چرا چنین جرمی را مرتکب شدی؟
چراهای زیادی دارد.من تک دختر خانواده بودم و قبل از من 3 برادرم ازدواج کرده بودند. پدرم همیشه میگفت اگر عروسی من را هم ببیند دیگر هیچ آرزویی ندارد. او در تمام عمرش کارگری کرده و سر پیری هیچ پساندازی نداشت. به جای این که در خانه بنشیند و پایش را روی پایش بگذارد مجبور بود از صبح زود تا آخر شب کار کند. سرپیری آبدارچی یک آژانس مسافرتی شده بود. وقتی خواستگار خوبی برایم پیدا و قرارها گذاشته شد پدرم بدجوری گرفتار شد. او به هر دری میزد تا پول جهیزیه من را جور کند اما نمیتواست. من آن موقع در یک بوتیک فروشنده بودم و خیلی دلم میخواست باری از دوش پدرم بردارم. تا این که آن روز دسته چک سفید امضای صاحب مغازه را دیدم و وسوسه شدم. آن موقع 22 سال بیشتر نداشتم و هنوز خام بودم.
پدرت وقتی فهمید سرقت کردهای چه کار کرد؟
او را در دادسرا دیدم. همین که به من رسید یک کشیده آبدار به من زد و گفت یک عمر کارگری کرده تا نان حرام نخورد آن وقت من آبروی او را یک شبه به باد دادم. واقعا شرمنده بودم حتی نمیتوانستم به چشمانش نگاه کنم. سرم را پایین انداختم و هیچ حرفی نزدم.
از خانواده طرد شدی؟
نه پدرم اتفاقا خیلی سعی کرد رضایت صاحب مغازه را بگیرد. زیاد به ملاقاتم نمیآمد اما همان یکی دوبار که دیدمش خیلی شکستهتر از قبل شده بود. لاغر و مریض بود آخر هم از غصه مرد یک ماه قبل از آزادیام مرد و من هیچ وقت نمیتوانم خودم را از عذاب وجدان خلاص کنم.
بعد از آزادی چه کردی؟
چه میتوانستم بکنم؟ من مانده بودم و مادری پیر و غصه مرگ پدر.دو ماه طول کشید تا به خودم بیایم و شروع کنم به گشتن دنبال کار، اما کو کار؟به هر کسی که میشناختم رو زدم و هر کجا که فکر میکردم رفتم تا این که بالاخره منشی یک شرکت شدم اما در همان هفته اول فهمیدم آنجا جای من نیست و رئیسام خیالاتی دارد.
تقریبا همه افراد سابقهداری که از زندان آزاد میشوند برای پیدا کردن کار مشکل دارند اما بالاخره موفق شدی شغلی پیدا کنی؟
مشکل آنجا است که همه فکر میکنند اگر کسی در زندگیاش یک بار اشتباه کرد دیگر اصلاح نمیشود. همه به آدم به چشم خلافکار نگاه میکنند، بگذریم. بالاخره در ماه سوم آزادی در یک آرایشگاه مشغول به کار شدم. اتفاقا دختر دیگری هم آنجا بود که شرایط مشابه من را داشت. به هر حال آن شغل برای من خیلی مفید بود، لااقل امیدم را به زندگی دوباره به دست آوردم.
هنوز هم آرایشگری میکنی؟
نه فقط یک سال آنجا ماندم و بعد برادر بزرگم با یکی از دوستانش شریکی مغازه لوازم آرایش زدند و من هم شدم فروشنده. چون خودشان جنس میآوردند سود زیادی میکردند، البته من فقط حقوق بگیر بودم. هنوز دو ماه از کار جدیدم نگذشته بود که مادرم فوت کرد و برادرانمگیر دادند خانه پدری را که تنها ارثیهاش بود بفروشیم. آنها برای من از سهم ارث خودم خانهای کرایه کردند و از آن به بعد دیگر کاملا مستقل شده بودم. این اتفاق یکسری خوبی داشت و یکسری بدی. مردم زیاد قبول نمیکنند یک دختر مجرد تنها زندگی کند و اگر بفهمند سابقهدار است که دیگر هیچ. از طرفی تنهایی هم خیلی اذیتم میکرد تا این که یک روز برادرم گفت دوستش از من خوشش آمده و میخواهد از من خواستگاری کند. من هم بله را گفتم.
شوهرت قبل از ازدواج ماجرای نامزدی قبلی و زندان رفتن ات را میدانست؟
همه چیز را خودم گفتم تا یک وقت جا نزند. کارها داشت خوب پیش میرفت که پدر او از گذشتهام باخبر شد و شروع به مخالفت کرد و حتی گفت اگر پسرش بخواهد با من ازدواج کند پولی را که بابت راه انداختن مغازه به او قرض داده بود پس میگیرد. اینطور شد که هم ازدواج ما به هم خورد و هم شراکت برادرم و او. دیگر داشتم دیوانه میشدم، هم از نظر عاطفی ضربه خورده بودم و هم بیکار شده بودم.
چطور ازدواج کردی؟
برادرم چند ماه بعد دوباره مغازهای اجاره کرد و من پیش او رفتم و این دفعه فروشنده مغازه کناری که در کار لوازم خانگی بود از من خواستگاری کرد و من جواب رد دادم، چون دیگر حوصله آن دردسرها را نداشتم اما آن پسر آنقدر اصرار کرد تا این که راضی شدم و ما الان 5 سال است که با خوبی و خوشی با هم زندگی میکنیم و پسرم هم اردیبهشت سال آینده 2 ساله میشود.
مریم عفتی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم