یک لحظه

قطره‌ای ‌آب‌ شور‌ ‌لب ‌پنجره

درباره «تهران در بعدازظهر» مصطفی مستور پیش از این نوشته‌ایم، مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه که زندگی انسان معاصر را در شهری بزرگ چون تهران نشان می‌دهد. انتخاب یک لحظه از لحظات خوب و حسی این کتاب، بیش از هرچیز به نشانه همدلی با مخاطبانی است که با اقبال به این کتاب نشان دادند بیش از توجه به ادبیات سرگرم‌کننده، به ادبیاتی توجه دارند که آگاهی بخش باشد و در زندگی اجتماعی با آنان همدلی کند. پسر از پنجره زل زد بیرون. از دودکش بعضی خانه‌ها دود سیاه غلیظی بیرون می‌زد. لحظه‌ای فکر کرد کاش می‌توانست همین حالا توی آشپزخانه آن طرف خط باشد. جایی نزدیک دختر.
کد خبر: ۳۶۲۱۸۱

گفت: واقعاً می‌خوای بدونی؟ آره. آره واقعاً می‌خوام بدونم اگه جواب منفی باشه چی کار می‌کنی؟

دقیقه‌ای سکوت کرد و بعد از روی کاناپه بلند شد و تا آنجا که سیم تلفن می‌توانست کشیده شود به پنجره نزدیک شد. آن طرف خیابان، در آپارتمان روبه‌رو زنی با پیراهن سرخ روشنی داشت به شیشه‌های پنجره دستمال می‌کشید.

صدای آن طرف خط گفت: شنیدی چی گفتم؟

پسر گفت: شنیدم. آنقدر آرام گفت که صدای خودش را به سختی شنید. به پشت انگشتان لاغر دستی که گوشی توی آن نبود نگاه کرد و انگار بخواهد از لبه پرتگاهی عمیق دور شود، ناگهان یک قدم برگشت و باز نشست روی کاناپه.

گفت: خودکشی نمی‌کنم. بعد انگار حرف بهتری به ذهنش رسیده باشد، بلافاصله ادامه داد: منظورم اینه که خودم رو نمی‌کشم. امیر می‌گه توی چنین موقعیت‌هایی سخت‌تر از خودکشی اینه که خودت‌رو نکشی.

این را که گفت صدای شکسته شدن چیزی را از آن طرف خط شنید. صدای چی بود؟

گمونم یه بشقاب از دست مادرم افتاد کف آشپزخانه. امیر دیگه کیه؟ امیرماهان. نمی‌شناسیش. سربازی با هم بودیم. می‌گه دلایل زیادی وجود داره که ثابت می‌کنه زندگی کردن از خودکشی سخت‌تره. خب من نمی‌خوام فکر کنم. یعنی احتیاجی به فکر کردن ندارم. منظورم اینه که می‌خوام جوابت‌رو همین حالا بدم. فکر کنم این طوری بهتر باشه.

انگشتان لاغر پسر شروع کردند به لرزیدن.

دختر گفت: من هیچ احساسی ندارم. یعنی نه به تو و نه به هیچ‌کدوم از او پسرهای پارتی. منظورم اینه که دیگه نمی‌تونم احساسی داشته باشم. یعنی نباید داشته باشم. به خاطر شهرام. ما دیروز نامزد شدیم. دوطرف خط ناگهان برای لحظاتی سکوت کردند و بعد به فاصله نزدیک یک ثانیه از هم گوشی را گذاشتند. اول پسر بعد دختر. تا پسر از روی کاناپه بلند شود و فاصله کوتاه کاناپه تا دیوار را طی کند و بایستد کنار پنجره، 1000 سال طول کشید و باز زل زد به آپارتمان روبه‌رو. به چیزی به رنگ سرخ روشن که تکان می‌خورد و شیشه‌ای را دستمال می‌کشید. صحنه مقابلش انگار پشت پرده‌ای از آب موج برداشت و مات شد. بعد قطره‌ای آب شور افتاد لب پنجره و تصویر بدیع آپارتمان روبه‌رو برای لحظه‌ای شفاف شد اما وضوح سرخی مقابلش را بلافاصله قطره‌ای دیگر محو کرد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها