داستان زندگی یک نوجوان متهم به سرقت

می‌خواستم یکشبه پولدار شوم

داستان زندگی بسیاری از نوجوانان تبهکار شبیه به هم است؛ خانواده‌های آشفته، گریز از مدرسه و رفاقت‌های نادرست. این مثلث شوم در زندگی علی هم دیده می‌شود. او پسری 16 ساله است که به اتهام سرقت دستگیر شده، خودش می‌گوید: «سیستم می‌دزدیدم.»
کد خبر: ۳۹۰۵۶۷

منظورش رادیوپخش خودرو و تجهیزات جانبی آن است. علی خیلی راحت حرف می‌زند، انگار نه انگار که ‌ در چشم قانون،‌ جامعه، خانواده‌اش و خلاصه همه و همه مجرم است و مستوجب مجازات. شاید برایش اینها مفهومی نداشته باشد و شاید هنوز رشد عقلی‌اش آنقدر نشده که معنی سوءسابقه را تجزیه و تحلیل کند.علی همان‌طور که با انگشتانش بازی می‌کند و هرازگاهی کش و قوسی به کمرش می‌دهد، درباره خانواده‌اش حرف می‌زند: «پدرم که ته آدم بی‌پول است. تازه عمل هم دارد. مادرم هم که بی‌سواد است و خانه‌دار. در خانه ما اگر کسی 100 (هزار) تومان ته جیبش باشد، میلیونر است.»

پسر نوجوان از پدرش دل خونی دارد: «دستش خیلی سنگین است، همین‌طور بی‌دلیل می‌زند. مواد نمی‌کشد اعصابش به هم می‌ریزد. می‌کشد هم حالش باز یک‌جور دیگر است. ما در خانه دامادمان زندگی می‌کنیم، یعنی مستاجر او هستیم. پدرم چون پول کرایه خانه نداشت، دست خواهرم را گذاشت تو دست صاحبخانه. من زیاد به این کارها کاری نداشتم، سرم پی کار و بار خودم بود.»

کار و بار خودت؟ این را که می‌پرسیم، جواب می‌دهد: «دستفروشی می‌کردم. از وقتی مدرسه نرفتم، چسبیدم به کار.»

علی به خاطر ضعف تحصیلی و ناتوانی در برقراری رابطه منطقی با معلمان مجبور به ترک‌تحصیل شد. خودش توضیح می‌دهد: «از درس خواندن خوشم نمی‌‌آمد، معلم‌ها هم خیلی گیر می‌دادند. برای همین گفتم بی‌خیال شوم بهتر است. این طوری لااقل ته جیبم خالی نبود. با 2 تا از بچه‌های محل دستفروشی می‌کردیم. از بازار، چتر، اسباب‌بازی‌های پلاستیکی و خرت و پرت می‌خریدیم و می‌فروختیم. با همان بچه‌ها هم تصمیم گرفتیم دزدی کنیم.»

علی وقتی با پیشنهاد دو دوستش برای سرقت مواجه شد، بدون هیچ مخالفتی قبول کرد. او می‌گوید: «همجرم‌هایم زندان بزرگسالان هستند. من خودم دزدی بلد نبودم. آنها یادم دادند. یکی‌شان سابقه‌دار بود. گفت اگر سیستم سرقت کنیم، او برایش مشتری دارد. ما هم کارمان را شروع کردیم. معمولا شب‌ها دزدی می‌کردیم و دنبال ماشین‌هایی می‌گشتیم که دزدگیر نداشتند، آن وقت بود که کارمان را شروع می‌کردیم.

البته من در همه سرقت‌ها نبودم، فقط 5 بار همراه آنها رفتم و 4 دفعه فقط کشیک دادم. پول زیادی هم گیرم نیامد. قبل از آن فکر می‌کردم با این پول می‌توانم برای خودم موتور بخرم، اما زود دستگیر شدیم.»

علی از درآمد دستفروشی راضی نبود و احساس می‌کرد از این راه به آرزوهایش نمی‌رسد. برای همین هم سرقت را پیشه کرد. پسر نوجوان حرف‌هایش را این‌طور ادامه می‌دهد: «دلم می‌خواست من هم پول خرج کنم، کافی‌شاپ را خیلی دوست دارم، اما فقط یک‌بار رفتم. ماشین هم خیلی دوست دارم. اگر یکی داشتم سیستم می‌بستم و برای خودم در خیابان‌ها رانندگی می‌کردم. وقتی صدای ضبط ماشین‌ها را می‌شنوم، کیف می‌کنم.»

پسرک حالا کمی هم درباره دستگیری و مجازات حرف می‌زند: «بالاخره سخت است دیگر. دلم یک کم برای مادرم تنگ شده، اما برای پدرم نه. مادرم مهربان‌تر بود و وقتی می‌دید ناراحت هستم، سراغم می‌آمد و می‌پرسید چه شده. بعضی وقت‌ها که پول دستش می‌رسید از من می‌پرسید غذا چی دوست دارم، برایم درست کند. من هم همیشه می‌گفتم کباب تابه‌ای. خواهرم را هم دوست دارم، ولی او دیگر شوهر کرده و سرش به زندگی خودش گرم است. شوهرش زیاد دوست ندارد با ما رفت و آمد داشته باشد. چند بار شنیدم خواهرم را کتک زده، اما کاری از دستم برنمی‌‌آمد. گفتم که سرم به کار خودم گرم بود. یکی از برادرهایم هم سرباز است و آن یکی ترک تحصیل کرده و به املش رفته تا در مغازه دایی‌ام کار کند. فکر کنم وضع او از همه ما بهتر باشد.»

از علی درباره اشتبا‌هاتش می‌پرسیم و او جواب می‌دهد: «اشتباه که زیاد داشتم. همین که درس نخواندم یکی‌اش، اما بیشتر تقصیر پدرم است. اگر او معتاد نبود و با ما رفتار خوبی داشت، شاید حالا من اینجا نبودم. خودم هم نباید با همجرمانم رفاقت می‌کردم یا لااقل وقتی پیشنهاد دادند دزدی کنیم، نباید قبول می‌کردم. آن موقع به این چیزها فکر نمی‌کردم، حالا هم دیر نشده، اگر آزاد شوم...»

متهم کمی مکث می‌کند، انگار در رویای آزادی فرورفته و خودش را در دنیایی دیگر می‌بیند. دنیایی که همه سختی‌ها، گرفتاری‌ها و مشکلات رنگ باخته و او در کمال آرامش و آسایش زندگی می‌کند. علی به خودش که می‌آید، می‌گوید: «فکر نکنم دوباره به مدرسه بروم، حوصله درس خواندن ندارم. دلم می‌خواهد مکانیکی یاد بگیرم و کار کنم. آنقدر کار می‌کنم تا وقتی زن گرفتم و بچه‌دار شدم دیگر مشکل مالی نداشته باشم. مطمئن هستم دیگر دزدی نمی‌کنم.»

حرف‌های علی به پایان رسیده و حالا وقت رفتن است. او دمپایی‌هایش را روی زمین می‌کشد و دور می‌شود.

علیرضا رحیمی‌نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها