بعد از سلام

پنجره‌ای رو به زمان

تا به حال این جمله: «انگار همین دیروز بود» را از زبان آدم‌های اطراف‌تان شنیده‌اید؟ یک بار به آدم‌هایی که این جمله را از زبان آنها می‌شنوید، توجه کنید. بعد از مدتی متوجه می‌شوید که همه آنها در یک چیز مشترکند. حسرت خوردن!
کد خبر: ۳۶۳۰۳۵

اما این بار نمی‌خواهم درباره حسرت خوردن صحبت کنم. بیشتر می‌خواهم درباره گذشت زمان حرف بزنم و از خودم و شما بپرسم چطور می‌شود بعضی وقت‌ها همه چیز به آدم سخت می‌گذرد، اما باز وقتی آن دوره تمام شد می‌بینی که آه! انگار همین دیروز بود.

این خاصیت زمان چه جور خاصیتی است؟ چه جوری است که وقتی داری کاری را شروع می‌کنی حواست به شروع کردنش هست؛ ولی وقتی آن دوره، آن کار، آن مدت زمان تمام می‌شود یکهو به خودت می‌آیی و می‌بینی چقدر زود گذشت.

مثلا همین دانشگاه را در نظر بگیرید. چهار سال تمام صبح و شب باید بروی دانشگاه. کلاس‌های مختلف. با استادها بحث و جدل کنی. دنبال جزوه بدوی. پول واحدها را جور کنی و خلاصه بساطی است، اما وقتی تمام شد، وقتی آن برگه گواهی لیسانس را دادند دستت و تو دیدی دیگر هیچ کاری در این دانشگاه نداری، به خودت می‌گویی چقدر زود گذشت.

سربازی هم همین جوری است. بعضی‌ها به خاطرش خون گریه می‌کنند. هی به خودشان می‌گویند یک سال و نیم توی یک پادگان؟ چه جوری زمان را بگذرانیم؟ چه جوری تحمل کنیم؟ اما همین‌ها وقتی روزهای آخر را گذراندند، کارهای اداری را انجام دادند و از پادگان زدند بیرون گریه شان می‌گیرد. به خودشان یادوستانشان می‌گویند اصلا نفهمیدیم چطور گذشت. اصلا متوجه نشدیم کی تمام شد؟ البته معمولا این جور وقت‌ها یک کسی هم حتما پیدا می‌شود که قیافه عاقلانه‌ای به خودش بگیرد و بگوید باید قدر این دوره را بیشتر می‌دانستی؟ حالا تو از او بپرس چطور؟ چطور می‌شود قدر یک دوران را دانست؟ جز گذراندن آن دوران، طی کردن زمانش و انجام دادن کارها و ملزوماتی که آن دوره در زندگی ات به وجود آورده دیگر چطور می‌توان قدر یک دوره را دانست؟

خلاصه امان از دست این زمان که تکلیف آدم با آن هیچ وقت روشن نمی‌شود. شاید هم او تکلیفش با ما روشن نیست. نمی‌داند بالاخره زود بگذرد یا دیر. کش بیاید و یا زود تمام شود؟ اما خب واقعیت این است که او کاری به خواست ما ندارد. گوشش بدهکار حرف‌ها و خواسته‌های ما نیست. تنها همان جوری می‌گذرد که خودش می‌خواهد. که باید بگذرد.

حالا اینها را چرا نوشتم؟ چون الان که نشستم پشت این میز تا دوباره سرمقاله بنویسم دیدم انگار همین دیروز بود که برای اولین بار می‌خواستم برای نسل 3 سرمقاله بنویسم. اولین بار یا آخرین بار... حالا چه فرقی می‌کند؟ زمان گذشته است و یکی از بهترین دوره‌های کاری را برای ما رقم زده است. دوره آشنایی، دوستی و شنیدن و بودن با تو! مخاطب جوان نسل سوم!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها