در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
خاطرهای که برایتان نوشتم خالی از لطف نیست. چند سال پیش که همه رو آورده بودند به ساخت و ساز یکی از دوستانم پیشنهاد کرد که در شهرک ژاندارمری تهران قطعه زمینی دارد، شریکی آن را بسازیم. گفتم چون راهم دور است و اطلاعاتی در این مورد ندارم برایم امکانپذیر نیست.
چون از دوران تحصیل با هم دوست بودیم خیلی اصرار کرد. بالاخره قبول کرده و مشغول ساختن شدیم. روزها از کرج به تهران میآمدم و شب برمیگشتم.
خلاصه خیلی زحمت کشیدیم تا کار تمام شد. بعد از پایان کار آپارتمان را برای فروش به چند معاملات مسکن سپردیم.
یکی از آنها از آشنایان قدیمی بود. کلید خانه را به ایشان دادیم تا مشتری ببرد. کارمان شده بود نشستن در املاک و دفتر املاک دوستم شده بود پاتوق ما. وضع خرید و فروش بد نبود. روزی چند مشتری برای بازدید آپارتمان میبردیم
که ببینند.
یکی از روزها حدود ظهر خانم و آقایی بسیار شیک پوش و به ظاهر با شخصیت وارد دفتر املاک شده و در مورد خرید آپارتمان صحبت کردند.
چون دفتر شلوغ بود، دوستم خواست با ماشین خریدار آنها را به محل برده و آپارتمان را نشان دهم. چون به نظرم خریدار واقعا قصد خرید داشت با آنها همراه شدم و به طرف ساختمان رفتیم.
وقتی مقابل ساختمان رسیدیم آقا به خانم پیشنهاد کرد چون آسانسور هنوز به کار نیفتاده و کمرش درد میکند شما بازدید بروید و برگردید. از آپارتمان فوق فقط 4 واحد برای فروش مانده بود.
اولین واحد در طبقه اول بسیار پسند خانم افتاد و تعریف و تمجید کرد. تا طبقه 4 که آخری بود بازدید کرد و از چشمانداز ساختمان خوشش آمد و گفت معامله میکنیم.
گفتم انشاءالله. برگردیم دفتر املاک تا قرارداد را بنویسیم. احساس کردم مشتری تمایلی به برگشتن ندارد. چند مرتبه گفتم خانم باید برویم دفتر. آقا هم منتظر هستند. دیدم نه. ایشان ایرادهای بیخود میگیرد و وقتکشی میکند. ناراحت شدم. خانم برگشت با پررویی گفت 100 هزار تومان بدهید تا بدون سروصدا برگردیم.
خدا شاهد است میخواستم سکته کنم. پرسیدم به چه مناسبتی باید پول بدهم؟ گفت یا پول را میدهی یا از پنجره داد میکشم تا شوهرم بیاید پدرت را درآورد.
آن موقع فهمیدم عجب اشتباهی کردم. شروع کردم به التماس و گفتم خانم ما در اینجا آبرو داریم.
همه ما را میشناسند. چنان برسرم داد کشید که ترسیده و صدهزار تومان را دادم.
بعد از آن سریع از پله ها پایین آمده و کنار ماشین ایستادم. خانم سوار ماشین شده هر دو دست تکان داده مرا در آنجا تنها گذاشتند و رفتند.
به دفتر املاک زنگ زدم. پسر دوستم آمد و مرا با خود برد. وقتی دوستم احوال مرا دید احساس کرد وحشت زده هستم و ناراحت. وقتی سرش خلوت شد ماجرا را برایش تعریف کردم.
دوستم گفت ناراحت نباش خدا رحم کرد که با صدهزار تومان دست از سرت برداشتند. از کجا معلوم آنها زن و شوهر بودند شاید جز و یک باند باشند و صبح تا شب دنبال شکار هستند.
اگر پنجره را باز میکرد و داد میکشید چکار میتوانستی بکنی؟ حتی حاضر بودی بخاطر آبرویت یک واحد از آپارتمان را هم بدهی.
واقعا از دامی رها شده بودم که باید خدا را شاکر بود. درس عبرتی شد که تا آخر روز فروش آپارتمان قدم به آن محل نگذاشتم مگر با همراهی فرد دیگر. صدها از این دامها در کمین است و با کوچکترین غفلتی آدم گرفتار میشود.
امیدوارم با چاپ این خاطره آنهایی که به این کارها مشغول هستند آگاه شده و مواظب افراد خلافکار باشند.
کرج ـ هاشم مهدوختی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: