ثروتمندی یک خانواده‌‌ فقیر!

کد خبر: ۳۸۲۲۳۴

این پسر را خوب می‌شناختم، اما هیچ تصوری از محل زندگی او نداشتم و نمی‌دانستم در چه شرایطی زندگی می‌کند. راستش حتی تا به حال به این موضوع فکر هم نکرده بودم. چون برایم مهم نبود؛ بالاخره هرکسی خانه‌ای دارد و خانواده‌ای، پس چرا باید کنجکاوی می‌کردم؟ تنها چیزی که از او و خانواده‌اش می‌دانستم این بود که او هر روز راه خانه تا کالج را با اتوبوس می‌آمد برای همین فکر می‌کردم باید راهش خیلی دور باشد.

اما در هرصورت قرار شد آن روز با چند نفر دیگر از دوستان به خانه آنها برویم. وقتی به آنجا رسیدیم، اولین چیزی که خودنمایی می‌کرد راه‌پله‌ای بود که نشان می‌داد ساختمان، زیاد هم قابل اطمینان نیست و مقاومتی ندارد؛ راه‌پله‌ای نامرتب و باریک. دیوارها هم وضعیت بهتری نداشتند؛ دیوارهایی با رنگ پوسته‌پوسته شده و کثیف. شاید کلمات نتوانند به درستی محل زندگی آنها را توصیف کنند، اما من حیرت کردم. ولی در همان دقایق اول ورود به خانه همه چیز یادم رفت.

در آن همه خرابی و بهم ریختگی، آنچه بیشتر از همه توجه مرا جلب ‌کرد؛ بیشتر از در و دیوارهای رنگ‌پریده و راه‌پله‌های کج و خراب، پدر و مادرش بودند؛ پدر و مادری که رفتارشان با هم، نشان می‌داد عاشقانه یکدیگر را دوست دارند. راستش فکر می‌کنم در آن دقایق، تعجبم تبدیل به حسودی شده بود؛ به او، به برادرش، به زندگی‌ای که شاید از نظر ما غیرقابل تحمل بود؛ من به همه این چیزها حسودی‌ام شد.

وقت ناهار، همه دور هم روی زمین نشستیم. شاید باورش برای من و شما سخت باشد اما آنها میز غذاخوری نداشتند. بنابراین همانجا، روی زمین نشستیم و غذایی فوق‌العاده خوردیم. مادرش غذایی لذیذ آماده کرده بود و با لبخند از ما پذیرایی می‌کرد. در تمام طول ناهار، او مواظب مهمانانش بود. همه چیز را کنترل می‌کرد تا به کسی سخت نگذرد. من هیچ وقت آن لبخند گرم و پذیرایی دلنشین را فراموش نمی‌کنم؛ پذیرایی خاصی که با همه مهمانی‌های دیگری که من دیده بودم، تفاوت داشت. واقعی بود و نشانی از ریاکاری در آن نبود.

پدر دوستم یک تعمیرکار بود. نمی‌دانم آیا او واقعاً می‌توانست پول کافی برای مخارج خانواده‌ای با 2بچه را به دست آورد یا نه؟ وقتی می‌خواستیم ناهار را شروع کنیم، پدرش هم به خانه آمد تا با ما غذا بخورد. پدرش وارد شد؛ با دستانی روغنی و سیاه و لباسی کثیف و آلوده. اما نکته جالب این بود که دوستان ما هیچ تردیدی در معرفی پدرشان نداشتند. راستش با خودم فکر می‌کردم اگر من جای آنها بودم حتماً خجالت می‌کشیدم پدرم را با این سر و وضع به دوستانم معرفی کنم. می‌توانم به جرات بگویم که در میان بچه‌های نسل امروز کمتر می‌شود چنین چیزی را دید.

اما اصل داستان هنوز مانده است، آن لحظه‌ای که همه ما را شگفت‌زده کرد. وقتی پدر دوستم به خانه رسید، تنها پس از 4 یا 5 دقیقه، دوستم از ما پرسید: «غذای هندی دوست دارید؟ می‌خواهید یک کم از این یکی غذا هم بخوریم؟»

قبل از این‌که ما جوابی بدهیم مادر به آرامی گفت: «متاسفانه اصلاً از این غذا در خانه نداریم.»

دوستم سریع رو به پدرش کرد و از او خواهش کرد کمی از این غذا برایمان بخرد. پدر با این‌که خیلی خسته به نظر می‌رسید، بلافاصله از پله‌ها پایین رفت و پس از گشتن و سرزدن به چندین مغازه، بالاخره توانسته بود آن را پیدا کند. غذا را خریده و هنگامی که به خانه رسید، با احترام فراوان آن را برای ما آورد.

با خودم فکر می‌کردم چه خانواده سعادتمندی هستند. آیا این اوج ثروت نیست؛ این‌که قلبت برای خانواده‌ات بتپد و برای آنها زنده باشی؟

اما این داستان همین جا هم تمام نمی‌شود. الان سال‌ها از آن روز می‌گذرد. حالا دوست من موقعیت خوبی دارد؛ او خانه‌ای زیبا دارد و می‌تواند به راحتی اجاره آن را بپردازد. البته نه تنها وضعیت خودش تغییر کرده است، بلکه با درآمدی که دارد هزینه تحصیل برادرش را هم می‌پردازد.

چند روز پیش یاد دوستم افتادم؛ خودش و خانواده‌اش. چه خانواده‌ سعادتمندی بودند؛ خوش به حالشان. چه چیزی بهتر از این است؟ فکر می‌کردم با پول و ثروت می‌شود قلب دیگران را به دست آورد؟ آیا مال بیشتر نشانه دوستی‌های بیشتر هم هست؟ شاید ما فراموش کرده‌ایم که تنها راه به دست آوردن محبت و دوستی دیگران، عشق ورزیدن است.

در ضمن، وقتی امروز زندگی دوستم را می‌بینم، شاد می‌شوم. فکر می‌کنم چقدر تجربه کردن آن لحظات سخت لازم بود تا او به این مرحله برسد. شاید باید بپذیریم و قبول کنیم که این سختی‌ها و ناملایمات زندگی باید باشد تا بتوانیم لحظات و شادی‌های آن را هم درک کنیم. و علاوه بر این، باید سختی بکشیم تا قدرتمند و صبور شویم و برای ماندن و زندگی کردن در این دنیا باید به اندازه کافی استوار باشیم.

فکر کردم چه خوب است حالا من او را برای ناهار دعوت کنم و به او بگویم: آن روز برای من بهترین و دوست‌داشتنی‌ترین روز زندگی‌ام بوده است.

مترجم : زهره شعاع

motivateus. com

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها