از صبح که ایشان آمدند و به بهشت زهرا(س) رفتند تا عصر، نه ناهار خورده بودند، نه نماز خوانده بودند و نه اندکی استراحت کرده بودند. آنجا میروند که نمازی بخوانند و استراحتی بکنند. دیگر تماس با کسی نمیگیرند و کسانی که در این ستادهای عملیاتی نشسته بودند ـ و ما هم بودیم ـ خیلی نگران میشوند.چند ساعت، هیچکس از امام خبر نداشت تا بعد بالاخره خبر دادند که امام در منزل فلانی هستند و خودشان میآیند، کسی دنبالشان نرود.من در مدرسه رفاه بودم که مرکز عملیات مربوط به استقبال از امام بود، آنجا در یک قسمت، کارهایی را که من عهدهدار بودم، انجام میگرفت و چند اتاق بود. ما یک روزنامه روزانه منتشر میکردیم و در همان روزهای انتظار امام 3، 4 شماره روزنامه منتشر کردیم.
آخر شب ـ حدود ساعت 30/9، یا 10 بود - همه خسته و کوفته، روز سختی را گذرانده بودند و متفرق شدند. من در اتاقی که کار میکردم، نشسته بودم و مشغول کاری بودم. ناگهان دیدم مثل این که صدایی از داخل حیاط میآید، دیدم از آن حیاط، صدای گفتوگویی میآید. مثل اینکه کسی آمد، کسی رفت. پا شدم ببینم چه خبر است. یک وقت دیدم امام از کوچه، تک و تنها به طرف ساختمان میآیند.برای من خیلی جالب و هیجانانگیز بود که بعد از سالها ایشان را میبینم ـ پانزده سال بود، از وقتی که ایشان را تبعید کرده بودند، ما دیگر ایشان را ندیده بودیم ـ فورا در ساختمان، ولوله افتاد و از اتاقهای متعدد، همه جمع شدند و ایشان وارد ساختمان شدند.
برای ایشان در طبقه بالا اتاقی معین شده بود ـ که به نظرم تا همین سالها هم مدرسه رفاه، هنوز آن اتاق را نگه داشتهاند و ایام 12 بهمن، گرامی میدارند ـ به نحوی طرف پلهها رفتند تا به اتاق بالا بروند. نزدیک پاگرد پله که رسیدند، برگشتند طرف ما که پای پلهها ایستاده بودیم و مشتاقانه به ایشان نگاه میکردیم. روی پلهها نشستند. معلوم شد که خود ایشان هم دلشان نمیآید که این بیست، سی نفر آدم را رها کنند و بروند استراحت کنند. روی پلهها به قدر شاید پنج دقیقه نشستند و صحبت کردند. حالا دقیقا یادم نیست چه گفتند. بههرحال، «خسته نباشید» گفتند و امید به آینده دادند؛ بعد هم به اتاق خودشان رفتند و استراحت کردند.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم