در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چه طور شد که کارت به زندان و دادگاه کشید؟
من در یک برنجفروشی کارگر بودم و با داشتن 2 بچه همیشه جیبم خالی بود. برای همین هم وقتی 2 نفر از دوستانم پیشنهاد جعل را دادند قبول کردم، ولی خیلی زود دستگیر شدم و 8 ماه در حبس بودم. این مدت برایم به اندازه یک عمر گذشت البته این را هم بگویم که بعد از 8ماه عفو مشروط گرفتم. زنم خیلی دنبال کارم را گرفته بود.
وقتی بیرون آمدی خانوادهات چه برخوردی با تو داشتند؟
همه میدانستند من آدم خلافکاری نیستم و گول خوردهام و به خاطر این که زن و بچههایم راحت زندگی کنند آن کار را کرده بودم برای همین هم خانمم و هم پدرم به نصیحتکردن رضایت دادند و از دعوا و جار و جنجال خبری نبود. این را هم بگویم که بچههایم نمیدانستند من زندان رفتهام. آن موقع در سنی بودند که هنوز میشد به آنها دروغ گفت. آنها فکر میکردند مسافرت رفتهام برای همین هم همان شبی که آزاد شدم اول از همه با زنم به خرید رفتیم و مثلا سوغاتی برایشان گرفتیم.
از آن به بعد خرج خانوادهات را چطور تامین میکردی؟
داستانش مفصل است. 13 سال از آن زمان گذشته و در این مدت چند بار شغل عوض کردهام اول از همه خواستم برگردم به برنجفروشی، اما صاحب مغازه قبول نکرد. او میدانست من زندان بودم و میگفت حوصله دردسر ندارد برای همین دنبال یک کار دیگر گشتم ولی فایدهای نداشت. بالاخره پدرم به دادم رسید؛ او کمی پسانداز داشت به من داد و با آن از شمال برنج میخریدم و به در و همسایه و دوست و فامیل میفروختم. سودش زیاد نبود، اما به هر حال بهتر از این بود که دستم را پیش این و آن دراز کنم یا دوباره سراغ خلاف بروم.
یعنی در تمام مدتی که در تنگنا بودی هیچ وقت به فکر نیفتادی دوباره جرمی انجام بدهی؟
یکی از بچهها چند ماه بعد از من آزاد شد و سراغم آمد. او باز هم میخواست من را وسوسه کند ولی جواب رد دادم. خیلی پاپیچ شده بود. من هم آخر سر با او دعوا کردم و حتی کارمان به کتککاری کشید. همان موقعها بود که دختر بزرگم فهمید من زندان بودم. نمیدانم چه کسی این موضوع را به او گفت به هر حال خیلی از اهل محل حقیقت را میدانستند. رفتار دخترم با من خیلی بد شده بود و خیلی طول کشید تا مرا ببخشد. نمیخواستم با یک ندانمکاری دیگر آینده همهمان را خراب کنم.
برگردیم سراغ موضوع اشتغال. تا کی برنجفروش دورهگرد بودی؟
تا یک سال. البته فقط برنجفروشی هم نبود بعضی وقتها ماهی و محصولات دیگر شمال را هم میآوردم. با چند مغازهدار هم کار میکردم و بیشتر زیتون و سیرترشی به آنها میفروختم. بعد از آن در یکی از همان سوپرمارکتها مشغول شدم. نمیخواستم مرتب در سفر و دور از خانوادهام باشم. برای روحیه بچهها خوب نبود. الان هم در یک پروتئینی کار میکنم، البته ماشین هم خریدهام و وقتهای بیکاریام را در آژانس یکی از دوستانم هستم.
فرض کن هیچ وقت سراغ خلاف نمیرفتی. در آن صورت الان زندگیات چطور بود؟
قابل پیشبینی نیست، اما اگر در برنجفروشی میماندم صاحب مغازه هم کمکم میکرد . آن موقع خیلیها در بازار برنج من را میشناختند در این کار هم اعتبار، حرف اول و آخر را میزند.
یک حالت دیگر هم وجود داشت، اگر تو به کار جعل ادامه میدادی و گیر نمیافتادی آن وقت چه میشد؟
خلاف بالاخره کار دست آدم میدهد. امروز گیر نیفتی فردا میافتی ولی خدا را شکر من زود سرم به سنگ خورد و کارم به جرمهای دیگر نکشید چون آدم وقتی از راه به در شد دیگر معلوم نیست از کجا سردرمیآورد.
ظاهرا الان از زندگیات راضی هستی. چه چیزی تو را بیشتر از همه امیدوار و خوشحال نگه میدارد؟
خانوادهام. دخترم الان 24 سال دارد، دانشگاه میرود و برایش خواستگار آمده، پسرم هم همین امسال باید برود خدمت. من بیشتر از همه مدیون زنم هستم که در هر شرایطی با من ساخت و زندگی را برایم سخت نکرد.
مریم عفتی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: