ماجراهای کارآگاه شهاب - قسمت اول

رازهای زندگی یک مقتول

کارآگاه شهاب کمی خوش اخلاق‌تر از همیشه بود، البته به ظاهر وگرنه ستوان ظهوری خوب می‌دانست که او دوست داشت شب تولدش به جای ساچمه پلوی اداره، برای شام ‌کنار خانواده‌اش باشد. ستوان یک هدیه کوچک برای رئیس خود خریده بود، اما نمی‌دانست اگر آن را به قول سرگرد موقع انجام وظیفه به او بدهد، چه واکنشی در انتظارش خواهد بود برای همین ترجیح داد فعلا به روی خودش نیاورد. ساعت از یک بامداد گذشته بود که دژبان خبر داد یک راننده آژانس بسته‌ای را برای سرگرد آورده است.
کد خبر: ۳۵۶۹۹۷

شهاب جلوی در رفت و وقتی برگشت چشمانش از شعف برق می‌زد، بسته را پسرش فربد برای او فرستاده بود؛ هدیه روز تولد، یک گوشی موبایل آن هم نه گوشی معمولی از آنهایی که معلوم بود بالای 300 هزار تومان آب خورده است. کارآگاه بعد از فرستادن یک پیامک تشکر، گوشی را به کار انداخت و محو آن شد تا ببیند چه امکاناتی دارد. اصلا نفهمید چه مدت به این کار مشغول بود، وقتی به خودش آمد که خبر دادند جسد دختری را زیر پل سیدخندان پیدا کرده‌اند. کشتی‌های کارآگاه همه با هم یکباره غرق شد و ستوان از صمیم قلب دلش برای او سوخت، اما به هر حال چاره‌ای نبود جز این‌که هر چه سریع‌تر راه بیفتند. جنازه کنار آب‌نمای زیر پل طاقباز افتاده و لایه‌ای از خون ماسیده رویش را گرفته بود.

دخترک 25 ساله به نظر می‌رسید مانتوی سفید، شال آبی، شلوار جین، کیف و کتانی که همه آنها هم آبی سیر بودند به علاوه یک حلقه نگین‌دار که نشان می‌داد او متاهل است.

چشمان کارآگاه در مدتی که افسر جنایی بود از عقاب هم تیزتر شده و او در همان نگاه اول کشف بزرگی کرده بود. مقتول با این که لباس کامل به تن داشت در خانه کشته شده بود و همچنین پاشنه‌های کتانی‌اش خوابیده بود. هیچ دختری با آن وضعیت در خیابان راه نمی‌رود پس حتما او را فردی آشنا در خانه‌اش کشته و بعد چون نتوانسته کتانی‌ها را پایش کند، پاشنه‌شان را خوابانده است. ستوان ظهوری برای این‌که از رئیس‌اش جا نماند و او هم قطعه‌ای از این پازل را پیدا کرده باشد، سراغ کیف مقتول رفت و پاسپورت او را بیرون کشید؛ سمیه لارودی 24 ساله. او مسافر ارمنستان بود.

پیدا کردن خانواده سمیه کار سختی نبود، اما کارآگاه باید تا صبح صبر می‌کرد. او که در صحنه جرم کار دیگری برای انجام دادن نداشت، اجازه داد جسد را ببرند.

خودش هم زودتر از ستوان سوار ماشین شد و منتظر ماند تا خوش و بش‌های ظهوری با پزشک کشیک قانونی تمام شود. ستوان در مسیر برگشت نظریه‌ای از خودش صادر کرد که البته چندان هم بیراه به نظر نمی‌رسید، مثلا سمیه در خانه به قتل رسیده یا شوهرش او را کشته یا... این اظهارنظر باعث شد کارآگاه بعد از رسیدن به اداره به جای انتظار کشیدن صاف به اداره فقدانی برود و از همکارانش استعلام بگیرد. حدس ظهوری درست بود، البته فقط بخشی از آن. حدود 2 ساعت قبل از پیدا شدن جسد، پدر سمیه به جای شوهرش ناپدید شدن او را گزارش کرده بود. شهاب همین‌که این را فهمید از بالای شانه نیم نگاهی به دستیارش انداخت که پشت سرش ایستاده بود و ستوان که معنی این کار را فهمیده بود، جمله خود شهاب را تحویلش داد: «وقت طلا است.»

با این‌که دیر وقت بود، والدین سمیه از نگرانی چشم روی هم نگذاشته بودند. آنها به محض این‌که 2 مامور پلیس را دیدند، مثل آدم برفی زیر آفتاب وا رفتند. نیازی نبود سرگرد توضیح بدهد از اداره مبارزه با قتل است، همین که آن موقع شب 2 مامور زنگ خانه‌ای را بزنند یعنی اتفاق بدی افتاده است. شهاب چاره‌ای نداشت جز این که خبر بد را تمام و کمال بدهد. البته این جور چیزها را معمولا همکارانش تلفنی خبر می‌دادند، اما کارآگاه عقیده داشت برخورد رودررو خیلی مواقع می‌تواند گرهگشا باشد برای همین هم سختی بیشتری را تحمل می‌کرد و همیشه مجبور بود شاهد گریه و شیون بستگان قربانی باشد. این بار هم نیم ساعت بیهوده هدر رفت و بعد از آن مجالی دست داد تا سرگرد درباره شوهر سمیه پرس و جو کند. پدر دختر وقتی کلمه شوهر را شنید یک بار دیگر احساس کرد در خلأ رها شده است، چون دخترش هرگز ازدواج نکرده بود.

سرگرد وقتی از خانه بیرون آمد به دستیارش گفت که وقتی شنید سمیه مجرد است، جا خورد ولی حالا که خوب فکر می‌کند می‌بیند کلید حل معما در همان حلقه نگین‌دار است. ستوان متوجه حرف سرگرد ‌ شد و فهمید وقتی دختری مجرد حلقه می‌اندازد، یعنی می‌خواهد وانمود کند متاهل است تا شر خواستگاری سمج را از سرش باز کند یا خودش را از دست یک مزاحم نجات بدهد. ساعت از 5 گذشته بود که کارآگاه و ستوان از هم جدا شدند و به خانه‌هایشان رفتند، البته برای ساعت 9 صبح در اداره قرار گذاشتند تا 2 نفری به مرکز رادیولوژی محل کار سمیه بروند و به احتمال زیاد همان مزاحم را در آنجا پیدا کنند یا لااقل سرنخی از او گیر بیاورند.صبح روز بعد شهاب با چشمانی قرمز و سری که از درد داشت می‌ترکید، سوئیچ ماشینش را به ستوان داد تا او رانندگی کند و خودش بتواند تا رسیدن به سعادت‌آباد باز هم چرتی بزند. مرکز رادیولوژی در نگاه اول خیلی تمیز و مرتب بود، کارآگاه وقتی خودش را به مسوول پذیرش معرفی کرد به اتاقی راهنمایی شد که سمت چپ سالن بزرگ انتظار قرار داشت. آنجا اتاق دکتر و صاحب مرکز بود، مردی میانسال، موقر، پولدار، صاحب 2 فرزند دختر و احتمالا سیگاری. اینها همه اطلاعاتی بود که سرگرد در لحظه ورودش به اتاق از شواهد و ظواهر استنتاج کرد. او خیلی آرام و خونسرد برای دکتر ماجرا را تعریف کرد. خبری که می‌داد چنان غیرمنتظره بود که دکتر ترجیح داد چند لحظه‌ای سکوت اختیار کند بعد دوست صمیمی سمیه را صدا زد. دختر جوان وقتی خبر را شنید تا نزدیکی بیهوشی پیش رفت اما زود او را به حال آوردند.

همکار سمیه اطلاعات مفیدی داشت و می‌دانست یکی از همکاران به اسم علی چند باری درباره ازدواج با مقتول صحبت و حتی بقیه را واسطه کرده بود، اما سمیه می‌گفت تمایلی به دادن جواب مثبت ندارد، البته چندان محکم هم نه نمی‌گفت.علی آن روز سر کار نرفته بود، اتفاقی غیرعادی که سوءظن‌ها را نسبت به او بیشتر می‌کرد. کارآگاه نشانی خانه مظنون را از پرونده استخدامی‌اش درآورد و مستقیم به آنجا رفت.

ستوان ظهوری گرچه مخالفتی با بازجویی از علی نداشت، به نظرش می‌رسید یک جای فرضیه آنها ایراد دارد. چه دلیلی داشت سمیه با پای خودش به خانه پسری برود که تمایل زیادی به معاشرت با او نداشت؟ جواب شهاب به این سوال دستیارش واضح و روشن بود: «گول زدن دخترهایی در این سن و سال کار زیاد سختی نیست. پرونده حلیمه را که یادت است قاتل خیلی راحت با ادعایی ساده او را سوار ماشینش کرد و کشت.»حق با سرگرد بود البته احتمالا. 2 مامور بدون اعتنا به عجز و لابه‌های علی که می‌گفت روحش از قتل سمیه خبر ندارد، او را با خودشان به اداره آگاهی بردند اما هر چه پرسیدند فقط یک جواب شنیدند: من به سمیه علاقه داشتم و می‌خواستم با او ازدواج کنم، اگر هم رضایت نمی‌داد بی‌خیال می‌شدم ضمن این‌که هیچ وقت انگشتری دستش ندیدم.

این جمله آخر را تقریبا همه همکاران سمیه تایید کرده بودند پس معلوم نبود چه کاسه‌ای زیر نیم کاسه دخترک وجود داشت که حلقه می‌انداخت.

ساعت از 5 بعد از ظهر گذشته بود که پدر سمیه وارد اتاق کارآگاه شد، چشمان او هم به خاطر بی‌خوابی و گریه زیاد قرمز شده بود. مرد سیاهپوش دنبال قاتل دخترش آمده بود و سرگرد هنوز جواب روشنی برایش نداشت. پدر مقتول یک راهنمایی هم از شهاب خواست او از دیشب تمام خانه را زیر و رو کرده، اما شناسنامه دخترش را پیدا نکرده بود و حالا نمی‌دانست برای تدفین چه باید بکند. مفقود شدن شناسنامه قربانی به زعم کارآگاه گرهی تازه در پرونده بود، اما ظهوری که حساسیت موضوع را درک نکرده بود، خیلی خونسردانه گفت: «ما هم دیشب فقط پاسپورتش را پیدا کردیم.» «پاسپورت؟» چشمان پدر سمیه از تعجب گرد شد، او اصلا خبر نداشت دخترش گذرنامه دارد چه برسد به این که بداند قرار بود سمیه به ارمنستان برود. باز هم موضوع پیچیده‌تر شد و شهاب به این نتیجه رسید که مقتول دختر چندان سر به راهی هم نبوده و احتمالا آتشی سوزانده که دامن خودش را گرفته حتی چه بسا او مخفیانه ازدواج کرده بود.

علیرضا رحیمی نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها