قسمت دوم - شعله‌های مرگبار؛ این ماجرا :

ولخرجی یک قاتل

زنی به نام مهین که با شوهر نزولخوارش به نام ادریس اختلاف داشته، در منزل کشته و درمحل قتل به آتش کشیده شده است. از آنجا که خانه به آیفون تصویری مجهز است کارآگاه شهاب و دستیارش ستوان ظهوری احتمال می‌دهند قتل توسط یک آشنا انجام شده و چه بسا ادریس قاتل باشد اما کارآگاه با دیدن زنجیر طلای پاره شده و صندل پاشنه شکسته مقتول جلوی در آپارتمان به این نتیجه می‌رسد که مهین قصد داشته از ورود قاتل به خانه جلوگیری کند. بنابراین فرضیه آشنا بودن قاتل مورد تردید قرار می‌گیرد. اکنون ادریس بازداشت شده و سرسختانه منکر قتل است و می‌گوید از روزی که مهین او را از خانه بیرون کرد، دیگر به آنجا پا نگذاشت. چند همسایه زیرپله ادریس هم شهادت می‌دهند او زمان قتل در محل کسبش بود. سرگرد شهاب احتمال می‌دهد فردی بدهکار به قصد انتقام گرفتن از مرد نزولخوار بدون اطلاع از جدایی او و همسرش به خانه سابق ادریس رفته و مهین را کشته است.
کد خبر: ۴۰۰۸۹۱

کارآگاه دستور داد برای هر 3 نفرشان چای بیاورند. او می‌خواست فضای ملتهب بازجویی را کمی تلطیف کند تا ادریس با دقت بیشتری به سوالات جواب بدهد. مرد میانسال که حالا کمی ترسش ریخته بود، شروع کرد به گفتن اسامی بدهکارانی که زیرمنگنه او کمرشان خرد شده و به شدت کینه به دل داشتند: احسان باکی، کامران فتوحی، مجتبی روزخوش، حبیب برقچی. باز هم هستند اما فکر نمی‌کنم کار آنها باشد.

شهاب سری تکان داد که معلوم نبود نشانه تاسف است یا ابراز رضایت از همکاری ادریس. او کاغذی جلوی متهم گذاشت تا آدرس تک‌تک‌شان را بنویسد. ستوان ظهوری از این‌که مجبور بود همه این خانه‌ها برود و درباره همه‌شان تحقیق محلی بکند هیچ احساس خوبی نداشت. به نظر او همه چیز واضح و روشن بود. خود ادریس می‌گفت مهین و بدهکاران همدیگر را نمی‌شناختند پس قطعا مقتول در ورودی ساختمان را روی یک غریبه باز نمی‌کرد. بقیه همسایه‌ها هم که نبودند. دیوار خانه و حفاظ‌های رویش هم آنقدر بلند بود که فقط یک قهرمان صخره‌نوردی می‌تواند از بالایش بپرد. پس به نظر ستوان یا ادریس کاسه‌ای زیر نیم کاسه دارد یا حقه دیوید کاپرفیلد برای رد شدن از دیوار چین لو رفته و مردی با همین ترفند وارد ساختمان شده بود.

کارآگاه ختم بازجویی را اعلام کرد و به سوال ادریس که می‌پرسید کی آزاد می‌شود، جوابی نداد. او حتی اگر در قتل بی‌گناه بود باید به خاطر نزولخواری تقاص پس می‌داد. 2 همکار در اتاق خودشان وارد شور شدند.

ستوان سرسختانه بر نظرش پافشاری می‌کرد اما شهاب بدون این‌که فرضیه دستیارش را رد کند، می‌گفت هنوز برای قضاوت زود است.

2 همکار اسامی را بین خودشان تقسیم کردند تا هر کدام سراغ دو نفر بروند و ببینند چیزی گیرشان می‌آید یا نه. البته برای این کار دیر وقت بود و باید همه چیز به فردا صبح موکول می‌شد.

روز بعد، روز پرکاری بود. تحقیقات محلی تا 5 بعدازظهر طول کشید و بعد از آن هم فکر سرگرد مشغول نظریه پزشکی قانونی شد. مقتول را خفه کرده و بعد خانه را به آتش کشیده بودند .
به احتمال زیاد قاتل هیچ آلت قتاله‌ای نداشت بلکه در یک کشمکش که حاصلش چند زخم و خراش روی بازوها و گردن مهین بود، دستانش را آنقدر دور گلوی زن بیچاره فشار داده تا مرده است.

شهاب داشت به این فکر می‌کرد که به هم‌ریختگی خانه مهین صحنه‌سازی نبوده و قاتل دنبال مدرکی، سندی می‌گشته. او اطلاعاتی را که از 2 بدهکار ادریس به دست آورده بود، با دستیارش درمیان گذاشت: کار احسان باکی نمی‌تواند باشد چون او تمام صبح روز قتل را در دادگاه خانواده بوده، زنش هم مهرش را اجرا گذاشته و هم دادخواست طلاق داده همه‌اش هم به خاطر رفتن زیربار نزول است. خدا نکند آدم در این دام بیفتد مثل باتلاق می‌ماند هر چه بیشتر دست و پا بزنی بیشتر فرو می‌روی.کامران فتوحی هم که سکته مغزی کرده و فعلا علیل و زمین‌گیر است.

تو چی گیر آوردی؟

ستوان چانه‌اش را خاراند. او هم دست خالی بود: حبیب برقچی که دو ماه است افتاده گوشه زندان، آن یکی هم درست شب قبل از قتل، عمو شده و صبح روز قتل به محل کار سابقش رفته و همه کسبه محل را شیرینی داده.از مغازه‌داران هم سوال کردم همه شیرینی‌دادن مجتبی را یادشان بود ظاهرا طرف از آن ناخن‌خشک‌هاست که با یک جعبه شیرینی همه را شوکه کرده است. کارآگاه خودکارش را روی میز سر داد. اعصابش به هم ریخته بود. حتم داشت یک جای راه را اشتباه رفته‌اند.

آنها باید دوباره اطلاعات‌شان را مرور می‌کردند اما قبل از آن به خواسته ستوان، یک بار دیگر ادریس پشت میز بازجویی نشانده شد و این بار شهاب نقش پلیس بد را بازی کرد، بدون این‌که پلیس خوبی در کار باشد و ستوان قرار شد آتش‌بیار معرکه باشد.

سرگرد سوال اول را خیلی محکم و کوبنده پرسید: ما را سر کار گذاشتی و فکر کردی به همین راحتی خلاص می‌شوی؟ درباره تک‌تک اسم‌هایی که داده بودی، تحقیق کردیم. هیچ‌کدام‌شان قاتل نیستند خودت بگو چه‌طور مهین را کشتی؟

متهم باز هم اصرار داشت بی‌گناه است: شاید خوب تحقیق نکردید. مثلا همین مجتبی قرار بود همان روز قتل حکم جلبش را بگیرم خودش هم می‌دانست اما گذاشتم برای فردا. فردایش هم که اینجا بودم. شهاب به فکر فرو رفت. دستیارش در تحقیقات محلی متوجه این نکته نشده بود. این‌که یک بدهکار درست در روزی که قرار است حکم جلبش را بگیرند بی‌خیال همه مشکلات و گرفتاری‌هایش می‌شود و در محل سابقش شیرینی‌خوران راه می‌اندازد، غیرطبیعی است.

کارآگاه بازجویی را با چند سوال دیگر که خودش هم می‌دانست هیچ ارزشی ندارد ادامه داد و بعد به اتاقش برگشت. از دست ستوان حسابی عصبانی بود طوری که نتوانست خودش را کنترل کند و سر او فریاد بلندی کشید. ظهوری خودش هم می‌دانست اهمال کرده اما عمدی نبود.

2 همکار یک بار دیگر راهی خیابان قصرالدشت شدند، جایی که مجتبی روزگاری آنجا برنج‌فروشی داشت. مغازه‌داران همه چیزهایی را که برای ستوان تعریف کرده بودند یک بار دیگر بازگو کردند. هیچ کدام دقیقا ساعتی را که مجتبی شیرینی به دست از راه رسیده بود، به یاد نداشتند اما می‌گفتند. آب از دست مجتبی نمی‌چکید.

حتی برای بچه خودش نان‌خشک هم نداد حالا معلوم نیست آن روز آفتاب از کدام طرف درآمده بود که این طور ولخرجی کرده بود.

نورسیده آن طور که مجتبی به آبمیوه‌فروش محل گفته، بچه سوم برادرش بود و دلیلی ندارد یک نفر برای سومین فرزند برادرش چنان ذوق‌زده شود که خرق‌عادت کند.

شیرینی دادن یک صحنه‌سازی بود، کاری برای گمراه کردن پلیس و دست و پا کردن شاهد برای روز مبادا. کارآگاه خیلی خوب می‌توانست فکر بچه‌زرنگ‌هایی را که از این ترفند و حقه‌‌ها استفاده می‌کنند، بخواند اما او توقع داشت ظهوری خودش همان اول کار دوزاری‌اش می‌افتاد و آنها وقت را از دست نمی‌دادند.

شهاب و ستوان راهی خانه مجتبی شدند اما قرار بود آنجا چه کار کنند. ستوان به رئیس‌اش تذکر داد: هیچ مدرکی علیه مجتبی نداریم. تازه او کلی شاهد هم برای خودش جور کرده.

فعلا قرار نبود مجتبی را بازداشت کنند. کارآگاه فقط می‌خواست چند سوال بپرسد. مظنون 45 ساله می‌نمود البته موهایش بیشتر ازآنچه که بتوان اسمش را تک و توک گذاشت، سفید شده بود.

شاید به خاطر بچه‌اش که نابینا بود و شاید به خاطر غم نان. او از یک سال قبل که تا خرخره زیربار قرض رفته و مغازه را فروخته و بیکار بود و فقط هراز گاهی کارهای جزئی انجام می‌داد. در واقع تنها منبع درآمد قابل اتکای آنها حقوق پرستاری زنش بود. مجتبی سفره دلش را برای 2 مامور باز کرده بود. انصافا هم در گرفتن اشک از مخاطب تبحر ویژه‌ای داشت: ادریس بیچاره‌ام کرد. من را به خاک سیاه نشاند. اصل پولش را داده‌ام اما باز هم بی‌خیال نمی‌شود. از آن مغازه هم چیز زیادی گیرم نیامد. ارثیه پدری بود. 3 خواهر دارم که مجبور شدم سهم آنها را بدهم. بقیه‌اش هم خرج پسرم و بدهی‌هایم به آن نامرد شد. حالا چه‌طور شده ادریس برایتان مهم شده است؟

کارآگاه جواب زیرکانه‌ای داد: خودت که بهتر می‌دانی زنش را کشته. مجتبی اول وانمود کرد شوکه شده ولی بعد بفهمی نفهمی هیزم به آتش ریخت: با زنش اختلاف داشت. خیلی اذیتش می‌کرد. شنیده بودم جدا شده‌اند. از آن زالو هر کاری برمی‌آید.

مجتبی به خیال خودش میخ محکمی بر تابوت ادریس کوبیده بود اما خبر نداشت که با همین دوسه جمله دست خودش را رو کرده است. او به هیچ‌وجه مهین را نمی‌شناخت و هیچ‌کسی هم از اختلافات این زوج مطلع نبود. همین حرف‌ها ثابت می‌کرد مجتبی به خانه زن بینوا رفته و این حرف‌ها را از زبان او شنیده است. کارآگاه به روی خودش نیاورد و به سوالاتش ادامه داد: حالا ول کن این حرف‌ها را. شنیدم دوباره عمو شده‌ای؟

مجتبی لبخندی زد تا نشان بدهد با شنیدن این جمله قند در دلش آب شده است: 3 شب قبل بود. برادرزاده خیلی شیرین است.

ماموران پلیس با خوبی و خوشی از مظنون خداحافظی کردند و راه شان را کشیدند تا بروند اما همین‌که سوار ماشین شدند سرگرد به دستیارش گفت:دو نفر را خبر کن مجتبی را زیرنظر داشته باشند. کار خودش است. بگو چشم از او برندارند تا ما بفهمیم چه‌طور وارد خانه مهین شده بود.

شهاب ترجیح داد،بقیه تحقیقات را از بخش زنان بیمارستان شریعتی پی بگیرد. او نشانی خانه برادر مجتبی را می‌خواست و به دست آوردن آن از این راه بهتر بود چون کسی را حساس نمی‌کرد. کارآگاه آدرس را که گرفت، به خانه مصطفی رفت اما آنها نبودند.

شاید به خانه مادربزرگ بچه رفته بودند. خیلی از خانواده‌ها چنین رسم‌هایی دارند. به هر حال آنجا هم باید زیرنظر گرفته می‌شد تا هر چه زودتر مصطفی هم بازجویی شود.

شاید از حرف‌های او سرنخ تازه‌ای به دست می‌آمد. حسی مرموز به کارآگاه می‌گفت تحقیقات در مسیر درستی پیش می‌رود و آنها تا رو کردن دست قاتل فاصله زیادی ندارند.

علیرضا رحیمی‌نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها