مرگ مرموز نگهبان

ساعت 5 صبح سه‌شنبه 17 ژوئن بود. در این صبح زیبا و بهاری، خبر مرگ مرموز مرد 33 ساله‌ای به نام کارل برلکی به کمیسر جانسون کلارش اطلاع داده شد. کمیسر در آن ساعت صبح تازه از خواب بیدار شده بود و آماده می‌شد به ورزش برود که در جریان این خبر قرار گرفت.
کد خبر: ۴۰۸۵۰۳

مرگ کارل در کارخانه لوازم خانگی دوکلاس رخ داده بود. ظاهرا وی در اتاقک نگهبانی دست به خودکشی زده بود، اما از آنجا که مرگ وی مشکوک به نظر می‌رسید، کمیسر ماموریت یافت تا از نزدیک حادثه مرگ مرد نگهبان را مورد بررسی قرار دهد.

کارخانه دوکلاس در شهرک صنعتی جونیور در 11 کیلومتری شهر قرار داشت. این کارخانه نسبتا بزرگ، انواع لوازم خانگی برقی را تولید می‌کرد و از برندهای متوسط بازار محسوب می‌شد. کمیسر پس از اطلاع از این خبر به سرعت آماده شد و به طرف محل حرکت کرد. وقتی کمیسر خود را به شهرک صنعتی جونیور رساند، ساعت 35/5 بامداد بود. خورشید رفته رفته بالا می‌آمد تا بر تاریکی چیره شود. کارخانه دوکلاس در ضلع شمالی شهرک در کنار یک تپه بزرگ واقع شده بود. یک کارخانه نسبتا بزرگ که دور تا دور آن با نرده‌های آهنی محصور شده بود. جلوی در بزرگ کارخانه چند خودروی پلیس، آمبولانس و چند مامور دیده می‌شد. داخل محوطه کارخانه دو سوله بزرگ و یک ساختمان اداری 3 طبقه دیده می‌شد. جلوی در ورودی کارخانه اتاق نسبتا بزرگ نگهبانی وجود داشت که پنجره‌های آن مشرف به ورودی کارخانه بود و از طریق این پنجره‌ها می‌شد به دقت ورود و خروج به کارخانه را کنترل کرد. در اصلی کارخانه بسته بود، اما در کوچکی که کنار در اصلی وجود داشت باز بود. دو مامور پلیس در جلوی در ایستاده بودند. کمیسر وقتی از خودرواش پیاده شد، با احترام نظامی ماموران وارد کارخانه شد. به محض ورود، سروان متور افسر تحقیق کلانتری جلو آمد و پس از احترام نظامی گزارش داد:

ساعت حدود 30/3 بامداد، مردی که خود را رابرتز نگهبان کارخانه دوکلاس معرفی می‌کرد با کلانتری تماس گرفت و سراسیمه و آشفته گفت همکارم کارل برلکی در محل کارمان خودکشی کرده است. رابرتز ادامه داد: کارل در اتاقک نگهبانی با شلیک گلوله به سر خود اقدام به این کار کرده است. بعدش هم تقاضای کمک کرد و گفت اینجا هیچ کس نیست و من تنها هستم. با اعلام این خبر بلافاصله دو واحد از گشتی‌های ما به طرف محل حرکت کردند و دقایقی بعد موضوع را تایید نمودند. بعد هم مراتب به مرکز اطلاع داده شد. خودم هم که در کلانتری حضور داشتم در محل حاضر و تحقیقات را شروع کردم. سروان متور ادامه داد: کارل برلکی 33 ساله نگهبان کارخانه دوکلاس حدود 2 سال است که در اینجا مشغول است. وی به عنوان نگهبان استخدام شده و در طول این دو سال نیز به این کار اشتغال داشته است. شیفت کاری کارل یک هفته شب و یک هفته روز بود. شب‌ها از ساعت 7 عصر تا 7 صبح روز بعد حضور داشته است. کارل و رابرتز حدود 4 روز است که هم‌شیفت هستند.

سروان متور اضافه کرد: بررسی‌های اولیه ما نشان می‌دهد که کارل مردی آرام، تودار، کم‌حرف و در عین‌حال بسیار وظیفه‌شناس بوده است. به موقع در پست خود حاضر و وظایف‌اش را به نحو مطلوب انجام می‌داد، اما همان طور که عرض کردم بسیار تودار و کم‌حرف بوده و ارتباط زیادی با همکارانش نداشته است. مقتول سال گذشته از همسرش جدا شده بود و از آن به بعد به تنهایی زندگی می‌کرد. به لحاظ همین تنهایی خیلی اوقات ترجیح می‌داد به جای سایر همکارانش در محل کار بماند و نگهبانی دهد. یک آپارتمان کوچک در خیابان پنسالیا دارد که در آنجا زندگی می‌کرد.

معاون تحقیقات کلانتری منطقه افزود: کارل وظیفه‌شناس بود و به‌دقت کارش را انجام می‌داد. در طول مدتی که در اینجا مشغول به کار بود هیچ گونه مشکل خاصی نداشته است. البته ظاهرا و براساس اظهارات همکارش رابرتز، وی دچار مشکل روحی و روانی بوده و از بیماری افسردگی رنج می‌برده است. بررسی‌های اولیه نشان می‌دهد که وی از قرص‌های آرام‌بخش و همچنین قرص مخصوص اعصاب استفاده می‌کرده، اما این که آیا وی واقعا دچار بیماری روحی و روانی بوده یا نه، هنوز برای ما مشخص نیست و نیاز به تحقیقات بیشتری دارد.

سروان یادآور شد: موضوع را به لار اسمیت لیرد، رئیس کارخانه اطلاع دادیم که ایشان هم دقایقی پیش خود را به اینجا رساندند و به برخی از ابهامات موجود و سوالات ما پاسخ دادند.

سروان متور توضیحاتی درخصوص کارخانه، فعالیت آن و تعداد کارکنان و نگهبانان داد، آن گاه کمیسر را به محل کشف جسد کارل راهنمایی کرد. ساختمان نگهبانی شامل یک اتاق نسبتا بزرگ و یک اتاق کوچک‌تر بود. در اتاق کوچک‌تر که ظاهرا اتاق استراحت پرسنل نگهبانی محسوب می‌شد یک میز کوچک غذاخوری با دو صندلی، یخچال، کمد دیواری و یک تخت دیده می‌شد. در اتاق بزرگ‌تر پنجره بزرگی که روبه محوطه ورودی کارخانه باز می‌شد،‌ جلب نظر می‌کرد. در این اتاق یک میز نسبتا بزرگ قرار داشت که روی آن دفتر نگهبانی، مقداری وسایل تحریر، 2 دستگاه مانیتور، تلفن و... دیده می‌شد. همچنین یک تلویزیون نسبتا بزرگ روی دیوار نصب شده بود که این تلویزیون به صورت مدار بسته کار می‌کرد و به وسیله آن می‌شد به دقت محوطه کارخانه را کنترل کرد. هیچ‌گونه آثار به هم ریختگی در اتاق دیده نمی‌شد.

کمیسر پس از این که اتاق نگهبانی را از نظر گذراند به سراغ جسد کارل رفت که روی زمین در کنار میز بزرگ اتاق قرار داشت. جای شلیک گلوله در شقیقه سمت راست او به وضوح مشخص بود.

جوی باریکی از خون از سر او سرازیر شده و محوطه وسیعی را در اطراف جسد فرا گرفته بود. مقتول یک شلوار گرمکن آبی رنگ و عرقگیر سفید به تن داشت. پاهایش برهنه بود و اثری از جوراب و کفش دیده نمی‌شد. در کنار دست راست کارل یک سلاح رولور دیده می‌شد که کمیسر در بازرسی از آن متوجه شد که گلوله از همان سلاح شلیک شده است. کمیسر در بررسی دقیق جای گلوله متوجه شد که شلیک از فاصله بسیار نزدیک انجام شده است. در صورت و بدن کارل هیچ‌گونه آثار خراش یا بریدگی دیده نمی‌شد، اما روی مچ پای وی جای یک سوختگی قدیمی جلب نظر می‌کرد که البته ترمیم یافته بود و حکایت از آن داشت که مربوط به سال‌ها پیش است.

کمیسر پس از این که بدقت جسد کارل را وارسی کرد به سراغ اسمیت لیرد رئیس کارخانه رفت. اسمیت که رنگ به رخ نداشت و بسیار مضطرب و نگران به نظر می‌رسید به کمیسر گفت:

واقعا برایم خبر وحشتناکی بود. کارخانه ما یک کارخانه خوشنام است و تازه داشت برندش در بازار جایگاه واقعی خود را پیدا می‌کرد که این اتفاق رخ داد. نمی‌دانم چه تاثیری روی محصولات ما خواهد گذاشت. خواهش من این است که اجازه ندهید این حادثه رسانه‌ای شود و به کارخانه لطمه وارد کند. در طول 13 سال فعالیت کارخانه این اولین حادثه تلخی است که رخ داده و امیدوارم آخرین آن هم باشد.

وی توضیح داد: از حدود 2 ماه پیش براساس گزارش‌‌هایی که به من دادند متوجه شدیم که وسایلی از کارخانه سرقت می‌شود. برای همین دستور دادیم که تعداد نگهبان‌ها 2 نفر شوند، تا بیشتر مراقب اوضاع باشند. در واقع بخصوص شب‌ها هر 4 ساعت یکی بیدار باشد و علاوه بر کنترل در ورود و خروج گاهگاهی در کارخانه گشتزنی شود. این امر باعث کاهش سرقت‌ها شد، اما پایان آن نبود. در هر صورت ما مراقبت‌ها را بیشتر کردیم و حتی طرح کنترل مدار بسته در انبارها را هم در دستور کار قرار دادیم که در حال اجراست.

وی ادامه داد: تا‌ آنجا که من اطلاع دارم کارل مرد بسیار وظیفه‌شناس و منظمی بود. از بهترین نگهبانان ما بود. هرگز در کارش قصور نمی‌کرد و به‌موقع سرکارش حاضر می‌شد. البته مرد توداری بود. خیلی کم حرف می‌زد و اخمو بود و نمی‌توانست بخوبی با همکارانش ارتباط برقرار کند، اما در کارش بسیار جدی بود و ما هم بسیار از او راضی بودیم. لاربوگارد مسوول اداری ما همیشه تعریف او را می‌کرد و حتی پیشنهاد داده بود که وی را به‌سمت مسوول نگهبانی انتخاب کنیم.

رئیس کارخانه دوکلاس در مورد بیماری افسردگی کارل گفت: در این رابطه چیزی نمی‌دانم. بوگارد مسوول اداری کارخانه که در راه است بیشتر در این خصوص اطلاع دارد و می‌تواند شما را راهنمایی کند.

کمیسر چند دقیقه‌ای از اسمیت لیرد بازجویی کرد، سپس سراغ رابرتز همکار و همان کسی که خبر خودکشی کارل را به کلانتری اطلاع داده بود رفت و به بازجویی از او پرداخت. رابرتز که همچنان آشفته و سراسیمه بود و لباس نگهبانی برتن داشت به کمیسر گفت: کارل بیچاره از زندگی بیزار شده بود. پس از جدایی از همسرش بشدت افسرده شده و به دنبال فرصتی می‌گشت تا خودش را راحت کند. امشب هم به زندگی خود پایان داد. کارل بشدت از افسردگی رنج می‌برد و دائم قرص آرامبخش مصرف می‌کرد.

رابرتز در حالی که کیسه دارویی را به کمیسر نشان می‌داد، گفت: این کیسه قرص‌های اوست. کارل از زندگی بیزار بود. البته علتش هم فقط جدایی از همسرش بود. او الیزابت را به حد جنون دوست داشت. وقتی از او جدا شد، دچار افسردگی شدید بود و بعد هم راهی جز خودکشی برای خود پیدا نکرد. رابرتز در مورد حادثه گفت: تا ساعت 12 شب نگهبانی می‌دادم. در آن ساعت نوبت کارل بود که پست را تحویل بگیرد. وقتی او را بیدار کردم لباس‌هایش را پوشید. دفتر گزارش و سلاح را از من تحویل گرفت و پشت میز نگهبانی نشست. از او پرسیدم حالت خوبه؟ جوابی نداد و بلند شد و برای گشتزنی در محوطه از اتاق نگهبانی خارج شد. آنقدر آشفته بود که کلامی حرف نزد. بعد از رفتن او من هم برای استراحت به اتاق بغلی رفتم و چون خیلی خسته بودم به خواب عمیقی فرو رفتم تا این که باصدای شلیک گلوله از خواب پریدم. وحشت‌زده از اتاق بیرون آمدم و در آنجا بود که با جسد خون‌آلود کارل مواجه شدم. کارل خودکشی کرده بود. چند لحظه‌ای گیج بودم و نمی‌دانستم چه کار باید کنم. در آن ساعت هیچ کس نبود. واقعا ترسیده بودم. بعد از این که به خودم آمدم با کلانتری تماس گرفتم و موضوع خودکشی او را اطلاع دادم. بعد هم بدون این که به چیزی دست بزنم منتظر رسیدن ماموران پلیس شدم.

وی در پاسخ به این سوال کمیسر که چه مدت است کارل را می‌شناسی جواب داد: حدود 10 ماه است که در این کارخانه مشغول شدم. در این مدت اصلا با کارل ارتباطی نداشتم. از یک ماه پیش هم باهم شیفت می‌دادیم. ارتباط ما هم در حد سلام و علیک بود. البته او گاهی جواب سلام مرا هم نمی‌داد. اصولا آدم کم‌حرفی بود. اصلا روابط عمومی خوبی نداشت. به خصوص با من که شوخ‌طبع هستم و ارتباط صمیمی‌تر با بچه‌ها دارم. خلاصه ما شناخت زیادی روی هم نداشتیم و فقط همکار بودیم.

کمیسر یک ساعتی از او بازجویی کرد، آن گاه رو به سروان متور گفت کارل برلکی خودکشی نکرده، بلکه به قتل رسیده است و سپس دستور دستگیری رابرتز را به جرم قتل عمد همکارش صادر کرد.

شما خواننده عزیز حدس بزنید کمیسر از کجا فهمید مقتول خودکشی نکرده، بلکه به قتل رسیده است؟ اگر داستان را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.

حمید موفق

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها