در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
فکر میکنم تاریکی هم در تشدید این احساس بیاثر نبود!
مردم توی پیادهرو تندتر از همیشه میرفتند. دستها در جیبها و سرها پایین بودند. انگار عجلهشان برای رفتن به خانه بیشتر از هر شب بود. این عجله را میشد در حرکت تند و سریع و حتی صدای پاها حس کرد.
سر خیابان مثل جلوی بازار بزرگ تهران که دستفروشها بساط پهن میکنند و جماعتی (البته بیشتر خانمها) دورشان حلقه میزنند، حسابی شلوغ بود.
شلوغ از حضور آدمهایی که باید توی صف خطیها میماندند. چشمها به دور برگردان آخر خیابان خیره بود تا چه موقع ترافیک سنگین اجازه میدهد ماشینها تکتک بیایند و 4 نفر 4 نفر را با خود ببرند.
مردی هم که مانند مبصرهای دبستان، این صف را مرتب میکردگونههایش سرخ شده بود از سوزی که رویشان مینشست. اما آنقدر تند میرفت و میآمد و دستهایش را در هوا تکان میداد که مطمئن بودم سردش نیست. مبصر صف، ماشینهایی که دنبال مسافر دربستی بودند را مانند یک پلیس میفرستاد جلوتر و خطیها را چنان قاطع با حرکات دستها به سر صف میخواند که میپنداشتی مامور روی باند فرودگاه است و میخواهد هواپیماها را به طرف محل توقف راهنمایی کند.
2 تا ماشین که آمدند و رفتند، من رسیدم به سر صف. ماشین بعدی که ایستاد، رفتم و روی صندلی جلو نشستم.
3 نفر دیگر هم همراه با سوز از در عقب آمدند تو. روی صندلی عقب نشستند و ماشین راه افتاد. در همان نگاه اول، متن روی آفتابگیر بالای سرم توجهم را جلب کرد.
خودکاری مشکی چند بار روی کلمات رفته و برگشته بود تا ضخیمتر شده و بهتر دیده شوند. کلمات مهمتر هم با رنگ قرمزشان بیشتر توی چشم مینشستند.
متن شامل 3 دستور بود.
اول، کرایه خود را قبل از پیاده شدن آماده کنید.
دوم، پول خرد بدهید.
سوم، برای به هم نخوردن تمرکز راننده، موبایل خود را خاموش کنید.
اینها را که خواندم، برگشتم و نگاهی به راننده انداختم؛ آرام به روبهرو نگاه میکرد؛ دستهایش روی فرمان و یک هزار تومانی هم توی دست چپش بود؛ مانند چیزی که جا مانده و فراموش شده باشد. در گوش راست راننده هم یک سمعک جا خوش کرده بود. همان موقع کرایهام را که از قبل آماده کرده بودم به سمتش گرفتم و گفتم: بفرمایید. با لبخندی کرایه را گرفت و نگاهی به موبایلم کرد که توی دستم پیدا بود. هرچند موبایل روی حالت سکوت بود، اما آرام بردمش زیر کتابی که در دست دیگر داشتم! راننده دوباره به جلو خیره شد. ماشین پیش میرفت و همه ساکت بودند؛ انگار در سالنی به انتظار یک کنسرت بزرگ نشستهاند! فقط صدای حرکت چرخ ماشین روی آسفالت سرد شنیده میشد.
یکی از مسافرها آرام گفت: همین جا پیاده میشم.
سرعت ماشین کم نشد؛ مسافر دوباره گفت: پیاده میشم.
متوجه شدم راننده صدایش را نمیشنود. قدری بلندتر از صدای مسافر عقبی، گفتم پیاده میشوند.
راننده پایش را از روی پدال گاز برداشت و ترمز را فشرد.
سرعت ماشین کم شد و ایستاد. مسافر پولی را که آماده کرده بود به راننده داد و با غرغر آرامی که من هم متوجهش نشدم، پیاده شد.
برای مسافر دوم هم همین ماجرا تکرار شد؛ اما این یکی حسابی شاکی شد و گفت: مسافربر نیستی یا گوشات سنگینه؟!
وقتی در بسته شد و ماشین دوباره حرکت کرد، راننده رو به من گفت: خب یکی نیست بهشون بگه موبایلاتونو خاموش کنین تا منم صداتونو بشنوم!
نگاهی به موبایلم کردم؛ همچنان زیر کتاب بود. لبخندی زدم و چیزی نگفتم. چند صد متری بعد، با صدای بلند گفتم: متشکرم، پیاده میشم.
راننده فوری ایستاد و در حالی که لبخندی روی لب داشت، حق به جانب گفت: ببین، شما که با موبایل حرف نمیزدی، خوب حرفت رو شنیدم.
تشکر کردم و پیاده شدم.
سوز سرد دوید روی یقهام و روی پوست گردنم نشست. زیپ کاپشن را تا آخرین حد بالا کشیدم. موبایل را با دست چپم توی جیبم بردم و راه افتادم.
همینطور که تند قدم بر میداشتم با خودم فکر کردم ای کاش همیشه همه ما آنگونه رفتار کنیم که طرف مقابل، منظور و حرفمان را درست درک کند و ای کاش وقتی حرف دیگران را نمیفهمیم و درک نمیکنیم به آنها بگوییم متوجه حرفشان نشدهایم و نپنداریم موبایلشان روشن است!
ای کاش یاد بگیریم و یاد دهیم متوجه نشدن و دوباره پرسیدن اشکالی ندارد؛ اما سوءتفاهمها و حلنشدنشان خطرناک هستند.
ای کاش بدانیم زندگی کوتاهتر از آن است که با این سوءتفاهمها هدرش دهیم.
هوا سردتر شده بود. بر سرعت قدمهایم افزودم.
کورش اسعدیبیگی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: