گفتگو با ایزابل آلنده ، نویسنده و رمان نویس شهیر شیلیایی
اگرچه مدعی است گفتگو خسته اش می کند و مانع کار مهم او یعنی نوشتن می شود، ولی با تمام این حرفها، ایزابل آلنده جدا از نوشتن ، مصاحبه کننده بزرگی هم هست.
کد خبر: ۳۸۶۸۰
آلنده به کوتاه ترین پرسشها، پاسخ بلند می دهد و هنگام پاسخ هر واژه ای را بدقت زیرنظر دارد. به نظر می رسد او جملاتش را با معیار نویسندگی وزن می کند.
هر واژه او دارای نظم ، تاثیر و آهنگ است. وقتی به زبان انگلیسی صحبت می کند، بسختی می توان باور کرد فقط به زبان اسپانیایی می نویسد.
آثار او به زبانهای مختلف دنیا ترجمه شده است. از زمان انتشار اولین کتاب او با عنوان خانه ارواح در سال 1982در اسپانیا، توانست شهرت بین المللی کسب کند.
ایزابل آلنده در سال 1942 میلادی در پرو به دنیا آمد.
او موفق به دریافت دکترای افتخاری از کالج بیتز، کالج دومینیکن ، دانشگاه دولتی نیویورک و کالج کلمبیا شده است.
اکنون با همسر دومش ، ویلی ، در شهر مارین کانتی کالیفرنیا زندگی می کند. آلنده خواهرزاده سالوادور آلنده ، رئیس جمهور سابق شیلی است که به دنبال کودتای نظامی از قدرت کنار رفت.
ایزابل زمان کودتا یک روزنامه نگار بود. او اکنون می گوید: نتوانستم یک روزنامه نگار خوب باشم. واقعا یک روزنامه نگار سطح پایین بودم.
در همین دوران ، آلنده به ونزوئلا رفت. او فکر می کرد مهاجرتش از شیلی به ونزوئلا فقط یک تبعید موقتی است ، اما این گونه نشد و آنها 13 سال آنجا زندگی کردند.
آلنده می گوید: با همسرم و 2 فرزندم به ونزوئلا مهاجرت کردیم. فکر نمی کردیم 13 سال آنجا زندگی کنیم و تصور می کردیم دوران دیکتاتوری در شیلی طولی نمی انجامد و ما به آنجا برمی گردیم ؛ ولی این گونه نشد و 17 سال طول کشید.
با این تاریخ ، شاید تعجب نکنید تمام رمانهای آلنده با افرادی سروکار دارند که در تبعید زندگی می کنند. آنهایی که او خودش نام حاشیه نشین به آنها می دهد.
او می گوید: حتی اگر آنها به معنای تبعیدی نباشند، مجبورند وطنشان را ترک کنند. افرادی را که در حاشیه زندگی می کنند دوست دارم.
آنها پناهگاهی ندارند. همان طور که آلنده در تبعید زندگی می کرد، الیزا شخصیت اصلی آخرین رمان او، «دختر خوشبخت» نیز همین وضع را دارد و در تبعید به سر می برد.
این رمان ، سال 1999 در کانادا و ایالات متحده از فروش فوق العاده ای برخوردار بود. آلنده ، 6 رمان و یک اثر غیرداستانی دارد که درباره مرگ دخترش پائولا است.
گفتگوی مجله January را با او می خوانید:
اگر نویسنده نمی شدید، دوست داشتید آشپز خوبی باشید؛
نه ، دوست دارم هر کاری انجام بدهم ، جز ظرف شستن. دوست دارم با نوه هایم بازی کنم. عاشق نوشتن هستم. این فرآیند را دوست دارم. به نتیجه آن هم فکر نمی کنم. فقط عاشق لحظه ای هستم که در اتاق تنها هستم و با واژه ها دنیایی خلق می کنم که از آن من است و این چیزی است که دوست دارم.
وقتی کتابم چاپ می شود، تمام تنبلی ها دوباره شروع می شود. کتابهایم به زبانهای زیادی چاپ می شوند و هر ناشری از نویسنده می خواهد کتابهایش را یک به یک بفروشد، ولی این کار غیرممکن است ، زیرا دیگر وقتی برای نوشتن نمی ماند.
نوشتن به نیروی درونی نیازمند است تا اثری خوب خلق شود. وقتی کتابی می خوانید نباید احساس خلاء کنید.
این احساس عجیبی است که باید از آن زیاد صحبت کرد. تلاش برای بیان آنچه غیرقابل بیان است. چرا ما می نویسیم؛
چه کسی می داند چرا ما می نویسیم؛ معمولا تبیین و بررسی ناظران و استادان کتاب هیچ ارتباطی با این که چرا کسی می نویسد، ندارد.
از کدام کتابتان بیشتر خوشتان می آید؛
به یک کتاب خاص علاقه ندارم ، زیرا نگاهم به کتاب به عنوان یک تولید نیست.
مثل یک تجربه مداوم است. آیینه چیزی است که در زندگی شخصی ام روی می دهد. با این حال مهمترین کتاب زندگی ام ، فکر می کنم پائولا است ؛ چون مرا از خودکشی نجات داد.
پائولا، جشن زندگی است. هرگز فراموشم نمی شود. جشن خانواده ، زندگی و عشق است.
این کتاب واقعا درباره مرگ نیست و در آن از مرگ سخنی به میان نمی آید.
آیا کاراکتری دارید که با شما زندگی کند و با او تعامل داشته باشید؛
کاراکترهای معینی دارم که در کتابهای مختلف به راه خود ادامه می دهند. البته نه در تمام کتابها، بلکه کتابهای مختلفی و من نمی دانم این کاراکتر از کجا سرچشمه می گیرد.
در ایوالونا این کاراکتر یک تاجر عرب بود. در دختر خوشبخت ، تائوچین است. این کاراکتر نقش پدر یا برادر بزرگی را ایفا می کند که می تواند عاشق باشد یا نباشد. مثل یک منجی است.
کسی که در کمک به دیگری از هیچ چیز دریغ نمی کند. البته فکر می کنم این کاراکتر ناشی از عمویم پابلو است که با او بزرگ شده ام.
چرا سال 1987 یکباره به امریکا رفتید؛
راستش ، عاشق شدم و آمدم که اینجا زندگی کنم. البته این موضوع به 12 سال پیش برمی گردد.
بالاخره ، زندگی همین است و عاشق شدن هم دردسرهای خودش را دارد.
بله. البته کتابی درباره این دوران نوشته ام ؛ اما من مجبور به تحقیق بودم ، زیرا چیزی از کالیفرنیا نمی دانستم.
بعد متوجه شدم سان فرانسیسکو عمر 150 ساله دارد و تعجب کردم شهری با این عمر کوتاه این همه پیچیدگی و تضاد داشته باشد.
بعد از کلی تحقیق ، پی بردم که مردم دنیا به خاطر بوریای طلایی است که به آنجا می آیند و من به همین خاطر در رمان دختر خوشبخت به یک دوره تاریخی اشاره می کنم.
شما یکی از نویسندگانی هستید که در بیشتر کشورهای دنیا از شما قدردانی می شود.
خیلی سپاسگزارم. این را مادرم باید بشنود.
خودتان چه احساسی دارید؛
کتابهایم نام فروشهای زنجیره ای را به خود گرفته اند. در مدارس ، کالجها و دانشگاه های دنیا فروش زیادی دارند و من از این بابت احساس خوشبختی می کنم.
یادم می آید وقتی «خانه ارواح» را نوشتم ، همه درباره آن صحبت می کردند؛ اما چیزی در درونم به من می گفت زیاد مسرور نباش.
واقعیت این است که هنوز فروش خوبی دارد و همه دوست دارند آن را بخوانند، ولی ممکن است یک سال دیگر یا چند سال دیگر به فراموشی سپرده شود.
بنابراین آن موقع است که واقعا مشخص می شود اثری ماندگار است و برتری دارد، یا نه.
از فروش زیاد کتابهایتان تعجب نمی کنید؛
چرا. اتفاقا تعجب می کنم. چون چنین انتظاری نداشتم. حتی وقتی شروع به نوشتنش کرده بودم ، واقعا نمی دانستم که می تواند به صورت یک رمان دربیاید، ولی مادرم می گفت: می دونی الیزا، این کتاب می تواند یک رمان باشد.
بعد هم من را به دوستان ناشرش معرفی کرد و یکی از ناشران گفت که بدون کارگزار نمی توانی این کتاب را چاپ کنی.
من تازه می فهمیدم که کارگزار (نماینده ناشر برای ارتباط با نویسندگان) کیست. باید کسی پیدا می شد تا کتابم را چاپ کند و متوجه شدم بدون کارگزار نمی شود نویسندگی کرد.
آن موقع در ونزوئلا بودم. کتابم را به عامل فرستادم و در مدت 3 ماه چاپ شد و همه چیز یکباره تغییر یافت.
موضوع تبعید هم در سراسر کتابهایتان به چشم می خورد. می خواهم بگویم بازیگران اصلی و بیشتر کاراکترهای من همیشه حاشیه نشین هستند.
حتی اگر به معنای واقعی در تبعید نباشند، مجبورند وطنشان را ترک کنند. من این مردم را دوست دارم.
حاشیه نشین ها؛
حاشیه نشین ها بازیگران اصلی رمان های من هستند. خارجی ها، مهاجران ، تبعیدی ها، دزدها، افراد بیسواد و زنان فقیر جزو این گروه هستند؛ افرادی که در رفاه به دنیا نیامده اند و صاحب هیچ امتیازی نیستند و حتی اگر مثل «خانه ارواح» در رفاه و امتیاز به دنیا می آمدند، چیزی در زندگی شان وجود داشت که آنها را حاشیه ای می کرد.
آنها صاحب هیچ امتیازی نیستند و به همین خاطر در حاشیه جامعه قرار دارند؛
دقیقا.
نظرتان درباره فیلم «خانه ارواح» چیست؛
دوستش دارم ؛ اما فیلم به امریکای لاتین تعلق نداشت. یک فیلم اسکاندیناوی بود. با این حال دوستش دارم. جالب بود و از آن لذت بردم.
وقتی فیلم را دیدم ، تازه متوجه شدم کتابم درباره چه بود. حقیقتا پیشتر از آن اطلاعی نداشتم. فکر می کنم در بیشتر کتابهایم نمی دانستم چکار می کنم.
تا سالها بعد مردم از من می پرسند کتابت درباره چه بود. تمام داستان هایم به یک اندازه اهمیت دارند. تمام کاراکترهایم بازیگران اصلی اند. خودم نمی دانستم چه کسی نقش اول و چه کسی نقش دوم را دارد.
واقعا نمی دانستم کدام داستانم ، داستان مهم و اصلی است.
وقتی اولین کتابتان را خواندم ، به شکل یک نامه بود.
بله. برای پدربزرگم نوشته بودم که در شیلی مرد. وقتی در ونزوئلا زندگی می کردم ، نمی توانستم به شیلی برگردم و آنجا شروع کردم به نوشتن این کتاب ، ولی بعدها متوجه شدم کاملا یک کتاب متفاوت شده است و پدربزرگم نمی خواست آن را بخواند، یک نامه نبود.
حاشیه نشین ها بازیگران اصلی رمان های من هستند. خارجی ها مهاجران ، تبعیدی ها دزدها، افراد بیسواد و زنان فقیر جزواین گروه هستند
چیزی بود که سالها در درونم نگه داشته بودم. البته آن روزها حسابی مشغول بودم و سرم شلوغ بود. فقط وقتی از مدرسه برمی گشتم سر ظهر فرصتی پیدا می کردم و به نوشتن ادامه می دادم.
شاگردانم وقتی می گفتند برای نوشتن تکالیف وقت نداریم ، تعجب می کردم. به آنها می گفتم زود بیدار شوید و دیر بخوابید. نویسندگی به این آسانی هم نیست.
شما باید عاشق نوشتن باشید. نویسنده بودن به تلاش و زحمت زیاد نیازمند است.
شما گفتید در مدرسه مشغول بودید. چه کار می کردید؛
یک مدرسه را اداره می کردم. 4 سال کارم این بود.
به پول احتیاج داشتم.
سپس یکباره کتابتان چاپ شد و زندگی تان را تغییر داد؛
نه ، اصلا. کتابم منتشر شد، ولی من شغلم را ترک نکرده بودم. می دانستم با چاپ یک کتاب نمی شود زندگی کرد.
دوباره شروع به نوشتن دومین کتاب کردم. روزها کار می کردم و شبها می نوشتم. در ونزوئلا زندگی می کردم.
اولین کتابم را با دستگاه کوچک تایپ دستی که خریده بودم نوشتم ، ولی دومین کتابم را با یک دستگاه تایپ برقی نوشتم و در سومین کتابم پسرم گفت به یک رایانه نیاز داری.
آن موقع شغلم را ترک کردم.
و سومین کتابتان...؛
ایوالونا. فکر نمی کردم فقط با نوشتن بتوانم از خانواده ام حمایت کنم. کتابهایم ترجمه شدند و فروش زیادی کردند؛ اما من هنوز ناامن بودم.
احساس نمی کردم بتوانم کتاب دیگری بنویسم. هنوز اعتماد به نفسم قوی نشده بود، ولی بزودی یاد گرفتم که به خودم اعتماد داشته باشم و با نوعی معجزه وارد دنیای نوشتن شدم و اعتماد پیدا کردم اگر به حد کافی بنشینم ، اتفاقی خواهد افتاد اما چه اتفاقی ، نمی دانم.
داستان هایتان از کجا سرچشمه می گیرند؛
واقعا نمی دانم. یک جوری با حافظه سر و کار دارند. انگار با کسی که هستم ، ارتباط دارند.
با تجربه هایی که در زندگی داشته ام. با دنیای اطرافم که بدان علاقه مندم. من نمی توانستم هر چیز هیجان انگیزی بنویسم ، چون علاقه ای به آن نداشتم ، یا کتابی درباره دنیای کرپرات بنویسم.
این دنیا دنیایی است که احساس می کنم جالب است ، ولی من اختیاری ندارم و نمی دانم آیا اتفاق می افتد، یا نه.
همین احساسم خیلی قوی است ، زیرا بعد از این که «پائولا» را نوشتم ، برای مدت طولانی یک نویسنده بلوکه شده بودم.
روزها پشت رایانه می نشستم و اتفاقی نمی افتاد. می خواستم داستانی بنویسم ، ولی نمی توانستم ، زیرا اتفاقی نمی افتاد.
به چیزی احتیاج داشتم. نمی دانم. شاید به خوشحالی و خرسندی و شاید خوشبختی که نداشتم. کاملا افسرده بودم و سخت تلاش می کردم. کسی نمی داند چقدر تلاش می کردم.
چقدر این وضعیت طول کشید و نتوانستید چیزی بنویسید؛
3 سال.
3 سال زمان زیادی است. سپس چه اتفاقی روی داد؛
به خودم یک سوژه دادم. یادم آمد یک روزنامه نگار هستم و اگر سوژه ای داشته باشم ، می توانم درباره هر چیزی بنویسم.
تصمیم گرفتم درباره غذا، عشق و جشن زندگی بنویسم.
آیا اکنون سوژه ای دارید که به آن علاقه مند باشید؛
دوست دارم درباره زیبایی بنویسم. دیگر ترسی ندارم ، زیرا منبعی دارم. البته ترجیح می دهم یک رمان بنویسم. در رمان هر چیزی که دلم می خواهد، می نویسم.
البته من روزنامه نگار خوبی نبودم. یک روزنامه نگار سطح پایین بودم. همیشه می خواستم دروغ بگویم و به همین خاطر روزنامه نگار خوبی نشدم ؛ اما همه آنچه می خواستم ، در داستان هایم اتفاق افتاد.