گفت‌وگو با مردی که اسیر عشق کور شد

افسوس دیر متوجه اشتباهات می‌شویم

فقط در یک مصاحبه کوتاه؟مگر می‌شود داستان یک عمر را در یک صفحه خلاصه کرد؟ اینها را علی ـ م می‌گوید، مرد 40 ساله‌ای که 5 سال از عمرش را پشت میله‌های زندان گذراند و وقتی آزاد شد تمام تلاشش را به کار گرفت تا به مردی موفق تبدیل شود. او می‌گوید داستان زندگی‌اش مفصل است اما بالاخره رضایت می‌دهد همه چیز را خلاصه و به قول خودش تیتروار تعریف کند.
کد خبر: ۳۶۱۶۲۷

‌ چند ساله بودی که زندان افتادی؟

19 ساله، یعنی هنوز 19 سالم هم نشده بود. آن موقع خام بودم و نادان .

‌ این خامی و نادانی چه بود؟

فکر می‌کردم عاشق‌ترین پسر روی کره زمین هستم و به دختر همسایه‌مان ـ که 4 سال از خودم کوچک‌تر بود ـ دل‌بسته بودم، اما نه پدر و مادرم راضی می‌شدند به خواستگاری بروند و نه خانواده آن دختر زبانشان به بله گفتن می‌چرخید. وقتی خودم پا پیش گذاشتم، پدر دختر برخورد تندی با من کرد وی گفت من هنوز بچه‌ام و دخترش هم همین‌طور و حالا باید 8 ـ 7 سال صبر کنم، تازه آن موقع اگر کار و بار درست و حسابی داشتم آن وقت پا پیش بگذارم.

و تو چه واکنشی نشان دادی؟

دنیا برایم به آخر رسید. گفتم درس عبرتی به او می‌دهم که تا آخر عمر یادش نرود و دیگر دل هیچ عاشقی را نشکند. چاقویی برداشتم و سراغش رفتم و او را زدم البته قبل از آن یک شب ماشینش را به آتش کشیدم و یک شب دیگر هم وقتی خانه نبودند، آنجا رفتم و چند تکه طلا دزدیدم. می‌خواستم این‌طوری کاری کنم تسلیم شود و وقتی نشد با چاقو زدمش و به ارومیه فرار کردم. در ارومیه دستگیر شدم. پدرم مرا لو داد و به زندان افتادم.

پدر و مادرت چه واکنشی نسبت به این ماجرا داشتند؟

ناچار خانه‌‌ را فروختند و به محله دیگری رفتند، اما خوشبختانه زیاد با من بدرفتاری نکردند و هوایم را داشتند، البته خیلی هم نصیحتم می‌کردند.

بعد از 5 سال آزاد شدی، آن‌وقت چه کردی؟

من حسابی بدهکار بودم پول دیه،خسارت ماشین، رد اموال مسروقه و جزای نقدی، البته پول همه اینها را پدرم داده و بابتش از من سفته گرفته بود و می‌گفت این را گرفته تا وقتی آزاد شدم کار کنم و به بیراهه نروم، می‌خواست اگر دست از پا خطا کردم خودش پیشدستی کند و مرا به زندان بیندازد.

کار پیدا کردی؟

لازم نبود دنبال کار بگردم، پدرم کارگاه ظروف پلاستیکی داشت و من در همان کارگاه مشغول شدم البته به عنوان کارگر ساده و حقوقی هم نداشتم، فقط آنقدر که خرج رفت و آمدم دربیاید و اگر هوس کردم یک ساندویچ بخورم.

پدرت صاحب کارگاه بود و تو کارگر ساده، این موضوع اذیتت نمی‌کرد؟

خیلی.از این که مجبور بودم به حرف‌های سرکارگر گوش کنم، اذیت می‌شدم، اما چاره‌ای نبود. نمی‌دانم پدرم به سرکارگر حرفی زده بود یا او خودش مرا بیشتر از همه اذیت می‌کرد.

چه مدت آنجا کار کردی؟

تا روز آخری که کارگاه دایر بود اما همیشه کارگر ساده نبودم و پیشرفت کردم. بعد از دو سال شدم سرکارگر و بعد هم مدیر تولید. من برای این‌که کارگاه پیشرفت کند، چند کار ابتکاری انجام دادم و وقتی شکل و ظاهر محصولاتمان تغییر کرد، فروشمان بهتر شد.

گفتی تا روز آخری که کارگاه دایر بود آنجا ماندی، کارگاه چرا تعطیل شد و بعد از آن چه کردی؟

تعطیلی کارگاه 6 سال بعد از آزادی‌ام اتفاق افتاد. پدرم پیر شده بود و به کارها نمی‌رسید برای همین با هم مشورت کردیم و قرار شد آنجا را بفروشیم و 2 مغازه بخریم. یکی را اجاره بدهیم و پدرم با آن زندگی کند در یکی دیگر هم من مشغول شوم. آن زمان 30 ساله بودم و مادرم می‌گفت وقت ازدواجم رسیده است اما من با آن خاطره تلخ دلم نمی‌خواست به خواستگاری بروم.

‌ اما بالاخره رفتی.

یکی از دوستان پدرم دختری دم‌بخت داشت و پدرم خودش با او صحبت کرد و بله را گرفت، البته ماجرای زندان رفتنم را هم برایش تعریف کرد تا بعدها مشکلی پیش نیاید.

زندگی مشترک چطور بود؟

خوب الان هم خوب است و 2 بچه دارم یک دختر و یک پسر.

برگردیم سراغ کار و کسب، الان چه کار می‌کنی؟

پیتزافروشی دارم البته جوازش به نام پدرم است . یک آشپز ماهر از ترکیه آورده‌ام و پیتزاها و دیگر غذاهایم طعم خاص و منحصر به فردی دارد برای همین سرم حسابی شلوغ است و کارم گرفته.

حالا اگر به عقب برگردی باز هم همان رفتار سابق را تکرار می‌کنی؟

هرگز، ولی افسوس که آدم دیر متوجه اشتباهاتش می‌شود و وقتی سر عقل می‌آید که دیگر کار از کار گذشته است. فکرش را بکن اگر خدای ناکرده ضربه چاقوی من باعث مرگ آن مرد می‌شد حالا من ‌قصاص شده بودم. تازه مجازات به کنار، عذاب وجدان، آدم را رها نمی‌کند. من بعد از آزادی خیلی دلم می‌خواست سراغ همسایه سابقمان بروم و حلالیت بطلبم، اما پدرم می‌گفت این کار صحیح نیست برای همین هم نامه‌ای نوشتم و در آن عذرخواهی کردم، امیدوارم مرا از ته دل بخشیده باشند.

مریم عفتی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها