دختری که با تصمیم خانواده‌اش قاتل شد

ازدواج، یکی از مهم‌ترین اتفاقاتی است که در زندگی هر انسانی می‌افتد و دریچه‌ای جدید از زندگی به روی فرد باز می‌کند. ازدواج در سنین جوانی در اسلام توصیه شده‌ است و علت تاکید‌های مکرر پیامبر ومقدس خواندن آن نیز به این خاطر است که باعث می‌شود جوانان پاک زندگی کنند، نیازهای طبیعی خود را در قالب پیوند زناشویی برطرف کنند و به فساد کشیده‌ نشوند، اما این نکته را نباید فراموش کرد که پیامبر تاکید کرده‌اند که هرگز دختر و پسری را وادار به ازدواج نکنید و انتخاب را بر عهده خود فرد بگذارید.
کد خبر: ۴۰۸۵۰۵

 چرا که اگر زندگی با عشق وعلاقه و خواست خود فرد آغاز شود، همه چیز رنگ شادابی دارد. به رغم تاکیدهای ائمه و بزرگان دین، متاسفانه هنوز هم هستند پدران و مادرانی که فرزندان خود را وادار به ازدواج با فردی که به او علاقه‌ای ندارند، می‌کنند و زندگی آنها هرگز رنگ خوشبختی را نخواهد ‌دید. این اتفاق بیشتر در مورد دختران رخ می‌دهد، چرا که پسران قوی‌تر هستند و به خاطرشرایط اجتماعی بیشتر آزادی عمل دارند.

خاطره‌ای که می‌خواهم برایتان تعریف کنم در مورد پرونده‌ای است که علت اصلی به وجود آمدن آن ازدواج اجباری زنی جوان با شوهرش بود.

زمانی که این پرونده برای رسیدگی به دفتر من ارجاع شد، زن جوانی شوهرش را به قتل رسانده‌ و توسط بازپرس بازداشت شده‌ بود.

محتویات پرونده نشان می‌داد که این زوج همیشه با هم درگیری داشته‌اند و زن جوان به خاطر ضرب و جرح به دادگاه شکایت کرده‌ بود. این زن در آخرین درگیری، همسرش را با ضربه چاقو به قتل رسانده و بعد خودش ماموران را خبر کرده‌ و تسلیم پلیس شده‌ بود.

روز دادگاه که فرا‌رسید زن جوان را به دادگاه آوردند. او گفت که قتل را قبول دارد و خودش شوهرش را کشته ‌است. وقتی این زن ماجرای زندگی‌اش را برایم تعریف‌کرد، متوجه ‌شدم چیزی که باعث‌شده این دختر یک قاتل شود و زندگی‌اش‌روبه نابودی برود ازدواج اجباری بوده‌ است.

این دختر ماجرای زندگی‌اش را این‌طور تعریف‌کرد: 16 ساله بودم که پدرم به زور شوهرم داد. نمی‌دانم چرا آنقدر اصرار داشت که من با سعید ازدواج کنم. اصلا او را دوست‌ نداشتم و دلم نمی‌خواست که با او ازدواج کنم و تا لحظه آخر که می‌خواستم عقد کنم به مادرم گفتم که دوست ندارم ازدواج کنم و تلاش‌های او برای منصرف کردن پدرم نیز فایده‌ای نداشت. بالاخره پدرم مرا به زور به او داد و ما با هم ازدواج کردیم. من علاقه‌ای به این زندگی نداشتم و هرکاری که شوهرم انجام می‌داد برایم ناراحت‌کننده ‌بود. البته او هم من را خیلی اذیت می‌کرد و به من می‌گفت که باید به همه حرف‌هایش گوش کنم. اگر به خانه می‌آمد و شام دل‌خواهش را نپخته بودم کتکم می‌زد. طوری رفتار می‌کرد که انگار من به درد کار کردن در خانه می‌خورم و هیچ کارایی دیگری ندارم. مرتب جلوی دیگران تحقیرم می‌کرد و از من می‌خواست کارهایش را انجام دهم. انگار نه انگار که من همسر او بودم و نیاز به محبت داشتم. کم‌کم کار به جایی رسید که شوهرم به من خیانت می‌کرد. دیگر من را به‌عنوان همسر هم قبول نداشت و فقط کارگری بودم که کارهای خانه‌اش را انجام می‌دادم و در قبال آن، کمی غذا می‌خوردم. هربار که شوهرم عصبانی به خانه می‌آمد کتکم می‌زد و آزارم می‌داد. همیشه جایی از بدنم سیاه و ‌کبود ‌بود و آنقدر غصه‌دار بودم که چندین بار تصمیم به خودکشی گرفتم. نمی‌دانستم چطور از خودم دفاع کنم. چندبار شکایت کردم و شوهرم هم بازداشت شد، اما وقتی بیرون آمد بدتر شد. نمی‌توانستم طلاق بگیرم، چون کسی از من حمایت نمی‌کرد. هر بار که می‌گفتم شوهرم آزارم می‌دهد پدرم می‌گفت که تو بلد نیستی شوهر‌داری کنی.

بی‌پناهی و بدرفتاری‌های شوهرم و خیانت‌هایی که به من می‌کرد آنقدر آزارم می‌داد که تعادل روحی‌ام را از دست داده بودم تا این‌که بار آخر وقتی شوهرم کتکم زد آنقدر عصبی و ناراحت شدم که نتوانستم خودم را کنترل کنم و با چاقوی آشپزخانه او را زدم. البته چاقو دستم بود و داشتم آشپزی می‌کردم که این اتفاق افتاد. بعد هم خودم را به پلیس معرفی‌کردم.

جالب اینجاست که این دختر می‌گفت زندان را بیشتر از خانه پدری دوست دارد. این رفتارها با فرزندان از سوی کسانی رخ می‌دهد که از سفارشات پیامبر برای رفتار با فرزند اطلاعی ندارند. اگر پدر این زن جوان با دخترش رفتار خوبی داشت و اگر اجازه می‌داد او خودش در مورد زندگی آینده‌اش تصمیم بگیرد، می‌توانست خوشبخت باشد و قتلی هم رقم نمی‌خورد.

 حسینی کوه‌کمری

قاضی دادگاه تجدید نظر ارومیه

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها