شعری از یک کودک کار

....و زمان می‌گذرد‌/‌من دیگر کودک نیستم‌/‌هر چند دلم پیش‌/‌کفش سوتیهای‌/‌پشت شیشه است‌/‌و دوستانم‌/‌چه لذتی می‌برند‌/‌وقتی دیگران بستنی می‌خورند‌/‌مهم نیست!‌/‌مهم، تغییر است‌/‌فال فروش بودم‌/‌دود فروش شدم‌/‌دنبال کودکی خود‌/‌به سطل آشغال‌ها سفر کردم‌/‌کوچه‌ها چه گرم‌/‌خیابان‌ها روشن‌/‌ حال که نیازی‌/‌به شلوغی نیست‌/‌میان ازدحام له می‌شوم...‌/
کد خبر: ۴۰۸۶۵۴

‌با آغوش بیگانه‌ام‌/‌پدرم می‌خواست،‌/‌در بغل کردن من‌/‌ رکوردشکن شود‌/‌به تعداد انگشتانش!‌/‌ طفلک، دو انگشت کم داشت!‌/‌و خواهرم وقتی‌/‌ چشمانش را باز کرد‌/‌ پدرم باز هم کور شد‌/‌و فال فروشی دمار‌/‌از روزگارمان درآورد‌/‌کوچه‌ها سرد شد‌/‌خیابان‌ها تاریک‌/‌ چشمان گربه ولگرد روشن‌/‌خورشید در اوج غروب!‌/‌ ولی می‌دانم‌/‌ چیزی خواهد آمد‌/‌ که زمستان گور هم،‌/‌ آمدنش را‌/‌ احساس خواهد کرد‌/‌ و بعد بهار‌/‌ بعد...‌/‌ و بعد کودک کار.‌/‌ جبار احمدی 17 ساله، کودک کار‌/‌

سایت همدلان کودک

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها