در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
رویای پرواز و هیبت خلبانان با آن لباس سرهم و کلاههای آهنی و گامهای استوارشان بر پهنه باند هم داستان وسوسه دیگری بود.ما چه پسر بودیم و چه دختر در گنجینه کوچک شغلهای آینده چیزی نداشتیم جز آنچه در رابطه بیواسطه و کودکانهمان با دنیا تعریف میشد. ما سودای نقشهای بزرگ را داشتیم؛ پدر، مادر، معلم. بیآنکه تصوری واقعی از دنیای این نقشها داشته باشیم. هرچه بزرگتر شدیم این رویاها مثل دفتر انشای بچگی کهنهتر شد. هیبت خیالی نقشها جایش را به واقعیت داد و گنجینه دانستههای ما پرتر شد.
دیگر نمیشود با یک انشاء همه تصورمان راجع به آینده را بنویسیم. دیگر ما و دفتر انشاء تنها نیستیم. امروز وقتی میخواهیم انشای چه کاره شدن را بنویسیم یک موجود قدرتمند مدام به ما هشدار میهد: «این نه..» «درآمدش؟» «دردسرش؟» «موقعیتش؟» این موجود قدرتمند که میتوانیم اسمش را «ملاحظات» بگذاریم بین دانشآموز دبستان فلان و دانشآموز دبیرستان(یا دانشگاه) فلان یک دیوار بلند میکشد.
حالا میتوانیم از خودمان بپرسیم هرچه گنجینه دانستهها کوچکتر باشد، تصمیم گرفتن راحتتر است یا هرچه گنجینه بزرگتر باشد؟ از سبد رنگارنگ کارها و شغلها میتوان راحتتر انتخاب کرد یا بعکس از سبد کمرنگتر مشاغل و حرفهها؟ چه شد که ما از دنیای انشاءهای مدرسهمان فاصله گرفتیم و از آدمیکه روی کاغذ بودیم، تبدیل شدیم به آدمیکه هستیم؟
نمیدانم بچههای امروز در انشای معروف «میخواهید چه کاره شوید» چه مینویسند؟ شاید گنجینه بچههای مدرسه این روزها پرتر باشد. شاید هیبت معلم و دکتر و خلبان جایش را به گزینههای دیگر داده باشد. اما اصل ماجرا همچنان ادامه دارد. اینکه ما قرار است یک تصمیم بگیریم برای روزهایی که خواهد آمد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: