ادیسونِ خدا بیامرز

مادرِ پدربزرگِ مادریم تا 20 سالگی من زنده بود. کشف حجاب را به یاد داشت و مرگ 10 فرزندش را‌ از بیماری و قضا و بلا. به تکنولوژی بشدت علاقه داشت و انسان مخترع را ستایش می‌کرد. همیشه می‌گفت: ننه نگین قربون قدیما، قدیما می‌رفتیم حموم، چشامون ورم می‌کرد از بس آبو کثیف بود!
کد خبر: ۳۸۱۳۴۳

یک روز در تاریکی نشسته بود که چراغ را روشن کردم. گفت: خدابیامرزتش کسی که ای چراغو ساخت!

گفتم: بی‌بی مسلمون نبوده...

گفت: بوده ننه.

گفتم: نه بی‌بی نبوده ، ارمنی بوده...

یه مدت چارقد سفیدش را گرفت روی دهانش، وقتی به فکر فرو می‌رفت این کار را می‌کرد. پس از مدتی روسری را کنار زد و با دهانی که تنها 2 دندان داشت لبخندی زد و گفت:

نه ننه، خدا یه فکری واسش می‌کنه... .

وبلاگ گیس طلا

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها