5 دقیقه برای بچه‌ها

کد خبر: ۳۷۴۴۹۸

واحد کودک و نوجوان انتشارات قدیانی که نامش کتاب‌های بنفشه است، «داستان‌های 5 دقیقه‌ای برای بچه‌ها» را منتشر کرده؛ کتابی با 22 داستان شیرین و خواندنی.

یکی از آنها را که اسمش «موش شهری و موش روستایی» است با هم بخوانیم. اگر خوشتان آمد، خواندن قصه‌های این کتاب را به فرزندتان هدیه کنید.

موش نجیب و آبرومندی با آرامش در روستایی زندگی می‌کرد. گنجه موادغذایی‌اش همیشه پر بود. زمستان‌ها خانه‌اش گرم بود و رختخواب راحتش، آستری از پشم همسایه‌اش، گوسفند، داشت. او از زندگی ساده‌اش کاملا راضی بود.

یک روز تصمیم گرفت که دوستش موش شهری را دعوت کند تا چند روزی مهمان او باشد.

موش شهری دعوت دوستش را پذیرفت، اما متاسفانه باید بگویم وقتی گردوها و فندق‌ها و دانه‌ها را دید، دماغش را مغرورانه بالا گرفت و اخم کرد. او فقط بهترین پنیرها، شکلات‌ها و کیک‌های خامه‌ای را می‌خورد.

حتی حصیر کف خانه موش روستایی، زیر پنجه‌های ظریفش که به فرش‌های نرم عادت داشتند، زبر و خاردار بود.

صبح روز بعد هم وقتی موش شهری از رختخوابش گله کرد و گفت: دم صبح هم پرنده‌ها صداهای وحشتناکی تولید کردند؛ موش روستایی خجالت کشید و رفت که صبحانه‌ای عالی از جو و قارچ‌های تازه آماده کند.

اما باز هم موش شهری ایراد گرفت و گفت: اینجا خیلی خسته‌کننده است. تو باید با من به شهر بیایی تا به تو نشان دهم که چه زندگی خوبی آنجا دارم.

وقتی موش‌ها به شهر رسیدند، موش روستایی از سر و صدا و آلودگی و بوی بد و مردمی که با سرعت این طرف و آن طرف می‌رفتند، بشدت ترسیده بود.

اما بالاخره وارد اتاق بزرگی شدند که موش شهری در آن زندگی می‌کرد. موش روستایی با دیدن زیبایی و عظمت اتاق و بشقاب‌های نقره‌ای و غذاهای رنگارنگ و تکه‌های بزرگ پنیر و سینی‌های پر از میوه و کیک و ژله، مات و مبهوت شده بود که ناگهان صدای خرخر وحشتناکی شنید و چشمش به گربه‌ای غول‌پیکر و خشمگین افتاد.

موش‌ها وحشت‌زده فرار کردند. موش شهری، ترسان گفت: فراموش کرده بودم در مورد آن گربه به تو بگویم.

موش روستایی فریاد زد: اما من دارم به خانه‌ام در روستا برمی‌گردم. جایی که حداقل می‌توانم گردو و فندق و دانه‌های ساده‌ام را در امنیت بخورم.

بعد با گام‌های کوتاه و سریع به سمت خانه‌اش دوید.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها