نمی‌دانم مقصرم یا نه؟

«وقتی دخترم تصمیم گرفت ازدواج کند برخلاف همه مادران دنیا که این اتفاق را از شادترین لحظات زندگیشان می‌دانند،‌ غصه‌دار شدم. نمی‌دانم چرا در درونم احساس می‌کردم که این جشن می‌تواند پایان جریان عجیب زندگی من و دخترم باشد که سالیان سال به شکل مخفیانه آن را ادامه داده بودیم. دوست داشتم تا روزی که زنده هستم بدون هیچ مشکلی در کنار دخترم زندگی کنم، اما انگار راز فرار ما از خانه قرار بود یک روز بالاخره فاش شود و آن هم دقیقا زمانی بود که دختر 32 ساله‌ام تصمیم به ازدواج گرفت.
کد خبر: ۳۶۱۶۳۲

این روزهای شاد به جای آن که خوش‌ترین لحظات زندگیمان باشد با برملا شدن جریان پیچیده زندگیمان بشدت به کاممان تلخ شد. من به جای شرکت کردن در مراسم ازدواج تنها دخترم، راهی زندان شدم و مشخص نیست که تا چه زمان این اوضاع ادامه خواهد داشت‌. این داستان بالاخره به بدترین شکل به پایان خود نزدیک شده است.»

خانم نانسی فیلدر، مادر 50 ساله‌ای است که به اتهام ربودن تنها دخترش اوا دادگاهی شده است. این زن متهم است که پس از جدایی از شوهرش حدود 26 سال قبل وقتی دعوای به حضانت گرفتن تنها دخترشان پیش آمده است او به ناچار مجبور به فرار از ایالت محل سکونتشان شده و با تغییر نام خود و فرزندش سال‌های سال را پنهانی زندگی کرده است. ماجرای این فرار زمانی برای ماموران پلیس فاش شد که آنها در جریان پرونده عجیبی قرار گرفتند که نقاط مبهم بسیاری در آن به چشم می‌خورد. تصمیم ازدواج اوا با مردی که یک‌سال با او نامزد کرده بود سبب رسوایی داستان معماگونه‌ای شد که در نهایت با مجرم شناخته شدن خانم فیلدر به پایان خود نزدیک شد.

«من و دخترم اوا حدود 6 سال را با شوهرم در یک خانه زندگی کردیم. او مردی بسیار غیرعادی و از لحاظ عقلانی ناسالم بود که روزها را به کاممان تلخ کرده و همه لذت زندگی را از ما گرفته بود. در تمام سال‌هایی که در کنار او زندگی می‌کردم تنها به یک موضوع می‌اندیشیدم و آن هم این بود که دخترم را از پدرش جدا نکنم و اجازه ندهم طعم بی‌پدری را در زندگیش احساس کند، اما با گذشت زمان اوا هرچقدر که بزرگ‌تر می‌شد احساس تنفر بیشتری نسبت به پدرش پیدا می‌کرد که من هم به او حق می‌دادم. رفتارهای بسیار خشن و غیرعقلانی که شوهر سابقم از خودش نشان می‌داد سبب می‌شد دخترمان نه‌تنها علاقه‌ای به او نداشته باشد، بلکه با احساس ترس همیشگی در خانه‌مان زندگی کند. اوا 5 ساله بود که بالاخره تصمیم گرفتم از شوهرم جدا شوم. او بارها مرا هدف کتک‌های وحشیانه‌اش قرار داده بود و از این می‌ترسیدم که این رفتارها روزی سراغ دخترم هم برود و حاضر نبودم هرگز چنین چیزی را تحمل کنم. پول زیادی برای این که وکیل بگیرم نداشتم و این بود که یکی از چند باری که مرا هدف کتک و آزار و اذیت قرار داد با پلیس تماس گرفتم و شکایتی را ‌علیه شوهرم تنظیم کردم. با این کار توانستم بدون احتیاج به پرداخت پول به دادگاه ثابت کنم که شوهرم مرا آزار می‌دهد و بی‌مشکل از او جدا شدم، اما ماجرا از جایی ادامه پیدا کرد که بحث حضانت دخترمان پیش آمد. برای دادگاه به خاطر مشکلات رفتاری که شوهرم داشت او حق نگهداری از دخترمان را نداشت، اما می‌توانست هفته‌ای یک‌ساعت به ملاقات او بیاید. این موضوع نه برای من خوشایند بود و نه برای دختر کوچکم که کمترین علاقه‌ای به پدرش نداشت و حتی می‌دانستم که بشدت از او می‌ترسد. این بود که پس از طلاقمان از ملاقات آنها به هر شکل که بود به خاطر دخترم جلوگیری می‌کردم و اجازه نمی‌دادم او با پدرش دیداری داشته باشد. این کارم سبب شد شوهر سابقم از من شکایت کند و با وکیلی که گرفت بالاخره توانست اجازه 10 روز نگهداری از دخترمان را در هر ماه به عهده بگیرد. این رای برای من و دخترم که می‌خواستیم تا جایی که شده از او دوری کنیم به منزله شکستی بزرگ بود. می‌دانستم وقتی دادگاه این رای را صادر کرده چاره‌ای جز اجرای آن ندارم و به هر حال باید به آن تن بدهم. به خاطر دخترم راهی جز فرار کردن نداشتم. نمی‌توانستم به خودم بقبولانم که 10 روز در ماه اوا را به مردی بسپارم که می‌دانستم از لحاظ روانی دچار مشکل است و می‌تواند آسیب‌های جدی به دخترمان وارد کند. این بود که یک شب آنچه را که مدت‌ها بود در ذهن داشتم عملی کردم. با جمع کردن تمامی مایحتاجی که لازم داشتیم خانه را تخلیه کردم و شبانه شهر را ترک کرده و به ایالتی دیگر نقل مکان کردم. می‌دانستم برای ادامه زندگی تنها یک راه داریم و آن هم تغییر اسامی‌مان است تا ماموران پلیس نتوانند ردی از ما بگیرند. این بود که از همان زمان نام خودم را به دی رید و دخترم را به ملیسا رید تغییر دادم تا بتوانیم براحتی و بدون تهدید هیچ خطری به زندگیمان ادامه دهیم، اما می‌دانستم که این راز بالاخره روزی برملا خواهد شد.»

خانم نانسی فیلدر زمانی که دخترش برای ثبت ازدواج قانونی‌اش اقدام کرد به عنوان مظنون دستگیر شد. ماموران پلیس زمانی در جریان این پرونده قرار گرفتند که گزارش مشکوکی را در مورد یک دختر جوان به نام ملیسا رید دریافت کردند که اجازه ثبت ازدواج قانونی در دولت را داشت. او با وجود آن که کارمندان ثبت به او اعلام کرده بودند که پرونده او نشان‌دهنده نقاط مبهم زیادی است و در واقع نامش به نظر جعلی می‌رسد اصرار داشت تا هر طور شده تحت همین نام ازدواج کند و قانونا نامش را به ثبت برساند. پلیس که متوجه شده بود در این قضیه موضوع عجیبی نهفته است به ناچار ملیسا را مورد بازجویی قرار داد. بعد از چند جلسه حضور ملیسا که ادعا می‌کرد سالیان سال است که با مادرش دی رید زندگی می‌کند راز 26 ساله این مادر و دختر افشا شد.

خانم رید اعتراف کرد که نام واقعی او نانسی فیلدر است و برای فرار از سپردن حضانت دخترش سال‌ها قبل اقدام به زندگی تحت نامی غیرواقعی کرده و در تمامی این سال‌ها هویتی دروغین داشته است. اتهامی که از نظر ماموران پلیس غیرقابل پذیرش است و او باید در دادگاه محاکمه شود.

«هر مادری که قصه مرا می‌شنود حق را به من می‌دهد. من اگر اقدام به فرار و تغییر ناممان نمی‌کردم دخترم برای همیشه با رفت و آمد با پدری غیرعادی که داشت بیچاره می‌شد و در صورتی که اکنون زنی 32 ساله است که در کنار خودم در کمال آرامش بزرگ شده و سعی در ثبت ازدواجش دارد. این که پلیس معتقد است که حتی او باید به عنوان شریک جرم من معرفی شود یک اتهام بسیار بی‌رحمانه‌ است. او تنها برای این که بتواند از من حمایت کند سال‌ها تحت نامی که می‌دانست تقلبی است زندگی کرد و حتی برای فاش شدن این راز هرگز برای گرفتن گواهینامه رانندگی‌اش نیز اقدام نکرد. تمام این کارهای دخترم برای آن بود که می‌دانست ارتباط ما با پدرش بجز بدبختی برایمان ارمغان دیگری نخواهد داشت و با این کار می‌تواند مثل هر دختر دیگری طعم یک زندگی عادی را بچشد. رسوایی این داستان بجز این‌که تاخیر و تعلل در ازدواج او ایجاد کرد و مرا به عنوان مادری بی‌رحم که قصد جدا کردن فرزندش را از پدرش داشته، هیچ نتیجه دیگری نداشت و باعث شد همه آن کابوس‌ها که من سال‌ها از آن می‌ترسیدم بالاخره به واقعیت بپیوندند.»

با وجود بر ملا شدن راز زندگی مخفیانه این مادر و دختر ماموران پلیس بلافاصله با آقای فیلدر که سال‌ها قبل همسر سابق و دخترش را گم کرده بود تماس گرفتند. او که مدعی بود در تمام این مدت همواره به دنبال دخترش اوا می‌گشته است شکایتی را علیه همسر سابقش تنظیم کرد و از دادگاه خواست تا این زن را به خاطر فرار و جدا کردن او از فرزندش به شدیدترین مجازات‌ها برساند. با وجود ارتباط دوباره اوا با پدرش این دختر جوان مدعی است که کوچک‌ترین صحبتی با این مرد ندارد و هرگز از این که دوباره بخواهد او را به عنوان پدرش در زندگی راه بدهد خوشحال نبوده است. در کنار این درگیری‌ها و پرونده عجیب این خانواده، اوا که هنوز موفق به ثبت ازدواجش نشده است نیز به عنوان یک متهم شناخته شده و ممکن است برای مدتی‌بازداشت شود.

«من از این که دخترم نزدیک مراسم عروسی که یک اتفاق فرخنده است دچار چنین درگیری و مشکلاتی شده بشدت متاثرم. نمی‌دانم خودم را مقصر بدانم یا این که همچنان معتقد باشم راهی که رفتم برای آینده دخترم بهترین بوده و من عمل اشتباهی مرتکب نشده‌ام. فقط خوب می‌دانم که دخترم از زندگی تنها با من همیشه لذت برده است.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها