فقط آسمان بود

من فقط دیدم پایم سوخت، صف اول بودیم، دست‌هامان را قفل کرده بودیم توی هم. جماعت فریاد می‌زد توپ، تانک مسلسل دیگر اثر ندارد. نزدیکشان که شدیم یک دسته شان نشستند، یک دسته هم بالا سرشان ایستادند. زیاد نبودند. خیلی‌هاشان فرار کرده بودند، فرمانده‌شان یک بلندگوی دستی داشت. اول به ما اخطار کرد، گفت متفرق شوید. صدایش قاطی شعارها گم بود. بعد همه شعار دادیم برادر ارتشی چرا برادر کشی. یکی از سربازها بلند شد. فرمانده سلاح کمری اش را درآورد و گرفت طرفش.
کد خبر: ۳۸۳۵۵۳

دوباره نشست و تفنگش را گرفت سمت جماعت. برای ما ترس معنی نداشت، دو تا تانک هم پشت سرشان بود. یکی گفت جلوتر نروید که اگر تیر انداختند راه فرار داشته باشیم، حرفش معقول بود. ایستادیم، دوباره فرمانده بلندگویش را گرفت طرفمان، گفت شما نظم مملکت را به هم ریختید، گفت که حکم تیر دارند. شروع کرد به نصیحت که این کارها فایده ندارد.

می خواست با لیوان آب، آتش جنگل را خاموش کند. مردم شعار دادند مرگ بر شاه، مرگ برشاه. یکی از وسط جماعت یک کوکتل مولوتف پرت کرد نزدیکشان. بعد فرمانده به جوخه‌شان دستور آماده باش داد. تفنگ‌ها را مسلح کردند، دستور آتش داد، پایم آتش گرفت. شلوغ شد، امان ندادند، یکی یکی کنارم افتادند. بی‌حال بودم، صدا‌ها محو بود. فقط یک دردی از پاهایم شروع می‌شد و بالا می‌آمد. نفهمیدم چه جوری سر دست بلندم کردند. فقط یادم هست می‌گفتم یواش، یواش... نمی‌دانم روی دست تا کجا رفتم. چشمم را که باز می‌کردم فقط آسمان بود.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها