تسلیم سرما در برابر‌گرمای عشق

کد خبر: ۴۱۲۴۹۵

یک ساعتی می‌شد که بابی در حیاط نشسته بود. فکرش مشغول بود و متوجه گذر زمان نمی‌شد، نمی‌دانست برای شب سال نو برای مادرش چه هدیه‌ای بخرد. وقتی داشت با خودش فکر می‌کرد، سرش را با ناامیدی تکان داد و زیر لب گفت: «بی‌فایده است. حتی اگر چیزی به فکرم برسد، پول کافی برای خریدش ندارم.»

***

3 سال بود که پدرش آنها را رها کرده و دنبال کار خودش رفته بود. حالا این خانواده 5 نفری به سختی روزگار می‌گذراندند. مادر صبح تا شب در خانه خیاطی می‌کرد و شب‌ها هم در یک بیمارستان مشغول به کار بود، اما حقوق اندکی که می‌گرفت هیچ‌وقت پاسخگوی نیازهای خانواده نبود. بابی 2 خواهر بزرگ‌تر و یک خواهر کوچک‌تر از خودش داشت که در نبود مادر به کارهای خانه رسیدگی می‌کردند.

این خانواده با وجود تمام مشکلات مالی خیلی خوشبخت بودند. هر وقت پول کم می‌آمد یا به کالایی احتیاج داشتند که تهیه آن غیرممکن به نظر می‌رسید، عشق و علاقه آنها نسبت به هم بیشتر از قبل می‌شد.

بعد از این فکرها، بابی با چشمان پر از اشک و با عصبانیت برف‌ها را به گوشه‌ای پرتاب کرد. با همین حالت راه افتاد و در کوچه‌ها و خیابان‌های پر از مغازه قدم زد.

بابی از مقابل تک‌تک مغازه‌ها می‌گذشت و به ویترین‌های رنگارنگ آنها نگاه می‌کرد. مغازه‌هایی که برای سال نو آماده شده بودند و با تزئینات زیبا، مردم را تشویق به خرید می‌کردند. از نظر بابی همه اشیای پشت شیشه‌ها زیبا بود ولی دور از دسترس. کم‌کم هوا تاریک می‌شد و بابی بر خلاف میلش مجبور بود به خانه‌ برگردد. وقتی اشک می‌ریخت و از مغازه‌ها دور می‌شد، ناگهان روی زمین جسم درخشانی دید؛ چیزی که در میان برف‌ها می‌درخشید و خودنمایی می‌کرد. بابی خم شد و سکه‌ای براق از میان برف‌ها پیدا کرد.

او با پیدا کردن سکه چنان احساسی داشت که هیچ وقت در دنیا کسی آن طور نمی‌تواند احساس ثروتمندی کند. وقتی گنج جدیدش را از روی زمین برداشت، تمام وجودش گرم شد و انرژی گرفت. سریع به اولین مغازه‌ای که سرراهش بود رفت و سکه را به فروشنده تحویل داد، اما وقتی جواب مرد فروشنده را شنید، دوباره همان سرمای گزنده به وجودش برگشت؛ فروشنده به او گفت با این سکه هیچ چیزی نمی‌تواند بخرد.

پسرک که حالا ناامیدتر از قبل شده بود داخل یک گل فروشی رفت و در صف طولانی خرید گل ایستاد. بالاخره نوبت به بابی رسید و فروشنده از او پرسید: «چه کمکی می‌تونم به شما بکنم، پسر کوچولو؟»

بابی با ناامیدی سکه را به فروشنده داد و از او پرسید: «با این پول می‌تونم برای مادرم یک شاخه گل بخرم؟»

فروشنده به بابی و سکه‌ای که در دستش بود نگاه کرد و گفت: «همین جا منتظر بمان تا ببینم چه کاری از دستم برمیاد.» این را گفت و به قسمت انتهایی مغازه رفت.

بابی همان‌طور که منتظر ایستاده بود به دسته گل‌های زیبا و رنگارنگ داخل مغازه نگاه می‌کرد. با این‌که او پسر کوچکی بود، براحتی می‌توانست احساس زن‌ها را نسبت به گل‌ درک کند. در همین فکرها بود که با شنیدن صدای بسته شدن در پشت سرش به دنیای واقعی برگشت. وقتی به سمت صدا برگشت تنها چیزی که دید 12 شاخه گل رز قرمز با ساقه‌هایی بلند و برگ‌هایی سبز و درخشان بود که همراه با گل‌های سفید کوچکی در کاغذی نقره‌ای بسته‌بندی شده بود. بابی با حسرت به دسته گل نگاه کرد و با خودش فکر کرد صاحب آن چه آدم خوشبختی است.

فروشنده دسته گل را در جعبه سفیدی گذاشت و رو به بابی گفت: «دسته گل شما آماده است.» سپس دستش را به طرف بابی گرفت تا سکه را از او تحویل بگیرد. بابی مردد بود چون می‌دانست قیمت این دسته گل تنها یک سکه نیست.

‌‌ـ‌ «دوازده شاخه گل رز داشتم که می‌خواستم آنها را به این قیمت بفروشم. دوست نداری؟»

این بار بابی شک نکرد و سریع دسته گل را گرفت. فروشنده هم رو به او گفت: «سال نو مبارک پسرم.»

فروشنده با خودش فکر می‌کرد وقتی پسرک هیچ پولی ندارد تا برای مادرش هدیه‌ای بخرد، باید به او کمک کند. بنابراین دسته گل زیبا را به او داد تا شب سال نو پسرک هم خوشحال باشد. وقتی شب از مغازه‌اش خارج می‌شد، احساس می‌کرد سرمای بیرون در برابر گرمای قلبش بسیار ناچیز است. او از شادی پسرک خوشحال بود و احساس می‌کرد سال نو برای او به بهترین شکل شروع شده است.

مترجم: زهره شعاع

inspiring‌‌ـ‌quotes‌‌ـ‌and‌‌ـ‌stories

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها