داستان زندگی مرد معتادی که سارق شد

برای هیچ‌کس مهم نیستم

نام: بهروز سن: 36 سال تحصیلات: ابتدایی اتهام: سرقت
کد خبر: ۴۰۸۴۹۶

«پدرم وقت نداشت به ما برسد، خدا بیامرز اصلا نفهمید کی بزرگ شدیم. او همین‌که یک لقمه نان جلویمان می‌گذاشت، خیال می‌کرد خیلی مرد است.» اینها را بهروز می‌گوید. جوان معتادی که خودروی یک راننده مسافرکش را همراه یکی از دوستانش ربوده و اکنون پشت میله‌های زندان در انتظار حکم دادگاه است. او شرایط خانوادگی‌اش را تا پیش از ازدواج این‌طور توصیف می‌کند: «یک خانه کوچک و کلنگی داشتیم. ما 4 پسر و 2 دختر بودیم با پدر و مادرم می‌شدیم 8 نفر. پدرم هم یک کارگر ساده بود که باید از صبح تا شب جان می‌کند. برای او اصلا مهم نبود چه بر سر ما می‌آید. درس می‌خوانیم یا نه؟ کی می‌رویم، کی می‌آییم؟ ما هیچ‌کدام‌مان درس نخواندیم. من هم کلاس پنجم را که تمام کردم، بی‌خیال مدرسه شدم. راستش درس خواندن را دوست نداشتم، حوصله‌ام نمی‌کشید. همان چند کلاس را هم با بدبختی خواندم و همیشه تجدید می‌‌آوردم.»

بهروز بیشتر وقتش را خارج از خانه و با دوستانی می‌گذراند که بیشترشان از او بزرگ‌تر بودند. تحت تاثیر همان دوستان هم کجروی‌هایش را شروع کرد. او می‌گوید: «معتاد شدم. این اواخر مصرفم بالا رفته بود. کراک می‌زدم.» مرد زندانی در این سال‌ها هر از گاهی سراغ کاری می‌رفت، اما هرگز شغلی ثابت نداشت و بعد از ازدواج هم سعی نکرد رفتارش را اصلاح کند. حتی تولد فرزندش هم تاثیری روی او نگذاشت. بهروز در واقع همان رفتاری را با خانواده‌اش داشت که از پدرش آموخته بود با این تفاوت که پدر به خاطر مشغله‌های کاری و اقتصادی این رفتار را داشت و او تحت تاثیر مواد.

بهروز داستان زندگی‌اش را این طور ادامه می‌دهد: «رفیق زیاد داشتم، بیشترشان مثل خودم عمل داشتند و اصلا مواد باعث دوستی‌مان شده بود. یکی از آنها اسمش جلیل است. او هم کراک می‌زند. یک روز به او گفتم تا کی می‌خواهیم این‌طور بدبخت و لنگ پول مواد باشیم، بیا با هم دزدی کنیم. او هم قبول کرد. البته بعدا فهمیدم این‌کاره نیست. دل و جراتش را نداشت.»

لحن مرد زندانی و اصطلاحاتی که به کار می‌برد، نشان می‌دهد او هنوز متوجه اشتباهش نشده است. بهروز برای این‌که به شرایط عادی برگردد باید تلاش زیادی به خرج بدهد و تحت مشاوره قرار بگیرد. او ادامه می‌دهد: «آن روز حسابی تیپ زدم، یک دست کت و شلوار داشتم همان را پوشیدم. یک کیف باکلاس هم از یکی قرض گرفتم و همراه جلیل به خیابان رفتیم. آنقدر چرخیدیم تا شب شد. بعد یک ماشین را دربست کرایه کردیم. من جلو نشسته بودم و جلیل عقب. وسط راه به جلیل اشاره کردم با چاقو راننده را بزند، اما او توجه نکرد، ترسیده بود. کم آورده بود. گفتم که مال این کارها نبود. بالاخره خودم دست جنباندم، راننده وقتی چاقو را دید هاج‌وواج ماند. نمی‌توانست باور کند کسی با آن تیپ و قیافه دزد باشد. زد روی ترمز و از ماشین پیاده شد. بعد من به جانش افتادم و با مشت سر و صورتش را پایین آوردم. جلیل هم از صندوق عقب پیکان زنجیر چرخ را برداشت و شروع کرد به بستن دست‌و پای راننده. بعد هم در رفتیم. با آن ماشین 3 یا 4 ساعت مسافرکشی کردیم و کمی پول گیرمان آمد بعد جلیل را به خانه‌شان رساندم و می‌خواستم به خانه خودم برگردم که 2 مسافر به تورم خورد. 2 دختر جوان بودند. وقتی سوار شدند سر صحبت را باز کردند و فهمیدم آنها هم کراک می‌زنند. با هم کمی مواد خریدیم و در همان ماشین کشیدیم. بعد آنها راهشان را کشیدند و رفتند. من هم ماشین را کنار خیابان گذاشتم و برگشتم خانه.»

بهروز آن روزها فقط به فکر این بود که به قول خودش لنگ مواد نماند، نه به همسرش اهمیتی می‌داد و نه به فرزندش. او که مدت‌ها بیکار بود، از مدتی قبل بتدریج لوازم خانه را می‌فروخت تا این‌که یک روز تصمیم گرفت تنها کاپشنش را بفروشد: «نزدیک محل خانه‌مان رفتم، حوالی همان جا که ماشین را دزدیده بودیم، اصلا یادم نبود خانه راننده هم همانجاست. آن شب وقتی او داشت تلفنی صحبت می‌کرد، فهمیدم در همان خیابان خواهرم می‌نشیند. داشتم دنبال مشتری می‌گشتم که پسری جلو آمد و قیمت خوبی داد، اما گفت پول ندارد باید با هم به خانه‌اش برویم. من هم که دنبال این بودم زودتر مواد بخرم قبول کردم و همراهش رفتم، اما در آنجا فهمیدم طرف پسر صاحب ماشین است. راننده مرا در خیابان موقع فروختن کاپشن دیده و پسرش را سر وقتم فرستاده بود تا مرا به خانه‌اش بکشاند و گیرم بیندازد. موفق هم شد و مرا به پلیس تحویل دادند.» بهروز در بازجویی‌ها همدستش را هم معرفی کرد و روانه بازداشتگاه شد. او حالا منتظر محاکمه و تعیین مجازات است، او می‌گوید: «در این مدت زن و بچه و خواهر و برادرهایم هیچ سراغی از من نگرفته‌اند، پدرم که مرده اما مادرم هم به ملاقاتم نیامده. برای هیچ‌‌کس مهم نیستم. نمی‌دانم آخرش چه می‌شود.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها