در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کارآگاه شهاب در ادامه با فهمیدن اینکه دکتر آن روز اصلا برای آخر وقت بیماری نداشت و دفتر نوبتها بعدا دستکاری شده و بر خلاف ادعای سودابه شخص دیگری به غیر از او نام پورسینا را وارد دفتر کرده است و همچنین
به خاطر پیدا شدن تار موی زنانه زیر ناخن مقتول به منشی مظنون میشود و احتمال میدهد این دختر همراه فردی دیگر جنایت را انجام داده اما کارآگاه و دستیارش وقتی به خانه این دختر میرسند، که او به قتل رسیده است.
کارآگاه شهاب و ستوان ظهوری تقریبا هیچ تردیدی نداشتند که قاتل سودابه یکی از آشنایان اوست، اما چه کسی و با چه انگیزهای؟پدر سودابه هنوز در شوک بود و همینکه سرباز از او غافل میشد چنان بر سر و صورتش میکوبید که گویی قصد جان خودش را دارد، مادر دخترک هم که کارش به بیمارستان کشیده بود.
ستوان ظهوری به رئیس پیشنهاد داد بازجویی را برای بعد بگذارد اما سرگرد نمیتوانست زمان را از دست بدهد. او نه تنها باید قاتل سودابه را پیدا میکرد بلکه باید میفهمید بین این جنایت و قتل دکتر فرزاد تابش چه رابطهای وجود دارد.
پدر سودابه یک لیوان آبقند را به زور در حلقش فرو ریخت تا بتواند خودش را جمعوجور کند. او و همسرش دیشب به مهمانی رفته بودند و قتل در نبودشان اتفاق افتاده بود: پسر خواهرم سربازیاش را تمام کرده و مهمانی گرفته بود،
هر چه به سودابه اصرارکردم تو هم بیا گوش نکرد و من و زنم رفتیم. خانه خواهرم شهریار است برای همین شب را هم ماندیم ایکاش پایم میشکست و نمیرفتم.
مرد دوباره شروع به خودزنی کرد. کارآگاه هنوز جواب سوالش را نگرفته بود و میخواست بداند چه کسانی احتمالا دیشب مهمان دخترش بودند و سودابه احیانا با کدامیک از دوستان و آشنایانش کشمکش داشت.
پدر مقتول سینهاش را صاف کرد و به فکر فرو رفت، او واقعا نمیتوانست با اطمینان کسی را به عنوان قاتل معرفی کند؛ البته میدانست دخترش تازگیها تصمیم گرفته بود با صابر به هم بزند، صابر پسرخاله و نامزد او بود؛ البته غیررسمی و هنوز با هم عقد نکرده بودند.
شهاب تا همینجا هم که توانسته بود از زیر زبان پدر سودابه حرف بکشد کلی پیش افتاده بود. او از ظهوری خواست حکم جلب صابر را بگیرد. صابر جوانی لاغر، با چشمانی گودافتاده، دندانهای خراب و ظاهری نامرتب بود او همینکه پایش به آگاهی رسید و شنید سودابه کشته شده و او را به اتهام قتل گرفتهاند، چنان غربتیبازی درآورد که کاراگاه با این همه سابقه نظیرش را ندیده بود.
صابر قبول داشت رابطهاش با سودابه شکرآب شده ولی میگفت تمام دیشب را در فضا بوده، و تا میتوانسته شیشه کشیده بود.
اسم شیشه که آمد کار برای صابر خرابتر شد او باید راه نجاتی برای خودش پیدا میکرد و بهترین راه، معرفی یک مظنون دیگر به جای خودش بود: «من و سودابه از بچگی قرار بود با هم ازدواج کنیم یعنی خانوادههایمان اینطور قرار گذاشته بودند. من دوستش داشتم و دو سال قبل نامزدی خودمان را اعلام کردیم؛ البته پدر و مادرها این کار را برایمان انجام دادند ولی هر وقت بحث عقد و عروسی پیش میآمد، سودابه طفره میرفت تا اینکه فهمیدم اصلا دلش پیش من نیست و از یکی از این بچه سوسولها خوشش آمده بود. خودم موبایلش را دیدم. برای هم اساماس میفرستادند. اتفاقا خیلی دلم میخواست حال سودابه را بگیرم و کاری کنم مرغهای آسمان هم به حالش گریه کنند ولی حاضر به مرگش نبودم.»
صابر اسم آن به قول خودش بچه سوسول را میدانست؛ فریبرز. کارآگاه اسم را به دستیارش داد تا از مخابرات استعلام بگیرد.
این پسر وجود داشت، با مقتول هم تماس گرفته بود اما فقط 3 بار و هر دفعه کمتر از یک دقیقه، از پیامک هم خبری نبود.
هر چند به نظر میرسید صابر داستانپردازی میکند، سرگرد شهاب بد ندید از فریبرز هم استنطاق کند؛ البته دستگیری او را هم به ستوان سپرد، چون اگر خودش را زیاد درگیر این حواشی میکرد، رشته پرونده قتل دکتر تابش از دستش درمیرفت.
او همانطور که در دفترش نشسته و منتظر بود ستوان مظنون جدید را کتبسته تحویل بدهد، یاد حرف ظهوری درباره دستخط شخصی افتاد که اسم پورسینا را در دفتر فرزاد نوشته بود: «واو»ها و «ر»ها زیر خط. یکهو برقی در چشمان شهاب درخشید و سریع به طرف بازداشتگاه رفت و صابر را به اتاق بازجویی برگرداند و از او خواست چند خطی درباره رابطهاش با سودابه بنویسد و صابر هم همین کار را کرد. کارآگاه واقعا نمیتوانست تشخیص بدهد دستخط آن فردناشناس چقدر به صابر شبیه است برای همین حقه تازهای زد: ببین ما تا حالا چند مظنون گرفتهایم، فکر کنم اوضاع تو از بقیه بهتر باشد بیا روی این کاغذ سفید اسم بقیه مظنونان را که من میگویم بنویس و ببین از آنها به کسی مشکوک هستی یا نه.
سرگرد چند اسم را گفت و لابهلای آنها پورسینا را هم گنجاند بعد نگاهی به کاغذ انداخت، تقریبا میشد گفت صابر همان شخص ناشناس است با این تفاوت که موقع قتل دکتر تابش دستش کمی لرزیده بود. سرگرد مظنون را به یک سرباز تحویل داد و کاغذ را به سربازی دیگر تا آن را به بچههای خط شناسی برساند.
2 ساعت بعد ستوان همراه فریبرز برگشت. پسرک به قول خودش فیلمی بود. او هر سهشنبه به خانه سودابه میرفت و آخرین بار هم شب قتل با او تماس گرفته بود تا مطمئن شود سودابه خانه است اما وقتی به آنجا رسیده، کسی در را به رویش باز نکرده بود. کارآگاه تلفنی ماجرای فیلمی را از پدر سودابه پرسید و وقتی حرفهای جوانک تایید شد، اجازه داد او برود.
ستوان ظهوری از اینکه چند ساعتی را سر کار بود، احساس خوبی نداشت اما به هرحال در کار بعضی وقتها این اتفاق میافتد. او وقتی ماجرای دستخط صابر را شنید تهدلش به این فکر کرد که اگر راز این دو قتل فاش بشود، کاراگاه مدیون اوست.
فردای آن روز نتیجه خط شناسی اعلام شد، صابر همان کسی بود که دفتر منشی دکتر تابش را دستکاری کرده بود اما هنوز یک ابهام بزرگ وجود داشت، همان تار موی زنانه. صابر این بار در حالی پشت میز بازجویی نشست که سرگرد و دستیارش شکی در قاتل بودن او نداشتند، فقط باید طوری از او بازجویی میکردند که راه انکار برایش نماند. ستوان خیلی خونسرد کاغذی را که متهم اسامی را در آن نوشته بود روی میز گذاشت و سرگرد این حرکت ظهوری را با قرار دادن دفتر دکتر تابش کنار آن تکمیل کرد. دو مامور برای چند لحظه در سکوت مطلق به صابر زل زدند و بعد تشابه دستخطها را متذکر شدند و سرگرد اضافه کرد: آن اساماسهای عاشقانه فریبرز هم که دروغ از آب درآمد. از مخابرات استعلام گرفتیم. ستوان برگه استعلام را جلوی متهم گذاشت و سرگرد ادامه داد: تو اول دکتر را کشتی، بعد هم سودابه را. شب قتل موبایل دخترخالهات را چک کردی و اسم فریبرز را حفظ کردی تا شاید روز مبادا به دردت بخورد.
صابر آنقدر تیزهوش نبود که بتواند برای این استدلالهای کارآگاه توجیه بیاورد و تنها راه نجات او از این مخمصه، اعتراف به هر دو قتل بود؛ از چاله به چاه افتادنی که البته گریزی هم برایش وجود نداشت. پسرک عصبی شده بود. هم از اینکه اینطور گیر افتاده و هم از نرسیدن مواد.بالاخره اعتراف کرد: «فکر میکردم سودابه به خاطر دکتر میخواهد با من به هم بزند برای همین به سرم زد دکتر را بکشم از وقتی شیشه میکشیدم خیلی از این فکر و خیالها به سرم میزد، سودابه میگفت دکتر نامزد دارد اما من باورم نمیشد. چند روز کشیک کشیدم تا بالاخره زمانش رسید. داخل مطب رفتم، دکتر جلویم بود امانش ندادم و ضربه اول را به کتفش زدم، همین که برگشت ضربه دوم را زدم. خون همینطور بیرون میزد و ترسیده بودم. زبانم بند آمده بود نمیدانستم باید چه خاکی به سرم بریزم به سودابه زنگ زدم و گفتم کار دکتر جانت را ساختم. اول باورش نشد اما وقتی احساس کرد راست میگویم برگشت، هنوز زیاد از مطب دور نشده بود. وقتی رسید تابش هنوز زنده بود سودابه خواست کمکش کند اما دکتر موهایش را کشید.
من هم ضربه سوم را زدم و خلاصش کردم. سودابه فقط جیغ میکشید، چند سیلی به او زدم تا کمی آرام شود. سودابه بود که از من خواست اسم پورسینا را در دفتر بنویسم، چون خودش خیلی دستانش میلرزید و نمیتوانست.
او تقریبا نیمههوش بود اسم را نوشتم، آژانس گرفتم و او را به خانه رساندم و خودم هم رفتم پی بدبختیام، اما سودابه میخواست مرا لو بدهد. آن روز که شما بازجوییاش کردید، خودش را باخت و میگفت حاضر نیست به خاطر من خودش را به دردسر بیندازد و آن شب ما سر همین موضوع با هم بحثمان شد و تهدید کرد که الان به 110 زنگ میزند من هم عصبانی شدم، دستانم را دور گلویش انداختم و آنقدر فشار دادم تا سیاهی چشمانش رفت بالا و صورتش کبود شد. او هم مرده بود و من کاری از دستم برنمیآمد، برگشتم خانه و تا خود صبح شیشه کشیدم، شب قتل دکتر تابش هم کشیده بودم.»
اصل ماجرا مشخص شده و بقیه حرف های صابر بیشتر شبیه به مصیبتنامه بود، کارآگاه قبل از اینکه از اتاق بازجویی بیرون بیاید با خودش فکر کرد بهتر است امشب با پسرش فربد درباره مواد مخدر صنعتی و آخر و عاقبت مصرف آنها صحبت کند، البته طوری حرف بیندازد که فربد فکر نکند او قصد نصیحت دارد و باید بیشتر یک گفتوگوی دوستانه به نظر برسد.
علیرضا رحیمینژاد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: