سفری در دل پیاده‌ها

سفرم را نه از دل جاده‌های سخت و طولانی و نه بر فراز شهرها و از نگاه اوج گرفته یک هواپیما که از سنگفرش خیابانی نزدیک در همین پایتخت دود گرفته آغاز کردم. پیش از سفر، چشمانم را شستم، دلم را برداشتم، گره زدم به جفت چشم‌هایم و راه افتادم. با پای پیاده. اینجا میدان انقلاب تهران است. 10 دقیقه دیگر ساعت می‌شود 3 بعدازظهر... .
کد خبر: ۳۶۸۹۴۷

***

همیشه کتاب‌های کتابفروشی‌های مسیر این سفر کوتاه شهری از میدان انقلاب تا چهارراه ولی‌عصر برایم جذاب بوده است. همیشه در این سفر کوتاه شهری ویترین مغازه‌ها را دیده‌ام. حتی جگرکی ابتدای میدان، حتی سوسیس و سیب‌زمینی‌های ساندویچی چند متر آن‌سوتر از جگرکی برایم جذاب بوده است، اما روز پنجشنبه در خنکای تهران راشد را دیدم که کف پیاده‌رو بساطش پهن بود. راشد عطر و ادکلن‌ها را به گفته خودش از بانه و سنندج و از مرز عراق می‌گیرد و در تهران می‌فروشد. اصرار دارد که: قابل شما را نداره... والله مهمان ما باش... .

حتی نمی‌پرسد که من چه کسی هستم و چرا از او می‌پرسم: چند وقته که اینجایی؟ درآمدت چطوره؟ اذیت نمی‌شی از طرف مامورای شهرداری یا...؟

فقط پاسخ می‌دهد، با همان فارسی برگرفته از لهجه کردی: ‌ الحمدالله... بد نیست. 3 ماهه تهرانم. قبلا کرمانشاه بودم و قزوین و رشت و... 3 ماهه آمدم تهران. بعضی وقت‌ها مامورها گیر می‌دن، اما بالاخره ما کارمان را انجام می‌دهیم.

نگاه می‌کنم به خودم که نشسته‌ام روی زمین و با راشد گرم صحبتم. جماعت پیاده‌رو، زل می‌زنند. نه به راشد که به من. گویا در ذهنشان پردازش می‌کنند که من و راشد؟ روی سنگفرش پیاده‌رو؟

می‌روم. راشد مشایعتم می‌کند. چند قدم آن طرف‌تر یکی داد می‌زند: انواع کتاب‌های درسی دانشگاهی داخل پاساژ. نه، یکی نیست عده‌ای آدمند که داد می‌زنند.

پیرمردی هم هست که صدایش گرفته، اما باز داد می‌زند. می‌گوید: داد نزنم چه کار کنم؟ خرج دارم خب.

روزی چند می‌گیری پیرمرد؟ روزی 15 هزار تومان.

او تمایلی به گپ زدن بیشتر ندارد. این را از دست دست‌کردنش و این پا و آن پا شدنش می‌فهمم.

قدم‌هایم را آرام‌تر برمی‌دارم. فکر می‌کنم به آدم‌هایی که نمی‌بینیم و هر روز از کنارشان می‌گذریم. فکر می‌کنم به پیرمردی که داخل باجه بلیت‌فروشی شرکت واحد نشسته و هر روز به هزاران آدم کوچک و بزرگ بلیت می‌فروشد، اما دریغ از یک خسته نباشید ساده. پیرمرد فکرم را با بزرگی خودش این طور اصلاح می‌کند که: نه... من آرزوم سلامتی خودم و خونواده و همه این آدماییه که هر روز بهشون بلیت می‌دم. درسته خیلی‌هاشون حتی نگاه هم نمی‌کنن به من، اما کاریش نمی‌شه کرد. اونا همشون کارای مهم دارن، اما من یه آدم ساده و از قشر پایین جامعه‌ام. کسی منو نمی‌بینه. بازم اما عشق است.

می‌خندد و من از او دور می‌شوم. فکر می‌کنم به این که: حالا این آدم‌های بلیت‌فروش چکاره می‌شوند وقتی که تمام اتوبوس‌ها پولی شد و جوابی ندارم.

راه می‌روم. سرم پایین است. امروز فقط آدم‌های بساطی را می‌بینم. همسفر پیرزنی هستم که مردم تند تند از کنارش رد می‌شوند. از هر 10 تا 20 نفر، یکیشان سکه‌ای یا اسکناسی به او می‌دهد، اما حتی ثانیه‌ای نگاهش نمی‌کند. او اما چهره همه را از زیر نگاهش رد می‌کند و باید هم چنین باشد. گویا استاد روان‌شناسی چهره است. کنارش می‌ایستم. بعضی آدم‌ها را گذری نگاه می‌کند بدون گفتن حتی کلمه‌ای. بعضی‌ها را صدا می‌زند: آقا، خانم شب جمعه است تو رو خدا کمکم کنید. خانمی بچه‌دار را این گونه خطاب می‌کند: ایشالله بچه‌هات خوشبخت شن دختر جان.کمکم کن، خیر از جوونیت ببینی.

***

من باز راهم را می‌روم. اینجا باید از لابه‌لای آدم‌هایی رد شوم که هر کدامشان بسته‌هایی از تبلیغات مراکز دانشگاهی را در دست دارند. جوانان کم‌سن و سال تا پیرمردهای 70 ساله. هر رهگذری که می‌بینند کاغذ تبلیغی خود را می‌دهند. خیلی‌ها اما امتناع می‌کنند و نمی‌گیرند. با خودم فکر می‌کنم: کاش همه آدم‌ها برای کمک به این تبلیغاتچی‌های کم‌جیره و مواجب کاغذ‌ها را بگیرند. آنها هم روزی 12 تا 15 هزار تومان مزد می‌گیرند. مراقبند که خوب برگه‌هاشان را توزیع کنند تا گرفتار قهر و خشم ناظر شرکت تبلیغی و مرکز آموزشی نشوند و پولشان را بگیرند. پس اصلا سراغ پرت کردن بروشورها داخل جوی آب و سطل‌های زباله نمی‌روند. هرچند رهگذران به جای آنها این کار را می‌کنند. حتما ناظران کار این توزیع‌کنندگان بروشور‌های تبلیغی اینقدر فهیم هستند که تشخیص دهند بروشورهای رها شده در کف پیاده‌رو و خیابان را رهگذران انداخته‌اند نه توزیع‌کنندگان.

تمام این اطلاعات را امیرعلی به من می‌دهد. او حتی مرا راهنمایی می‌کند که اگر می‌خواهم همکارشان شوم و می‌رود تا مرا به صاحبکارش معرفی کند، اما من نه می‌گویم. امیرعلی ادعا می‌کند که کارش جور شده و امروز و فردا به وزارت نفت می‌رود. او هم دیپلمه است. این را خودش می‌گوید.

***

پاییز برای برگ‌های زمین ریخته، گربه‌رقصانی می‌کند. هوا رو به سردی است. راشد همچنان نشسته و آرام و بی‌صدا پی مشتری است. امیرعلی خیلی تند و سریع هی دستش را جلوی رهگذران می‌برد تا کاغذهایش را بگیرند. نادر و رفقایش داد می‌زنند همچنان: انواع کتاب‌های درسی... پیرزن گدا هم هست. بلیت‌فروش را نمی‌بینم. روی سر در سینمای دور میدان نوشته: لطفا مزاحم نشوید. کارگردان... .

یاد جمله‌ام به امیرعلی می‌افتم که: پس خدا این کنکور رو از شماها نگیره. و او لبخندی می‌زند: آره واقعا... ما که نشد بریم دانشگاه، اما دانشگاه و کنکور شده برای ما نون و آب. خدا رو شکر. و من فکر می‌کنم که: چقدر آدم‌ها که ما نمی‌بینیمشان، گوشه‌ای می‌ایستم. به انتظار اتوبوس شهری. اینجا پایان سفر من است با آدم‌هایی که نمی‌بینمشان.

صولت فروتن / جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها