شتر گاو پلنگ

پاییز؛‌ یاد‌ها و خاطره‌ها

سلام شترگاوپلنگی‌های خوب دیار من. هفته‌ای که گذشت، آخرین هفته برای نوشتن از پاییز بود. با این حال اگر باز هم فکر می‌کنید، زمان برای نوشتن لازم دارید. من می‌توانم یکی دو هفته دیگر پارتی بازی کنم. بگذریم. این هفته اول از همه نوشته زهرا را بخوانید:
کد خبر: ۳۶۴۶۰۹

«پاییز و ماه مهر برای من همیشه خاطره‌انگیز بوده، پر از الهام برای شعرهام و پر از عطرهای دل‌انگیز و فراموش نشدنی... شاید بگید چقدر رمانتیک و احساسی با این قضیه برخورد می‌کنم، اما حقیقت اینه که از 7 سالگی و از اولین مهری که برام معنای ویژه پیدا کرد، یعنی مدرسه رفتن و ورود به یک دنیای تازه و رنگارنگ، من همین‌طور عاشقانه به پاییز نگاه می‌کنم. قبل از اون، همیشه بهار در نظرم باشکوه‌ترین فصل بود، اما یکباره همه چیز تغییر کرد و پاییز برام شد پادشاه فصل‌ها! الان هم که به جای مدرسه پشت نیمکت‌های دانشگاه می‌نشینم، هنوز همون حس رو نسبت به پاییز مهربون دارم، حتی می‌تونم بگم این علاقه بیشتر هم شده. به خاطر همه زیبایی‌های بی‌پایانش، به خاطر آرامش عجیبی که پشت روزهای کوتاهش نشسته، به خاطر خاطره‌ها و یادگاری‌هایی که ازش تو ذهن و قلبم جامونده و خیلی چیزای دیگه که ستون شما جایی واسشون نداره...»

مینا از مشهد هم نوشته:‌ «برای من جالبه که شما و مشتریاتون خیلی آرومین. به همه چی خیلی مثبت نگاه می‌کنین. من تا حالا ندیدم عصبانی باشین. کلا یه کم کافه حق داره. البته این رو هم بگم که کاملا مشخصه که کافه شما رو خیلی دوست داره. یه خاطره از اول مهر دارم که براتون می‌نویسم برای خودم جالبه. واسه شما نمی‌دونم. اول مهر سال 70 من رفتم مهدکودک، خواهرم هم کلاس اول بود. مهد ما توی دبستان بود، مثل الان نبود که ساختمون مهد کلا جدا باشه. از اونجایی که اصلا مهد به نظرم جالب نمی‌اومد همش غر می‌زدم که من نمی‌خوام برم مهد. خواهرم مبصر کلاس روبه‌رو بود. یه روز مربی رفت بیرون و به خواهرم گفت بیاد سر کلاس ما تا ما سر و صدا نکنیم، منم خیلی راحت تا دیدم خواهرم سر کلاسه احساس کردم موقع مناسبیه و پشت سر معلم از کلاس رفتم بیرون و اومدم خونه، وقتی معلم برگشته بود و دیده بود من نیستم کلی خواهر بیچاره منو دعوا کرده بود تازه اون موقع مجبور شده بود‌ همه کیف و وسایل من رو هم بیاره خونه. جالب اینجاس که من اصلا احساس گناه نداشتم و فکر می‌کردم کار خوبی کردم، چرا مامان دعوام می‌کنه؟ من الان با دو تا از دوستای مهدکودکم و هنوز به اون روزها فکر می‌کنم.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها