سن کمی نداشتم که بتوانم مثل گذشته مشکلاتم را به بیتجربگی نسبت بدهم و از آنها بخواهم که مرا راهنمایی کنند. حدود 35 ساله بودم و در این سن باید صاحب خانواده و فرزند میشدم، اما نمیتوانستم از پس کوچکترین کارهایی که به عهدهام گذاشته میشد بربیایم. نمیدانم علت اصلی آن چه بود اما آنچه برایم روشن و واضح بود عدم شباهت من به پدر و مادری بود که از آنها زاده شده بودم. آنها بسیار خلاق و پرانرژی بودند و از هر لحظه زندگیشان بهترین استفاده را میبردند و برخلاف آنها، من پسری بسیار بیتحرک و بیانگیزه بودم که به نظرم همه چیز عادی و به دستآوردنی بود. انگار به قول مادرم زحمت نکشیدن برای تمام آن امکاناتی که در اختیار من گذاشته شده بود باعث تنبلی و بیهدفی من شده و کار را برای آیندهام سخت و سختتر میکرد.
واقعهای که پیش آمد هولناکترین اتفاقی است که در زندگی هر کسی میتواند رخ بدهد و من از آن شرمسارم. هنوز وقتی به آن فکر میکنم دچار حملات عصبی میشوم و کنترلم را از دست میدهم. تصور آن که توانستهام ضربات چاقو را به بدن والدینم وارد کنم سبب میشود از خودم متنفر شوم. میدانم که هر کس که با من یا خانوادهام آشنایی دورادور هم که داشته، از من به عنوان پسری لاابالی یاد میکند که در نهایت مرگ والدینش را هم رقم زده است. هر حرفی در موردم زده شود صحت دارد و من مستحق تمام آن اتهاماتی هستم که به من وارد شده است. از نظر خودم من لیاقت زنده ماندن و زندگی کردن را ندارم و حتی از وکیلم خواستهام که کوچکترین دفاعی از من نکند. پسری که مرگ والدینش را رقم میزند، مستحق اشد مجازات است و نباید جای بخشش برای او وجود داشته باشد.» «دانیل دیگتون» 35 ساله مردی است که به اتهام وارد کردن دستکم 20 ضربه چاقو به پدر و مادرش موجب مرگ آنان شده است. این پسر که اتهاماتش را پذیرفته و آنها را انکار نکرده است هنگام وقوع این سانحه بیش از حد تحت تاثیر مشروبات الکلی قرار داشته که پلیس آن را دستکم 8 برابر حد مجاز برای رانندگی در انگلیس عنوان کرده است. در پرونده این مرد که با خانوادهاش در جنوب لندن زندگی میکرد، جزئیات ماجرای بسیار غمانگیز مرگ آقای «باری دیگتون» 61 ساله و همسرش «الیزابت» 60 ساله به طور کامل درج شده که تمامی آنها از زبان قاتل به تایید رسیده است. ظاهرا متهم با آن که مقدار بسیار زیادی مشروبات الکلی نوشیده بود اما به راحتی تمامی جزئیات سانحه را به یاد آورده و آنها را به طور کامل به خاطر سپرده است. اتفاقی که معمولا در متهمانی که هنگام مستی اقدام به عمل غیرعادی میکنند، بسیار کم پیش میآید.
«من از جوانی نتوانستم آنطور که والدینم میخواستند زندگی کنم. آنها انتظار داشتند من که تنها فرزندشان بودم دقیقا مثل آنها باشم و در هر کاری به موفقیت دست پیدا کنم و این دقیقا خصوصیتی بود که اصلا در من یافت نمیشد. یکی از بزرگترین مشکلات در شخصیت من آن بود که تمام کارها را نیمه رها میکردم. میدانستم که این مشکل بزرگ من است و باید آن را درمان کنم، اما موضوع از همین جا آغاز میشد. درس خواندن در دانشگاه هم به اجبار والدینم بود و اگر مطمئن نبودم که نداشتن مدرک تحصیلی میتواند به منزله از دست دادن ارثیهام باشد حتما آن را هم نیمهتمام میگذاشتم. والدینم با این تهدید مرا مجبور کردند که با هر سختی شده درسم را تمام کنم، اما میدانستم که در بقیه موارد کاری از آنها ساخته نیست. در طول چندین سال زندگی ما در کنار هم، هرگز روزی نبود که از من گلایه نداشته باشند و مرا با پسرهای دیگر آشنایانمان مقایسه نکنند. پدرم مدام به من میگفت که آرزو دارد که بالاخره یک روز مرا در حالی که روی پاهای خودم ایستادم ببیند و به من افتخار کند، اما هر دویمان خوب میدانستیم با اخلاقی که من داشتم هرگز این اتفاق نمیافتاد. مادرم چندین بار برای رفع مشکلات شخصیتی که داشتم مرا پیش روانشناسان مختلف فرستاد، هر بار با آن که خودم میخواستم درمان شوم و از سرکوفتهای همیشگی خلاصی پیدا کنم، اما باز جلسات را نیمهکاره رها میکردم و قبل از آن که پزشک معالجم بتواند تاثیری روی من بگذارد از ادامه حضور نزد او امتناع میکردم. نمیدانم چرا هیچ کاری برایم جذاب نبود و انگار هدف نداشتن در زندگی بلای جانم شده بود».
تماس غیرعادی «دانیل» با مرکز پلیس سبب شد که ماموران خود را به منزل والدین او برسانند. در این تماس تلفنی، دانیل عنوان کرد که پدر و مادرش را با چاقو بشدت مجروح کرده و آنها غرق در خون روی زمین افتادهاند. پس از حضور ماموران پلیس در محل سانحه آنها متوجه صحت ادعاهای این پسر که بشدت تحتتاثیر مشروبات الکلی بود، شدند و فوری این زوج را که خون زیادی از آنها رفته بود، به بیمارستان منتقل کردند. بالای 20 ضربه چاقو وارد شده به بدن این مرد و زن سبب شد که پزشکان نتوانند آنها را از مرگ نجات دهند و از همان لحظه پرونده قتلشان با اتهام فرزندشان «دانیل» تشکیل شد. ماموران بلافاصله این پسر را که انگار خودش از حرکت فجیع انجام داده به حیرت افتاده بود به پاسگاه منتقل کردند. او همانجا به جنایتی که مرتکب شده بود اعتراف کرد. اعترافی که میتواند به قیمت حبس ابد برای او تمام شود.
«پدر و مادرم هر دو بازنشسته بودند اما به خاطر رفتار خوب و ارتباطات بسیاری که داشتند از شهرت خوبی برخوردار بودند. دهها دوست و آشنایی که از سالهای سال قبل در جمع خود راه داده بودند سبب میشد که مشکلات من بیشتر به نظر بیاید. به گفته آنها که تمام اطرافیانشان فرزندانی داشتند که پس از اتمام درسشان در دانشگاه دنبال کار و زندگی خود رفته و حتی منزل جداگانهای را برای خود اختیار کرده بودند اما در مورد من همهچیز فرق میکرد. من حتی نمیتوانستم بیشتر از چند ماه در خانهای که آنها با هزینه خودشان برایم اجاره کرده بودند تا روی پاهایم بایستم، دوام بیاورم و بناچار دوباره به خانهشان بازمیگشتم. در عین حال که احساس وابستگی شدیدی به آنها میکردم و نمیتوانستم از آنها دور باشم حرفهای دائمیشان خیلی عصبانیام میکرد و بناچار به الکل رو میآوردم. میدانستم این موضوع آنها را بشدت عذاب میدهد و باعث ناراحتی بیشترشان میشود اما چارهای نداشتم. انگار معتاد شده بودم. چند ماه قبل پدرم با استفاده از روابط و دوستان خوبی که داشت توانست کاری را در یک مدرسه خصوصی انگلیسیزبان در تایلند برایم دست و پا کند. او معتقد بود این کار و دور بودن من از والدینم میتواند سبب شود تا حدی از آنها فاصله بگیرم و از وابستگی دست بردارم. قبل از رفتنم ساعتها با من حرف زدند و خواهش کردند تا این بار به جای نیمهکاره رها کردن سعی کنم تا به شرایط و محیط عادت کنم و بعد از سالها برای یکبار هم که شده آنها را سربلند نگه دارم. خدا میداند که خودم از شرایطی که داشتم عذاب میکشیدم و میخواستم این بار لااقل به حرف آنها گوش کنم اما وقتی وارد تایلند شدم میدانستم که دوام نخواهم آورد و به زودی به انگلیس باز میگردم و همین اتفاق هم افتاد. تنها چند هفته بعد کارم را رها کردم و با تهیه بلیت بدون آن که به آنها خبر بدهم باز به خانه برگشتم. دیدن من انگار بدترین اتفاق دنیا برایشان بود. عکسالعملشان را پیشبینی میکردم اما ماندن در آن کشور برایم غیرقابل تحمل بود. به ناچار مثل همیشه روبه نوشیدن الکل آوردم تا شرایط را فراموش کنم اما این بار انگار به شدت از دستم عصبانی بودند. بحث و جدل لفظی ما زمانی که برای اولین بار عنوان «بیعرضه» به من دادند به خشونت کشیده شد و من با چاقو به سویشان حملهور شدم. مادرم که سعی داشت از ضربات به پدرم جلوگیری کند علیرغم خواستهام هدف بعدیام شد و وقتی به خودم آمدم آنها غرق خون روی زمین افتاده بودند. انگار حق داشتند که سالهای سال از من ناامید باشند چون من به جای آن که فرزند خوبی برایشان باشم بالاخره قاتل جانشان شدم. امیدوارم دادگاه مرا به اشد مجازات برساند و از زندگی خفتباری که دارم نجاتم دهد.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم