ای سبدهاتان خالی

بله، روی هم رفته ما وروجکی داریم بهتر از برگ درخت که هرچقدر در وصفش صحبت کنیم، کم می‌آوریم. این وروجک ما کلا هوای ما را خیلی دارد و ما از این موضوع بسی مشعوفیم. توی خانه هیچ‌کس به ما که کافه کاغذی باشیم، جرات ندارد بگوید بالای چشمت ابرو است. بعله این جوری‌هاست. جان؟ حالا که چی؟ به جان خودمان اگر منظورمان به در گفتن و دیوار شنیدن و این حرف‌ها باشد. فقط خواستیم بگوییم به نفعتان است با ما مهربان باشید، وگرنه وروجک‌مان... بله... خیلی الان حالمان خوب است. خیلی آدم قوی و قدرتمندی می‌باشیم. پشتمان به یک عدد وروجک گرم است؛ چه جور هم...
کد خبر: ۳۸۸۸۹۷

خب تارا خانم میلانی خدا را شکر که رفع سوءتفاهم شد و فهمیدید که ما بسیار کافه کاغذی مظلومی می‌باشیم. آنجایی را هم که گفتی ما شرکت نکردیم، نمی‌کنیم. با عرض معذرت البته.

دختر برفی خوب می‌کنی که حرص و جوش نمی‌خوری. آخرش یک چیزی می‌شود دیگر. این همه اعصاب خرد کردن ندارد. قبول هم نشدی... نشدی. بی‌خیاااااال.

ققنوس هم نوشته: «امروز مثل همیشه در کمدم رو باز کردم تا کتابامو بردارم که چشمم به طبقه پایینی افتاد؛ یه مشت روزنامه روی هم تلنبار شده که هرگز دلم نیومد بندازمشون دور! ولی همه قدیمین... و نسل سه...

یکیشون رو بیرون آوردم و صفحه 13 رو باز کردم و دوباره از اول شروع کردم به خوندن: «به عرض می‌رسانم که این هفته صفحه کافه کاغذی دربست در اختیار کافه و بروبچ کافه است و خبری از شتر گاو پلنگ و این جور چیزها نیست. از آنجا که انگار خون ایمیل‌زنندگان به جوش آمده و بیش از صدواندی ایمیل برایمان فرستاده‌اند، وراجی نمی‌کنیم. فقط جواب می‌دهیم. یاه یاه یاه...» اولین نفر هم که بهش جواب دادی، من بودم، ققنوس!». در ضمن ما شما را به یاد داریم، شما چطور؟ یاه یاه یاه

ای بابا ساجده خانم بلا به دور. حالا حالشون بهتره؟ چه وضعیتی شده... ای بابا...

ریحانه از قم لااقل می‌گفتی چه کتاب‌هایی خریدی؟ نمی‌دانید؟ واقعا نمی‌دانید که ما بسی آدم فضولی می‌باشیم؟ الان واقعا کی پاسخگوی ماست؟ چرا فکر جوان مردم را نمی‌کنید آخر؟ آن هم جوان 17 ساله و 4 ماهه؟ هان؟

الهام خانم فی‌الواقع به کافه ما خوش آمدی. دست بزنید برای مشتری جدید بابا!

«پرسه فون» عزیز از قم، شک نکرده و آنا کارنینا را ابتیاع نمایید. بربادرفته خیلی هم حالا لازم نیست. از ما گفتن بود، البته کتاب خواندن خوب است؛ از هر نوعش نه ولی به هر حال دمت گرم که اهل کتاب خواندن هستی.

منیر خاتون انصافا جا قحط است؟ بی‌خیال بابا. آخر آدم می‌رود سفر؟ آن هم آنجا؟ ای بابا... حالا که داری می‌روی، البته خوش بگذرد؛ ولی یک تجدیدنظری بکن. چرا هیشکی به حرف ما گوش نمی‌دهد امروز؟

«سلام اولین باره که دارم واست میل می‌زنم؛ ولی چندسالی هست که نوشته‌هاتو می‌خونم منم مثل بقیه دانشجوام، البته برق می‌خونم. راستی آقای فلاحتی چی می‌خونه که همش از درسا نالانه؟» حالا چون دفعه اولت بود، می‌بخشیمت؛ ولی از این به بعد اسمت را هم توی متن بنویس بدانیم با کی طرف هستیم. حالا ما هیچی این بچه‌ها برای کی آخر دست بزنند؟ نه واقعا می‌گویم، جدا؟ ای بابا...

به‌به خوناشام تنها! چه عجب از این طرف‌ها... نمی‌خواهی روی اسمت یک تجدیدنظری بکنی؟ آخر از این صفحه بچه هم رد می‌شود می‌ترسند شب کابوس می‌بینند، بعد کی می‌آید جواب بدهد؟ آخه خوناشام تنها؟ خوناشام؟ یوهاهاهاهاهاها...

زهرا هم نوشته: «سلام ای کافه، ای هلو، ای یارغار، ای باحال! ما هی می‌خواهیم دست از سر این کتاب اتوبوس برداریم، کتاب اتوبوس ما را ول نمی‌کند! می‌بینی چه گرفتاری شده‌ایم؟ یواش یواش داریم به این نتیجه می‌رسیم که یک پرونده درباره این موجود کار کنیم یا نه، اصلا برویم یک کتاب بنویسیم، اسمش را هم بگذاریم: کتاب اتوبوس‌نامه! نظرت چیست کافه؟ حیف که از آن تصویر غمبار که اوج خشونت علیه کتاب اتوبوس را نشان می‌داد، عکس نگرفتم، وگرنه برایت می فرستادم.

قضیه از این قرار است که ما دوباره سوار اتوبوس شدیم و سبدهای خالی کتاب را وارسی کردیم و بعد خدا را شکر نمودیم که عده‌ای، کتاب‌ها را برداشته و شروع به خواندن نموده‌اند و احتمالا چون خیلی خوششان آمده و به مقصدشان رسیده‌اند و دیده‌اند نصف کتاب باقی‌مانده، آن را با خود برده‌اند!

در این خیالات بودم و می‌خواستم پنجره را باز کنم و کمی هوای دودآلود بخورم که چشمم افتاد به یک چیزی که همه آن خیالات مثلا خوش یکباره رخت بربست و پرید!

راننده محترم، کتاب اتوبوس بی‌پناهی را از وسط تا نموده و آن را در فاصله میان پنجره‌ها قرار داده بود تا باز نشود؛ البته خوب می‌دانید که کار از محکم‌کاری عیب نمی‌کند؛ آن هم با کتاب اتوبوس!

راستی توی تعطیلات، کتاب «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» خانم زویا پیرزاد را خواندم. خیلی‌خیلی خوب بود‌. راستش زهرا خانم دل ما هم خون است؛ اما به هر حال باز هم می‌گوییم بودن کتاب در هر حالتی بهتر از نبودنش است. ای بمیریم برای آن کتاب... اشک در چشم‌هایمان حلقه زده اصلا یک وضعی.

برای ایشان هم عجالتا بزنید آن کف مرتب را: «می‌دونی یعنی چی؟! ها؟! نمی‌دونی؟! این‌که با دل خوش و شاد و خرم بشینی و بنویسی و بفرستی و چند هفته نسل سوم بخری و منتظر بمونی که مطلبتو چاپ کنن؛ ولی آخرش بفهمی که آدرس ایمیل‌ رو اشتباهی زدی و کلا هوتوتو!!! حالا فهمیدی یعنی چی؟!! خب بی‌خیال.

چطوریایی یا بهتری کافه جون؟! روبه‌‌راهی یا روبه بیابون؟! این چند وقته که خوب بارون و برف زد. شما که خیس نشدی که؟ یه وقت خیس نشی که بعدش خمیر بشی و بعد هم، وااای، تنور!!! آخه کافه رو با کاغذ می‌سازن؟!! چی بگم؟!

راستی داشتم فکر می‌کردم که چه کار کنیم تا صبرمون زیاد بشه، بعد یه هویی صدای زنگ دراومد و رفتم و در رو باز کردم و از پیک، نامه‌رو گرفتم! توش نوشته بود که برای این‌که صبرتون زیاد بشه، چای که ریختین، نه توش آب بریزین نه یخ! فوتش هم نکنید! اینقدر نگاش کنید تا از رو بره و سرد بشه!

وقتی اینو گفتم، خودم 5 دقیقه داشتم می‌خندیدم! از بس بی‌مزه ست!!

موضوع بعدی این‌که آخرش نفهمیدم که چرا وقتی زبونمو می‌زنم به قالب یخ، دیگه نمی‌تونم جداش کنم!!؟ یا چرا وقتی حلواشکری می‌خورم، یاد خاک اره با ماست می‌افتم؟! یا چرا در بی‌نظمی هم نظمی هست که در منظم بودن نیست؟!!

باشه، باشه! خودم تمومش می‌کنم! نزنمون حالا! من کلا کاری نداشتم؛ ولی نمی‌دونم چرا یاد این افتادم: اومد لب بوم قالیچه تکون داد، قالیچه گرد نداشت، خودشو نشون داد!!!

من، آقا مهدی، 23 سال دارم با کفش‌های مشکی! بعضی وقتا هم سفید.!!»

مینا از مشهد ما آخر از دست تو و این خواهر محترم‌مان سر به بیابان می‌گذاریم، بس که هردو همه‌اش استرس دارید و ناراحتید. بابا بی‌خیال خب اگر این کار اینقدر اذیتت می‌کند بیا بیرون. بهتر از این است که هر روز اعصابت این جوری خرد شود. ما بودیم تا حالا ده بار زده بودیم بیرون؛ البته شما ما نیستی و ما هم داریم یک چیزی برای خودمان می‌گوییم؛ ولی کلا اینقدر حرص نخور خواهر من. ای هوااااااااااااار ای دااااااااااد ای بیداااااااااااد.

ما رفتیم. تا هفته بعد عزت همگی زیاد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها