شبح قاتل - این ماجرا؛ قسمت پایانی

همسایه جنایتکار

در شماره‌های قبل خواندید مردی به نام گودرز که 3 سال قبل در یک سانحه رانندگی زنی را کشته بود از سوی فردی که خودش را از خانواده آن زن معرفی می‌کند، تهدید می‌شود. گودرز در همان روزی که اعلام شکایت می‌کند با خوردن غذای مسموم به قتل می‌رسد و سرگرد شهاب و دستیارش ستوان ظهوری می‌فهمند قاتل، خانه گودرز را زیرنظر داشته و با اطلاع از غیبت همسر او زمانی که پیک پیتزافروشی برای این مرد غذا برده بود، جلوی در غذا را تحویل می‌گیرد، آن را مسموم می‌کند و به گودرز تحویل می‌دهد.
کد خبر: ۳۷۴۹۰۵

کارآگاه با کمک پیک پیتزافروشی از قاتل چهره‌نگاری می‌‌کند، اما قبل از یافتن او زنی به اسم سوسن جلیلی که غریق نجات یک استخر بود و 3 سال قبل در شیفتش یک کودک غرق شد در اتوبوس تهران ـ چالوس مسموم و کشته می‌شود.کارآگاه درمی‌یابد با یک قاتل سریالی مواجه است. او مدیر وقت استخر را می‌یابد، اما هنوز بازجویی از وی را شروع نکرده که مردی دیگر به پلیس مراجعه می‌کند و می‌گوید توسط فردی ناشناس به مرگ تهدید شده است. اکنون ادامه ماجرا را بخوانید.

سرگرد شهاب همین که به اداره رسید، دوان دوان به طرف اتاقش رفت. ستوان ظهوری هم خانم زهرایی ـ مدیر سابق استخرـ را به اتاق بازجویی برد. در راهروی اداره مردی میانسال منتظر نشسته بود. کارآگاه از چهره مضطرب مرد حدس زد او همان فرد تهدید شده است، جلو رفت و خودش را معرفی کرد. هیوا مداحی، ضمن معرفی خودش با سرگرد همراه شد و به اتاق او رفت. شهاب سوال را خیلی خلاصه پرسید:‌ «می‌خواهم همه چیز را بدانم».

هیوا که دستانش می‌لرزید و پلکش می‌پرید سر به زیر انداخت و گفت:‌ «من هیچ تقصیری نداشتم فقط حقم را می‌خواستم. از حسنی چک داشتم، 80 میلیون تومان. او به خیلی‌های دیگر هم بدهکار بود، اما می‌خواست طفره برود برای همین هم خودش را به ورشکستگی زده بود و من هم چکش را گذاشتم اجرا. وقتی فهمید با خوردن سم خودکشی کرد. او را به بیمارستان هم رساندند اما مرد. این ماجرا برای 3 سال پیش است حالا یک نفر زنگ زده و می‌گوید می‌خواهد انتقام مرگ حسنی را بگیرد.»

کارآگاه نمی‌دانست چه بگوید، اگر اجازه می‌داد هیوا برود، ممکن بود اتفاقی بیفتد، اگر برایش محافظ می‌گذاشت باز هم بی‌فایده بود چون آن قاتل دیوانه آنقدر حرفه‌ای بود که می‌توانست مثل شبح خودش را به طعمه‌اش برساند و کار را یکسره کند. همان لحظات در اتاق دیگری، زهرایی به سوالات ظهوری جواب می‌داد: «دخترک اسمش معصومه بود، اگر اشتباه نکنم معصومه مودتی. ما او را به بیمارستان رساندیم اما فایده‌ای نداشت. بیمارستان مداوا را که حتما بلدید، نزدیک استخر بود اما همیشه آنجا پر است از مریض شاید اگر دکترها زودتر به دادش رسیده بودند، زنده می‌ماند.»

«مداوا»؛ اسم بیمارستان در ذهن ستوان طنین انداخت. او اتاق بازجویی را ترک کرد و پیش رئیس‌ رفت. کارآگاه هنوز مشغول گفت‌وگو با هیوا بود، ظهوری ساکت گوشه‌ای نشست تا از چند و چون ماجرا سر دربیاورد و وقتی خلاصه وقایع را فهمید از هیوا پرسید: «گفتی حسنی را به بیمارستان رساندند، می‌دانی کدام بیمارستان بود؟»

هیوا جواب را می‌دانست، چون خودش هم وقتی خبر را شنیده سری به آنجا زده بود: «بیمارستان مداوا.»

ستوان از کارآگاه عذر خواست و از اتاق بیرون رفت، او با همسر گودرز تماس گرفت:

ـ ببخشید مزاحم شدم شما می‌دانید زنی را که شوهرتان با او تصادف کرد به کدام بیمارستان بردند؟

جواب همسر مقتول اول هم همان بیمارستان بود.ستوان بالاخره حلقه ارتباطی این سه پرونده را کشف کرد آن هم زودتر از رئیس‌. سراغ شهاب رفت و او را صدا زد و ماجرا را گفت. سرگرد شگفت‌زده شد، کمی مکث کرد و گفت: «پس طرف اسم و مشخصات مقتولان را از بیمارستان به دست آورده؟» ولی این امکان نداشت، چون لااقل هیوا هیچ مشخصه‌ای از خودش به بیمارستان نداده بود. به هر حال باید به بیمارستان می‌رفتند، اما قبل از آن شهاب چهره‌نگاری قاتل را به هیوا نشان داد. او با دقت به عکس نگاه کرد و خیلی به حافظه‌اش فشار آورد، در زندگی‌اش هیچ‌وقت با چنین شخصی روبه‌رو نشده است.کارآگاه از هیوا خواهش کرد تا وقتی برمی‌گردد، او از اداره بیرون نرود. بعد همراه ستوان راهی بیمارستان مداوا شد و مستقیم سراغ رئیس را گرفت. رئیس سرش شلوغ بود یا شاید هم منشی این‌طور وانمود می‌کرد، ولی سرگرد بیشتر از آن عجله داشت که بخواهد وقتش را پشت در اتاق تلف کند برای همین چاره‌ای پیدا نکرد جز این‌که صدایش را کمی بالا ببرد و منشی وقتی دید کار دارد بیخ پیدا می‌کند از بازی دست برداشت و داخلی دکتر را گرفت و حضور 2 مامور پلیس را خبر داد. دکتر فیاض بر خلاف گفته منشی با فراغ بال پشت میزش نشسته بود و داشت یک کتاب حجیم به زبان انگلیسی می‌خواند. کارآگاه سر اصل مطلب رفت. چهره‌نگاری را به او نشان داد، فیاض عینکش را روی صورت جا به‌جا کرد و با لحنی که از دقت و حساسیت حکایت داشت، گفت: «من واقعا نمی‌دانم این آقا کیست. اگر فکر می‌کنید اینجا کار می‌کرده می‌توانیم از امور اداری بپرسیم به هر حال مطمئن هستم از پزشکان نیست.»

سرگرد و دکتر به امور اداری رفتند اما مدیر آنجا هم صاحب عکس را نمی‌شناخت البته او 3 سال پیش اینجا کار نمی‌کرد به هر حال شاید می‌شد از بایگانی اطلاعاتی به دست آورد. 4 نفری پرونده‌ها را بیرون کشیدند و شروع به جستجو کردند. دکتر فیاض بعد از 10 دقیقه با صدای بلند توجه همه را جلب کرد: «فکر می‌کنم خودش باشد.»

اشاره او به پرونده مردی به اسم طاهر همسایه بود. طاهر 8 سال در آن بیمارستان به عنوان نیروی خدماتی کار کرده و 2 سال قبل اخراج شده بود، ظاهرا مشکلات روانی داشت.دکتر فیاض پرونده را با دقت خواند: «بله درست است بیمار بود و باید مداوا می‌شد اما هیچ توجهی نداشت حتی دکترهای خودمان هم سعی کردند کمکش کنند ولی خودش نخواست و کارهایی کرد تا اخراج شد.»

طاهر از نظر موقعیت شغلی به پرونده بیماران دسترسی نداشت، ولی چون می‌توانست بدون جلب توجه به همه اتاق‌ها سرکشی کند، هیچ بعید نبود اطلاعات مورد نیازش را دزدیده باشد، اما چرا بعد از 3 سال یادش افتاده بود دست به کار شود و اصلا هدفش از این آدم‌کشی‌ها چه بود؟ دکتر 2 مامور را به اتاق خودش دعوت کرد، اما آنها هنوز به پله‌ها نرسیده بودند که موبایل سرگرد زنگ خورد، او ناگهان برافروخته شد. صورتش به وضوح سرخ شده بود.خیلی خلاصه و با شتاب به دکتر گفت: «اگر اجازه بدهید این پرونده را با خودم ببرم.‌» بعد بدون این‌که منتظر اجازه بماند، پرونده را قاپید و به طرف در خروجی دوید. ستوان که گیج شده بود دنبال رئیسش رفت. در ماشین بود که ستوان فهمید هیوا هم کشته شده است. او به توصیه سرگرد گوش نکرده و از اداره بیرون رفته و با یک ماشین تصادف کرده بود. حادثه، عمدی به نظر می‌رسید، یعنی قاتل یا همان طاهر او را تعقیب کرده و روبه‌روی پارک شهر به او زده و گریخته بود. کارآگاه وقتی به محل حادثه رسید که جنازه را برده بودند. او حسابی عصبانی شد اما کسی نبود که بخواهد سرش داد و فریاد کند. ناچار به اداره برگشت. یکی از همکاران خودش را به او رساند و گفت: «صحنه را به خاطر ترافیک به هم زدند، اما ماشین را پیدا کردند. در میدان فردوسی. ماشین سرقتی است، دیشب آن را دزدیده‌ بودند. حواست باشد نفر چهارم هم در راه است، قاتل بعد از کشتن هیوا بلافاصله از همان میدان فردوسی به قربانی بعدی‌اش زنگ زده. او هم که خبر را در روزنامه خوانده بود به ما خبر داد و الان هم در راه است.»

کارآگاه عکس طاهر را برای تکثیر به دستیارش داد و خودش به اتاق رئیس اداره رفت تا از او برای انتشار عکس بین گشتی‌ها اجازه بگیرد.پیدا کردن طاهر در این شهر چند میلیونی از یافتن سوزن در انبار کاه هم سخت‌تر بود و کارآگاه حتم داشت قاتل الان در آدرسی که در پرونده‌اش نوشته شده، زندگی نمی‌کند با این حال یک تیم عملیاتی را به آنجا فرستاد.

شهاب بعد از کمی مشورت و گفت‌وگو با رئیس به اتاقش برگشت و با طعمه جدید قاتل دیوانه گرم صحبت شد. او قبل از هر چیز باید نوید را دلداری می‌داد و او را کمی آرام می‌کرد. نوید قبلا پرستار بود و اتفاقا در همان بیمارستان مداوا کار می‌کرد. برای همین طاهر را خوب به یاد آورد: «یک بار با من گلاویز شد، می‌گفت کم‌کاری من باعث فوت یک بیمار شده ولی من واقعا کاری از دستم برنمی‌آمد.»

زمان به کندی سپری می‌شد. هیچ خبری از تیم عملیاتی و ستوان نبود. ساعت 16 بالاخره ماموران برگشتند. آنها مردی را هم همراه داشتند. همان طاهر بود. کارآگاه بلافاصله بازجویی را شروع کرد. طاهر هیچ مقاومتی به خرج نداد و به هر 3 جنایت اعتراف کرد.

«8 سال پیش ما تازه ازدواج کرده بودیم که زنم مرد آن هم به خاطر سهل‌انگاری یک عکاس. رفته بود آتلیه عکس بگیرد که سرش لای آسانسور گیر کرد. از صاحب آتلیه شکایت کردم، ولی او کمی دیه داد و خلاص شد. واقعا بی‌عدالتی بود من زنم را، عشقم را، زندگی‌ام را از دست داده بودم و این برای هیچ‌کس اهمیت نداشت در بیمارستان که بودم، دیدم چقدر آدم به خاطر سهل‌انگاری‌های دیگران می‌میرند و خیلی راحت هم قسر درمی‌روند. از همان موقع تصمیم گرفتم از همه‌شان انتقام بگیرم. در همان بیمارستان با چند نفری درگیر شدم و کتک‌کاری کردم و آخر سر اخراج شدم. بعد از آن مدتی از فکر انتقام بیرون آمدم. من یک دفترچه داشتم که علت مرگ بیماران و مشخصات مقصران واقعی را می‌نوشتم. گاهی اطلاعات را از پرونده‌ها در می‌آوردم، بعضی وقت‌ها از زیر زبان ماموران کلانتری که به آنجا می‌آمدند، حرف می‌کشیدم و گاهی هم از خانواده متوفیان سوال و همه را یادداشت می‌کردم. از 3 ماه قبل بود که به سرم زد کارم را شروع کنم... .»

طاهر قطعا مشکل روانی داشت اما این‌طور هم نبود که متوجه اعمال و رفتارش نباشد. او با دقت جزئیات قتل‌ها را شرح داد. 12 نفر دیگر هم در فهرستش بودند که برای کشتن آنها فرصت کافی پیدا نکرد، البته خودش فکر نمی‌کرد دستش رو شود برای همین هم خانه‌اش را تغییر نداده بود.کارآگاه بعد از پایان بازجویی در یک جلسه مطبوعاتی شرکت کرد و همه ماجرا را شرح داد.روز بعد روزنامه‌ها تیتر زده بودند: «همسایه جنایتکار دستگیر شد».

علیرضا رحیمی‌نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها