از جوهره علقمه پُرکن قلم‌ات را

کد خبر: ۳۷۲۳۶۰

معراج چشم‌ها

این اشک‌ها به پای شما آتشم زدند

شکر خدا برای شما آتشم زدند

من جبرئیل سوخته بالم، نگاه کن!

معراج چشم‌های شما آتشم زدند

سر تا به پا خلیل گلستان‌نشین شدم

هر جا که در عزای شما آتشم زدند

از آن طرف مدینه و هیزم، از این طرف

با داغ کربلای شما آتشم زدند

بردند روی نیزه دلم را و بعد از آن

یک عمر در هوای شما آتشم زدند

گفتم: کجاست خانه خورشید شعله‌ور

گفتند: بوریای شما، آتشم زدند

دیروز عصر، تعزیه‌خوانان شهرمان

همراه خیمه‌های شما آتشم زدند

امروز نیز نیر و عمان و محتشم

با شعر در رثای شما آتشم زدند...

سیدحمیدرضا برقعی

نذری حضرت زینب(س)

1

ای وای چه‌ها کشیده‌ای بی‌بی‌جان

از نیزه به ما رسیده‌ای بی‌بی‌جان

یک مرد غریبه گوشوارم را برد

بابای مرا ندیده‌ای بی‌بی‌جان

2

مضمون غم و کتاب دردی عمه

یک کوفه زن و هزار مردی عمه

گفتی که عموی آب زخمی شده است

بابای رقیه را چه کردی عمه؟

آرش پورعلیزاده

مجلس خوبان

این خاک بهشت است که قیمت شدنی نیست

ریگ ملکوت است، عقیق یمنی نیست

افتاده ابوالفضل ابوالفضل در این دشت

دیگر علم هیچ یک انداختنی نیست

در خاک تو را دفن نکردیم و دمیدی

این گل گل خودروست، گل کاشتنی نیست

یک دست تو این گوشه و یک دست تو آن سو

بین‌الحرمینی که در آن سینه‌زنی نیست

دعوت شده مجلس خوبانی و آنجا

رختی به برازندگی بی‌کفنی نیست

برخواستی و جان تو را خواست وگرنه

هر رود به صحرازده دریا شدنی نیست

مهدی فرجی

شهید 6 ماهه

یا حضرت عباس! بگو محتشم‌ات را

از جوهره علقمه پر کن قلم‌ات را

جاری شود از دامنه‌اش چشمه‌ای از خون

بر دوش بگیرد اگر الوند غم‌ات را

یک دست تو در آتش و یک دست تو بر آب

دندان به جگر گیر و به پا کن علم‌ات را

آنجا که علی‌اصغر شش ماهه شهید است

شاعر یله کن قافیه درد و غم‌ات را

علیرضا بدیع

بعد از تو...

رفته‌ست آن حماسه خونین ز یادها

دارد زیاد می‌شود ابن زیادها

آقای عشق، پرچم سبز و مقدست

این روزها رها شده در دست بادها

بعد از تو کفر و ظلم زمین را گرفته است

دنیا شده‌ست مضحکه عدل و دادها

*

آیا زمان آن نرسیده‌ست در جهان

نفرین شوند باز هم این قوم عادها؟

کی می‌شود که طالب خونت فرا رسد؟

نام تو تا همیشه بماند به یادها

مریم سقلاطونی

حسین نام گلی بود

به باد تکیه زدیم و

ز یادها رفتیم...

شطی خروشان اما

همیشه با غزلی سرخ‌گون معاصر ماند

سری بریده ولی بر فراز نیزه نور

همیشه شاعر ماند

به باد تکیه زدیم و

ز یادها رفتیم...

حضور تشنگی شوق را نفهمیدیم

ظهور آینه‌ای نوباوه را ندانستیم

و درک دریا را

با جویی حقیر سنجیدیم

کز آن سیاهه‌ای از نام یزید

برمی‌خاست

حسین نام گلی بود و ما ندانستیم

حسین نام گلی بود

که بامداد بهشت از نسیم خرم او

شاد بود و شورانگیز

حسین نام گلی بود و ما نفهمیدیم

به باد تکیه زدیم و

ز یاد‌ها رفتیم

دریغ و درد

که با ابن زیادها رفتیم...

علی هوشمند

اندوه فرات

فرقی نداشت اگر

عطش

بر خیمه می‌تاخت

یا بر تو...

فرقی نداشت اگر

فرات

دست‌هایش کوتاه بود

یا تو...

بعد از آن ظهر تشنه

رودها

اشک‌های شرم جهان‌اند...

*

از کتف‌هایش

فواره خون رویید

آن دست‌های کوتاه از آب

این چنین به آبشار رسیده‌اند...

*

چه غمگین ایستاده است

فرات

تا هنوز...

تنها/ لب‌های تشنه و

دست‌های کوتاه تو

اندوه فرات را می‌فهمند

وقتی/ دست‌هایش کوتاه بود

از دست‌های تو...

*

اشک‌هایت

در آن ظهر داغ

سخاوت عقیم ابرها بود

و خیمه‌های تشنه

سرچشمه اشک‌های قرون...

*

فراموش کرده بودی

مرگ را...

و در چکاچک شمشیرها

به قطره‌های آب می‌اندیشیدی

و لب‌های خشک خیمه...

*

تنها/چند قدم

بالاتر از آب‌های بی‌قرار

جهان/ به چشمه‌ای می‌رسد

که لب‌های خشک توست....

شراره کامرانی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها