گفت‌وگو با یک متهم به قتل

کابوس رهایم نمی‌کند

نزاع مرگبار، عنوان اتهامی جوانی به نام یاور است. او در حمایت از برادرش وارد درگیری شد. کسی را کشت که می‌گویند اصلا در درگیری دخالتی نداشت، اما چرا چاقوی خشم یاور سینه اشکان را شکافت. متهم در گفت‌وگو با تپش درباره این حادثه توضیحاتی داده است.
کد خبر: ۴۰۷۳۰۳

گذراندن شب و روز در زندان باید کار مشکلی باشد. چند سال است که در زندان هستی؟

حدود 2 سال است که در زندان هستم و در این مدت فقط 2 بار از لای میله‌ها توانستم بیرون را ببینم. آن هم زمانی بود که برای محاکمه به دادگاه آورده می‌شدم. از پنجره اتوبوس زندان که با میله آهنی پوشانده شده بود شهر را می‌دیدم.

متهم هستی به جوانی آنقدر ضربه زدی تا جان باخت این اتهام را قبول داری؟

بله درست است، اما من این کار را از روی عمد انجام ندادم. این یک قتل اتفاقی بود.

اما شاهدان چیز دیگری می‌گویند.

من از گفته شاهدان خبر دارم، اما واقعیت این است که من قصد قتل نداشتم.

چرا این کار را کردی؟

مدتی بود که بچه‌های محل برادرم را اذیت می‌کردند و من هم از این موضوع ناراحت بودم. یک شب قبل از حادثه به خانه آمد و من دیدم باز او را زده‌اند و زخمی شده است. البته او نمی‌خواست در این باره حرفی بزند، چون می‌دانست ناراحت می‌شوم. وقتی متوجه شدم چه شده است تصمیم گرفتم انتقام بگیرم.

کسی که کشتی همانی بود که به برادرت حمله کرده بود؟

نه. مقتول به برادرم حمله نکرده بود، اما با آن فرد دوست بود. من بدون توجه به گفته‌های او عصبانیتم را سرش خالی کردم و چاقو را به او زدم.

توضیح بده جریان چطور اتفاق افتاد؟

بعدازظهر فردای آن روزی که برادرم را زخمی دیدم تصمیم گرفتم ضارب برادرم را بزنم. تلفنی با آن فرد قرار گذاشته بودم و به محل رفتم. البته نمی‌خواستم کسی را بکشم. می‌خواستم همانقدر که او برادرم را زده بود کتکش بزنم تا برایش یک درس عبرت بشود. وقتی سر قرار رسیدم آن فرد نبود و چند نفر از دوستانش آنجا بودند.

خب چرا فرد دیگری را زدی. می‌توانستی به خانه برگردی؟

حالت عادی نداشتم. نمی‌توانستم درست تصمیم بگیرم و باید کاری می‌کردم تا آرام شوم.

چرا حالت عادی نداشتی؟

من از بچگی به خاطر مشکلاتی که داشتم عصبی بودم و همیشه به دیگران پرخاش می‌کردم. این موضوع باعث می‌شد نتوانم تصمیم درست بگیرم، البته آن روز قبل از این که از خانه بیرون بزنم مشروب هم خورده بودم. این موضوع باعث شد تا اصلا تعادل نداشته باشم.

یعنی تو متوجه نشدی شخص دیگری را هدف قرار داده‌ای؟

نه این طور نیست. کاملا متوجه بودم چه شده است، اما نمی‌توانستم جلوی خودم را بگیرم. حتی مقتول به من گفت کاری با بردارم نداشته ولی من توجهی نکردم.

پس چرا او را زدی؟ به هر حال باید یک دلیلی وجود داشته باشد؟

نمی‌دانم چرا، شاید به این دلیل که در حالت عادی نبودم. می‌خواستم انتقام بگیرم.

تو آنقدر خشمگین بودی که قدرت تصمیم‌گیری درست را از دست داده بودی، اما این همه خشم از کجا سرچشمه می‌گرفت؟

هر بار که برادرم دعوا می‌کرد زخمی به خانه برمی‌گشت و من از این موضوع ناراحت بودم. می‌خواستم به آنهایی که با برادرم دعوا می‌کنند بگویم او تک و تنها نیست و نمی‌توانند به این راحتی اذیتش کنند.

برادرت چرا دعوا می‌کرد؟

او هم مثل من عصبی بود و دوست نداشت بقیه به او حرفی بزنند. برادرم زود عصبانی می‌شد و گاهی سربه سرش می‌گذاشتند و اذیتش می‌کردند.

او از تو کوچک‌تر بود؟

نه، برادرم از من بزرگ‌تر بود. البته فاصله سنی زیادی نداشتیم، اما چون من کار می‌کردم و دستم توی جیب خودم بود و به او هم خرجی می‌دادم در واقع من بزرگ‌تر او بودم.

مگر پدر و مادر نداری؟

وقتی بچه بودیم پدرمان را از دست دادیم و مادرم خرج خورد و خوراک‌مان را با کار کردن درمی‌آورد. وقتی بزرگ شدم برای این که به او سخت نگذرد تصمیم گرفتم کار کنم. کارگر یک آهنگری بودم و درآمد کمی داشتم، اما مادرم دیگر مجبور نبود برای یک تکه نان راه پله خانه مردم را بسابد.

پدرت چرا فوت شد؟

تصادف کرد. البته یادم نمی‌آید، اما آن‌طور که مادرم می‌گوید تصادف کرده بود. از بچگی بدبخت بودم.

در حال حاضر خانواده‌ات چه می‌کنند. از آنها خبر داری؟

مادر و برادرم به دیدنم می‌آیند. بجز آنها کسی را ندارم. هر بار هم که می‌آیند فقط گریه می‌کنیم و آنها می‌روند.

روزهایت را در زندان چطور می‌گذرانی؟

بیشتر در کلاس‌های قرآن شرکت می‌کنم و توانسته‌ام چند آیه را هم حفظ کنم. سعی می‌کنم بیشتر وقتم را با عبادت پر کنم. بعد از این‌که نماز خودم را می‌خوانم، برای مقتول هم نماز می‌خوانم و از او می‌خواهم که مرا ببخشد.

فکر می‌کنی خانواده مقتول تو را ببخشند؟

نمی‌دانم. امیدوارم این کار را بکنند. پدر و مادر مقتول خیلی ناراحت هستند و پسرشان هیچ تقصیری در درگیری نداشت. به همین دلیل هم حاضر نیستند مرا ببخشند. می‌دانم خسارتی که به این خانواده وارد کردم قابل جبران نیست، اما امیدوارم عاطفه پدری و مهرمادری آنها باعث شود تا از قصاص من صرفنظر کنند.

در تمام طول دادگاه گریه می‌کردی. در حالی که داشتی اشک می‌ریختی ماجرای قتل را توضیح می‌دادی. واقعا تا این حد پشیمان هستی؟

از وقتی که زندانی شدم متوجه شدم هیچ زندانی متهم به قتلی از کاری که کرده است خوشحال نیست و حتی اگر به خاطر غرور سعی کند این موضوع را پنهان کند بازهم این پشیمانی جایی خودش را نشان می‌دهد. این یک اصل است و حتی خشن‌ترین زندانیان هم نمی‌توانند در برابر این موضوع خوددار باشند. بنابراین چطور می‌توانم غمگین نباشم. من که نه خشونتی در وجودم بود و نه از طرف مقابلم کینه‌ای به دل داشتم. چطور می‌توانم چهره غمگین مادر خودم و مادر مقتول را فراموش کنم. شاید این جمله کلیشه‌ای باشد، اما قسم می‌خورم که هر شب خواب آن حادثه تلخ را می‌بینم و نمی‌توانم زندگی آرامی داشته باشم. دیگر بعد از این اتفاق حتی اگر زنده بمانم و اولیای دم مرا ببخشند نمی‌توانم خوشبخت باشم. چون کابوس قتل همیشه با من است. هیچ زنی نمی‌تواند با من زندگی کند، چون یک قاتل هستم. همیشه باید گذشته‌ام را از فرزندم پنهان کنم و اگر روزی بفهمد پدرش قاتل است دیگر کودکی عادی نخواهد شد و از من می‌ترسد.

بنابراین مرگ شاید یک پایان تلخ باشد، اما برای من بهتر است چون تحمل آینده‌ای که تباه شده برایم سخت‌تر خواهد بود.

چطور به این تجربه رسیده‌ای؟

چند نفر از هم‌بندی‌هایم که توانستند رضایت اولیای دم را بگیرند بعد از آزادی از زندان زندگی تباه‌شده‌ای داشتند، آنها یا از همسرانشان جدا شدند و به سمت اعتیاد رفتند یا این‌که خودکشی کردند. چون نتوانستند نگاه‌های مردم و رفتارهای تند دیگران را تحمل کنند و به خاطر عذاب وجدانی که داشتند زندگی‌شان نابود شد.

اما افرادی که بخشیده شدند و موفق هم بودند کم نیستند؟

بله، درست است. امیدوارم من در میان آنها باشم و آینده‌ای سیاه در انتظارم نباشد. البته فعلا که نتوانسته‌ام رضایت بگیرم.

خودت از اولیای دم عذرخواهی کرده‌ای؟

به آنها دسترسی ندارم، اما در دادگاه به پای پدر مقتول افتادم. او با تندی مرا رد کرد و از من خواست که دیگر این کار را نکنم. چون فایده‌ای ندارد و مرا نخواهد بخشید. البته مادر و برادرم هم کارهایی کرده‌اند که فکر می‌کنم تاثیری نداشته باشد. اولیای دم حاضر نیستند با پدر و مادرم صحبت کنند.

از کسانی که با برادرت دعوا کردند خبر داری؟

نه. نمی‌دانم آنها چه می‌کنند. البته مدتی قبل مادرم گفت یکی از آنها به خاطر دعوا زندانی شده است. مادر و برادرم آنقدر درگیر من هستند که دیگر اتفاقاتی که برای دیگران رخ می‌دهد چندان مهم نیست.

ممکن است اولیای دم این گفت‌وگو را بخوانند. حرفی با آنها داری؟

از آنها درخواست می‌کنم مرا ببخشند و تقاضا می‌کنم از قصاص صرفنظر کنند. آنها فرزند خود را از دست داده‌اند و می‌دانند از دست دادن فرزند چه غم بزرگی است. قبول دارم من آدم خیلی بدی هستم و برای خانواده‌ام فرزند خلفی نبودم. با این حال مادری چشم انتظار من است. او که گناهی ندارد. اعدام فقط چند دقیقه زجر است، اما از دست دادن فرزند یک عمر زجر و ناراحتی است. درخواست دارم به خاطر مادرم مرا ببخشند. درخواست دارم به حرمت زجر‌هایی که مادرم کشیده و اشک‌هایی که پا‌به‌پای مادر مقتول ریخته است مرا ببخشند.

من در زندان آنقدر اذیت می‌شوم که هر لحظه از خدا می‌خواهم مرا بکشد تا راحت شوم. اگر نمی‌ترسیدم و خودکشی حرام نبود خودم این کار را می‌کردم. بنابراین از اولیای دم درخواست می‌کنم من را از این برزخ کشنده نجات بدهند یا هرچه زودتر ببخشند یا هرچه زودتر اعدام کنند چون دیگر طاقت ندارم.

مرجان لقایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها