در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
جسد یکی از اهالی ساختمان 121 به نام مریا 27 ساله در حالی که در خون خود درغلطیده بود، در آسانسور ساختمان کشف شده بود.
جسد این زن جوان و زیبا در حالی که با شلیک 5 گلوله به سر و گردنش به قتل رسیده بود، توسط چارلز استامپر پیدا شد. چارلز که بشدت وحشتزده و مضطرب بود، با ترس و لرز به کلانتری زنگ زد و گزارش داد که جسد مریا را در داخل آسانسور در طبقه 11 پیدا کرده است. با اعلام خبر چارلز در کمتر از 10 دقیقه بعد ماموران کلانتری در ساختمان 121 حاضر شده و با جسد غرق در خون زن بیچاره روبهرو شدند.
خبر مرگ دردناک مریا خیلی زود در محله برت پیچید و طولی نکشید که اهالی محل در جلوی ساختمان گرد آمدند تا ببینند چه بلایی بر سر زن جوان آمده است.
ساعت 30/7 صبح بود که گزارش قتل به کمیسر جان پولارد اطلاع داده شد. وقتی کمیسر به محل جنایت رسید، هنوز اهالی کنجکاو محل جلوی ساختمان حضور داشتند. زمزمه ای گنگ در میان آنها به گوش میرسید. هرکس چیزی میگفت و نظری میداد. محله برت، یکی از محلههای مسکونی و تقریبا نوساز بود. اکثر ساختمانهای این محله بلندمرتبه بودند. ساختمان شماره 121 که شاهد قتل دردناک مریا بود، یک ساختمان 12 طبقه 2 واحدی بود. این ساختمان خیلی نوساز نبود؛ اما بسیار زیبا ساخته شده و نمای سنگی مدرنی داشت. در جلوی ساختمان 2 مامور پلیس بدقت رفتوآمدها را به داخل ساختمان کنترل میکردند. کمیسر به آرامی از میان انبوه جمعیت عبور کرد و وارد ساختمان شد. دو آسانسور نسبتا بزرگ در هنگام ورود به ساختمان جلب نظر میکرد. به محض ورود کمیسر، سروان پیرسون رئیس کلانتری منطقه به استقبال آمد و پس از احترام گزارش داد:
ساعت دقیقا 6 صبح بود. مردی که خودش را چارلز استامپر معرفی میکرد و وحشتزده به نظر میرسید، با کلانتری تماس گرفت و گزارش داد که با جسد مریا، همسایه طبقه 11 در داخل آسانسور روبهرو شده است. وی که بشدت ترسیده بود، گفت: وقتی متوجه شدم آسانسور در طبقه 11 گیر کرده است، از طریق راه پله به طبقه 11 رفتم و متوجه شدم در آسانسور نیمه باز است. وقتی در آن را کاملا باز کردم، یک لحظه بر جای خود میخکوب شدم. جسد مریا غرق در خون در وسط کابین آسانسور افتاده بود...
با اعلام خبر چارلز بلافاصله گشتیهای کلانتری در محل حاضر و جسد مریا را در حالی که 5 گلوله به سر و صورتش شلیک شده بود، پیدا کردند. ماموران بلافاصله محل را تحت کنترل درآورده و تحقیقات خود را شروع کردند.
سروان پیرسون درخصوص مقتول گفت: مریا وارنیس 27 ساله، پرستار بیمارستان سانتو مدت یک سال است که در این ساختمان سکونت دارد. او و همکار و دوستش الیزابت سال پیش این آپارتمان را اجاره کردند. هر دوی آنها پرستار بیمارستان سانتو هستند که براساس تحقیقات ما، الیزابت شب قبل در بیمارستان کشیک بوده و قاعدتا ساعت 8 صبح برای استراحت به اینجا میآمده است.
مریا هم گویا ساعت 6 صبح قصد رفتن به محل کارش را داشته که مورد حمله قاتل بیرحم قرار گرفته و به قتل رسیده است. تحقیقات ما نشان میدهد که مقتول و دوستش همواره در آپارتمان خود مهمانی داشته و مهمانیهای شبانه آنها گاهی موجبات ناراحتی همسایهها را فراهم میکرده است. در عین حال آنها با همسایههای خود رفتاری مودبانه داشتهاند. ضمن این که مریا با افراد زیادی رابطه داشته که ماموران ما در حال تحقیق و بررسی در مورد این افراد هستند.
سروان پیرسون یادآور شد: مقتول آن شب مهمان داشته است. گویا مهمان او نامزد جوان و خوشقیافهاش ویلی بوده که وی در بازجویی اعلام نمود ساعت 12 شب مریا را ترک کرده است.
رئیس کلانتری منطقه خاطرنشان کرد: بنظر میرسد که قاتل از اسلحه مجهز به صداخفهکن استفاده کرده است. چرا که در تحقیقات ما از همسایهها، هیچ کدام مورد مشکوکی ندیدهاند. البته رالف کاولین همسایه طبقه دوم که گویا لحظاتی بعد از جنایت از آپارتمانش خارج و قصد داشته به پارکینگ برود به ما گفت وقتی قصد رفتن به پارکینگ را داشتم، مردی قدبلند را دیدم که کلاه پشمی بر سر داشت. او با سرعت در طبقه همکف از آسانسور بیرون آمد و تا مرا دید سرش را برگرداند و با سرعت از ساختمان خارج شد. من همان موقع به او مشکوک شدم. دنبالش بیرون رفتم و دیدم که سوار یک موتورسیکلت که درست روبهروی ساختمان پارک رشده بود، شد و به سرعت باد از محل گریخت. رفتارش مرا نگران کرد به همین خاطر مجددا به داخل ساختمان برگشتم. میخواستم سری به طبقات بزنم که سروصدای چارلز در ساختمان پیچید. چارلز خبر داد که جسد مریا را در داخل آسانسور پیدا کرده. در همان جا بود که متوجه شدم آن مرد مشکوک سارق و قاتل بیرحم است. سروان پیرسون در مورد زمان وقوع جنایت گفت: بر اساس نظریه نماینده پزشکی قانونی قتل زن جوان حدود ساعت 6 صبح رخ داده است.
وی همچنین گفت: ساختمان فاقد سرایدار است.
سروان پیرسون چند دقیقهای به سوالات کمیسر پاسخ داد، آنگاه به اتفاق او به طبقه 11 رفت. وی در میان راه توضیح داد که تنها یک آسانسور ساختمان فعال بوده. در واقع مدیریت ساختمان برای جلوگیری از فرسودگی آسانسورها به صورت نوبتی از آنها استفاده میکرده که با حضور ما و جهت سرعت عمل در رفت و آمد، آسانسور دوم را نیز به راه انداختند.
وقتی کمیسر به طبقه 11 رسید، در آسانسور ضلع غربی که درست چسبیده به آسانسور ضلع شرقی بود، جسد زن جوان در داخل کابین و در حالی که خون زیادی سطح آسانسور را پوشانده بود، رها شده بود. در آسانسور کاملا باز بود و یک مامور پلیس در جلوی آن کشیک میداد.
جسد زن جوان در حالی که لباسش رنگ خون به خود گرفته، رو به پشت در آسانسور دیده میشد. او یک تیشرت سفید رنگ، شلوار جین و کفش اسپرت سرمهای به تن داشت. در وسط کابین آسانسور، حوضی از خون دیده میشد. چشمان زن جوان نیمهباز بود و به سقف آسانسور دوخته شده بود. کمیسر در بررسی دقیق جسد مریا جای 5 گلوله را مشاهده کرد. یک گلوله به چشم راست یک گلوله به نزدیک گوش چپ و یک گلوله در گلوی او و 2 گلوله هم به سینهاش اصابت کرده بود. در کنار جسد زن جوان کیف دستی سفید رنگش دیده میشد که لکههای خون نیز روی آن به وضوح دیده میشد.
کمیسر پس از آنکه بدقت جسد را وارسی کرد با راهنمایی سروان داخل آپارتمان مریا شد. در داخل آپارتمان همه چیز مرتب و منظم بود و اثری از بهمریختگی دیده نمیشد.
روی میز کوچک وسط سالن مقداری غذا که گویا مربوط به شب قبل بود، یک شیشه خالی نوشابه، دو لیوان و زیرسیگاری که پر از تهسیگار بود مشاهده میشد. کمیسر به دقت از داخل آپارتمان بازدید نمود و آنگاه به سراغ چارلز استامپر مردی که خبر قتل مریا را به کلانتری داده بود رفت و به بازجویی از او پرداخت. چارلز که بسیار بیحوصله بود و عجله داشت که سرکارش برود به کمیسر گفت: من همه چیز را به سروان پیرسون گفتم. با این وجود باز هم تکرار میکنم. ساعت 6 صبح بود که طبق معمول از خانه بیرون آمدم که سرکار بروم وقتی جلوی آسانسور رسیدم، آسانسور در طبقه 11 گیر کرده بود. البته ما دو تا آنسور داریم که همیشه فقط یکی از آنها فعال است. خلاصه برای آزاد کردن آسانسور به طبقه 11 رفتم. در آسانسور نیمهباز بود. بدون اینکه بدانم چه اتفاقی افتاده در را باز کردم و برای یک لحظه چشمم به جسد خونآلود مریا افتاد. از ته دل آهی کشیدم و عقب رفتم. تا لحظاتی هاج و واج مانده بودم. مثل یک کابوس بود. وقتی به خودم آمدم سراسیمه از پلهها پایین آمدم. در عین پایین آمدن زنگ آپارتمان همسایهها را به صدا درآوردم. وقتی به طبقه همکف رسیدم رالف کاولین ایستاده بود. موضوع را به او توضیح دادم. ازمن خواست با کلانتری تماس بگیرم و بعد هم همسایهها بیرون آمدند و... وی توضیح داد که مهندس یک شرکت ساختمانی است و از 4 ماه پیش که همسرش را طلاق داده به تنهایی زندگی میکند.
کمیسر چند دقیقهای از او بازجویی کرد و سپس به سراغ رالف کاولین همسایه طبقه دوم که مدعی بود قاتل را دیده است، رفت.
رالف که بسیار عصبی بود به کمیسر گفت: من تمام جزئیات را به سر کلانتر منطقه گفتم. الان هم میبایستی سرکار باشم. ضرورتی نمیبینم دوباره آنچه را که دیدهام دوباره تکرار کنم. رالف یادآور شد در یک شرکت تبلیغاتی کار میکنم. 9 ماهی است که در اینجا سکونت دارم. تنها زندگی میکنم و ارتباط خوبی هم با مریا و دوستش داشتم و گاهی هم در مهمانیهای آنها شرکت میکردم.
وی عنوان نمود: آخرین بار دیروز غروب مریا را دیدم که با یک مرد غریبه وارد ساختمان شده است. رالف بیشتر از این اطلاعات در اختیار کمیسر نگذاشت و اجازه خواست که به سر کارش برود که کمیسر از او خواست چند دقیقهای صبر کند.
آخرین نفری که تحت بازجویی قرار گرفت، ویلی نامزد مریا بود. ویلی که از مرگ ناگهانی مریا به شدت ناراحت و افسرده شده بود به کمیسر گفت: من مدت زیادی نیست که با مریا آشنا شدم. حدود 2 هفته است اما در همین مدت کوتاه شیفته او شدم. وی دختری باهوش، زیبا، شاد و دوستداشتنی بود و همین خصایص او باعث گردید که به وی علاقهمند شوم.
ویلی ادامه داد: دیروز غروب به همراه او به اینجا آمدم. تا ساعت 12 شب پیش او بودم. بعد هم او را ترک کردم و به آپارتمانم رفتم. ساعت حدود 7 صبح بود که با تلفن همراهش تماس گرفتم که جویای حالش شوم که ماموران پلیس خبر دادند او به قتل رسیده است. با سرعت خودم را به اینجا رساندم و به این صحنه وحشتناک روبهرو شدم.
ویلی در مورد شغلش به کمیسر گفت: پزشک داروساز هستم و در داروخانه بوکارد مشغول به کار هستم و در همان داروخانه هم با مریا آشنا شدم.
وی توضیح داد: چون با مادر پیرش زندگی میکند، مجبور است شبها همیشه نزد او باشد و به همین خاطر هم شب را پیش نامزدش نبوده است.
کمیسر نیمساعتی از ویلی بازجویی کرد آنگاه تعدادی از همسایهها را هم مورد سوال و جواب قرار داد و سپس آنچه را که اتفاق افتاده بود یک باردیگر مرور کرد سپس رو به سروان پیرسون دستور دستگیری قاتل را صادر کرد. شما خواننده عزیز حدس بزنید قاتل کیست و کمیسر از کجا او را شناخت؟ اگر ماجرا را بدقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.
حمید موفق
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: