فرزندانت می‌گویند که تو مرد بداخلاقی بودی و مرتب مادرشان را کتک می‌زدی. این گفته درست است؟

نه این‌طور نیست. من همیشه همسرم را کتک نمی‌زدم. وقتی خیلی عصبی می‌شدم او را می‌زدم. رفتارهای همسرم گاهی برای هیچ‌کس حتی فرزندان‌مان قابل تحمل نبود.

پس چرا چنین زنی را تحمل می‌کردی؟

من مرد پیری هستم و به کسی احتیاج داشتم که در این سال‌های پیری در کنارم باشد و امیدوار بودم که بالاخره همسرم قبول کند با من بماند، اما این‌طور نشد.

تحقیقات پلیس نشان داده که درگیری شما به خاطر خانه‌ای بوده که همسرت در آن زندگی می‌کرد. گفته می‌شود تو از همسرت خواستی که او همه خانه را به نامت کند؟

در یک مقطع زمانی مشکلی پیش آمد و من مجبور شدم خانه را به نام یکی از پسرانم کنم. وقتی مشکل حل شد پسرم خانه را به نام مادرش کرد. این خانه از ابتدا متعلق به من بود و نه کس دیگری. با میل خودم، خانه‌ام را به نام همسرم نکرده ‌بودم. او خودش خواست که سه دانگ از خانه را به نام من کند و من اصراری به این کار نداشتم. حتی وقتی مرا از خانه بیرون کرد و قفل‌ها را عوض کرد تا نتوانم وارد شوم، هم اعتراضی نکردم.

بچه‌هایت می‌گویند همسرت حق ‌و حقوقش را از تو می‌خواسته ‌است و تو حاضر نشدی
7 میلیون تومان مهریه او را بپردازی؟

می‌خواستم با همسرم زندگی کنم و چنین مسائلی در میان نبود، اما او آنقدر بداخلاقی می‌کرد که درگیر می‌شدیم.

گفته می‌شود همسرت برای جدایی از تو اقداماتی کرده‌ بود، اما تو به این بهانه که او آزاد می‌شود و می‌تواند براحتی زندگی کند رضایت نمی‌دادی. این درست است؟

با همسرم درگیری‌های زیادی داشتم، اما او را دوست داشتم و حالا هم سیاه‌بخت‌تر از هر کسی من هستم، چون همسرم را از دست دادم. او ظلم بزرگی به من کرده‌ بود با این حال دوست داشتم در کنارش باشم.

همسرت چه کرده ‌بود که آن را ظلم بزرگی می‌دانستی؟

او مرا همان 40 سال قبل کشته بود؛ با کارهایی که می‌کرد و رفتارهایی که با من داشت. کاری کرده ‌بود که من حتی پیش فرزندانم اعتباری نداشتم و آنها به حرفم گوش نمی‌کردند.

از روز حادثه بگو. چه شد که آمدی تا همسرت را بکشی؟

نمی‌خواستم او را بکشم. به این قصد هم نیامده ‌بودم. برای این‌که طبق معمول 2 ماه یک‌بار چکاپ قلب شوم ، به‌تهران آمدم. شب تا صبح در اتوبوس بودم و برای این‌که خوابم نبرد، چند میوه برداشتم تا در ماشین بخورم. نیمه شب بود که به تهران رسیدم. به خانه‌ام رفتم. همسرم طبق معمول مرا راه نداد و مجبور شدم در خارج از خانه با او قرار بگذارم. چند قدم آن طرف‌تر از خانه پارکی بود. ما در آنجا با هم قرار گذاشتیم. همسرم آمد. بعد از این‌که با هم صحبت کردیم ، من عصبانی شدم و با کاردی که دستم بود، به او حمله کردم.

ضرباتی که تو به او وارد کردی، آنقدر زیاد بوده که هیچ‌کس باور نمی‌کند تو بدون قصد قبلی و بر اثر یک اتفاق همسرت را کشتی؟

در آن زمان در حال خودم نبودم و اصلا به یاد ندارم که چه کردم.

اما تو گفته‌ای که آگاهانه این کار را کرده‌ای و حتی به ماموران گفته‌ای او را گول‌ زدی و به بیرون از خانه آوردی تا انتقام بگیری؟

نه این درست نیست. نمی‌خواستم او را بکشم و اگر هم در این باره حرفی زدم اشتباه بوده‌ است. هرگز دوست نداشتم همسرم آسیب ببیند. حتی اگر با من بدرفتاری می‌کرد.

چرا بعد از این‌که همسرت را زدی، او را به‌بیمارستان نرساندی. مگر نمی‌گویی که قصدی برای کشتن او نداشتی؟

پیش از این توضیح دادم که در حالت عادی نبودم. حالم بد بود. صدایش در گوشم می‌پیچید. او به پدر و مادرم که فوت شده‌اند، فحاشی کرد. خودش می‌دانست که چقدر از این کار ناراحت می‌شوم، اما باز هم این رفتارش را تکرار ‌کرد.

پدر همسرت و فرزندانت برایت درخواست قصاص کرده‌اند و روی این خواسته مصر هستند. از آنها درخواست بخشش کرده‌ای؟

در دادگاه پای فرزندانم افتادم و از آنها خواستم مرا ببخشند. دخترانم خواستند که این کار را نکنم، اما می‌دانم که حتی اگر بیش از این هم التماس کنم‌، باز هم کم است. آنها مادرشان را خیلی دوست داشتند و من کاری کردم که به بدترین شکل ممکن بمیرد. خیلی ناراحتم که با بچه‌هایم چنین کاری کردم. زندگی شخصی تک‌تک آنها را تحت تاثیر قرار دادم. می‌دانم که دخترانم خجالت می‌کشند سر جلوی خانواده شوهر بلند کنند و پسرانم از این‌که مبادا از همسرانشان سرکوفت بشنوند ، ناراحت هستند.

من پدر آنها هستم، حتی اگر در قلب آنها جایگاه یک پدر را نداشته ‌باشم. این موضوع مرا بشدت ناراحت می‌کند. دلم نمی‌خواست که اذیتشان کنم. همیشه در زندگی خوشبختی آنها را می‌خواستم و می‌خواهم، حالا هم اگر خوشبختی و آرامش آنها در این است که قصاصم کنند حرفی ندارم، این کار را بکنند.

روزهای زندان برای افرادی جوان‌تر از تو هم سخت است. توضیح بده چه می‌کنی و چطور این وضعیت را تحمل می‌کنی؟

شرایط سختی است. هرگز در عمرم فکر نمی‌کردم روزی در چنین جایی زندگی کنم. تعداد افراد مسنی که در زندان هستند، به اندازه انگشتان یک دست نیستند.

من در زندان با هیچ‌کس حرف مشترک ندارم و کسی حرفم را نمی‌فهمد. بیشتر وقتم را در سلولم هستم. منتظر روزی هستم که بمیرم و جسدم را به اقوامم تحویل دهند. نگرانی من از این است که بچه‌هایم حاضر نباشند جسدم را تحویل بگیرند و بعد از این‌که در تنهایی مردم، در تنهایی و بی‌کسی هم دفن شوم. این بزرگ‌ترین دغدغه من در این روزهای سخت زندان است.

مرجان لقایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها