گفتگو با مردی که بهترین سال‌های عمرش را در زندان بود

جوانی‌ام تباه شد

سال‌های جوانی شاید بهترین دوران زندگی هر فردی باشد اما جواد کسی است که به گفته خودش آن سال‌ها را تباه کرده است. او اکنون 42 ساله است و سابقه 4 سال زندان دارد. جواد در گفتگویی کوتاه داستان زندگی‌اش را تعریف می‌کند.
کد خبر: ۳۵۶۹۹۵

چه شد که به زندان افتادی؟

به خاطر رفیق‌بازی. سربازی‌ام تمام شده بود و بیکار بودم. از صبح تا شب با بچه‌های محله‌ که آنها هم وضعیتی شبیه به خودم داشتند، می‌گشتم و وقتم را تلف می‌کردم. آن زمان فکر می‌کردم دوستانی که دارم بهترین رفقای دنیا هستند. ما اهل خلاف نبودیم نه موادی در کار بود و نه مشروب و نه مزاحمت‌های خیابانی فقط سر کوچه می‌نشستیم و با هم حرف می‌زدیم و بعضی وقت‌ها هم به گردش و تفریح می‌رفتیم.

اگر خلافی در میان نبود پس چرا سر و کارت به زندان افتاد؟

یک روز رفته بودیم فرحزاد.خیلی به ما خوش گذشت و داشتیم برمی‌گشتیم که یکی از دوستانم با 2 موتور سوار دعوایش شد. راننده موتور براثر بی‌احتیاطی نزدیک بود به دوستم بزند، او هم حرف رکیکی زد و دعوا شروع شد. من و رفیق دیگرم که نمی‌توانستیم فقط شاهد باشیم به هواداری دوستمان وارد درگیری شدیم و من از چاقو استفاده کردم.

‌ قتل؟

نه ولی ترک‌نشین موتور بدجوری زخمی شد در واقع شانس آوردم که زنده ماند. من به زندان و پرداخت دیه محکوم شدم، البته بیشتر مدتی را که در حبس بودم به خاطر نداشتن پول دیه بود.

خانواده‌ات تو را کمک نکردند یا نتوانستند پول دیه را جور کنند؟

هر دوی ما وضع مالی خوبی نداشتیم. پدرم آنقدر پول درمی‌آورد که می‌توانست خرج خورد و خوراکمان را بدهد و کمی هم لباس و وسایل ضروری دیگر را بخرد، در واقع او هیچ پس‌انداز دیگری نداشت اما می‌توانست از آنهایی که می‌شناخت قرض بگیرد.

چرا این کار را نکرد؟

خیلی از دستم ناراحت بود او همیشه به من غر می‌زد و می‌گفت سر کوچه نشستن برای کسی آب و نان نمی‌شود و همیشه نصیحتم می‌کرد دور دوستانم را خط بکشم و دنبال کار بگردم، وقتی هم آن اتفاق افتاد گفت باید تاوانش را پس بدهم. البته مادرم خیلی اصرار می‌کرد هر طور شده مرا از زندان بیرون بیاورد ولی به او هم می‌گفت نمی‌تواند زیر دین مردم برود و خودش را بدهکار کند.

بالاخره چطور آزاد شدی؟

پدرم از صاحبکارش وام گرفت. بخشی از دیه را هم با پس‌انداز خودش جور کرد و کمی هم از دوستش قرض گرفت.

دوستان خودت هیچ کمکی به تو نکردند؟

آنها از همان شب حادثه خودشان را کنار کشیدند. انگار نه انگار که من به خاطر رفاقت با آنها در حبس بودم اصلا سراغی از من نگرفتند حتی یکی دو باری هم که خودم به آنها تلفن زدم، خیلی سر سنگین برخورد کردند.

بالاخره تو از زندان بیرون آمدی.کمی درباره آن دوران توضیح بده.

وقتی آزاد شدم، آنقدر شرمنده خانواده‌ام بودم که رویم نمی‌شد در چشمانشان نگاه کنم. آرام و سر به زیر شده بودم و پدرم برایم دنبال کار می‌گشت. خودم هم البته خیلی دوست داشتم هر چه زودتر شغلی پیدا کنم و بدهی‌های پدرم را بپردازم. تا قبل از زندان فکر می‌کردم باید شغلی پشت میزی برای خودم دست و پا کنم ولی بعد از آزادی نظرم عوض شده بود برای همین وقتی در یک سوپرمارکت برایم کار پیدا شد با جان و دل قبول کردم.

در آن مغازه چه می‌کردی؟

چون سابقه زندان داشتم، صاحب سوپر مارکت اعتماد زیادی به من نداشت و اجازه نمی‌داد پشت دخل بروم و کارهای جزئی انجام می‌دادم، کف مغازه را تی می‌کشیدم،بارها را جا به جا می‌کردم و برای چند مشتری مسن جنس‌هایشان را می‌بردم. آن موقع این طور نبود که همه مغازه‌ها پیک داشته باشند و ما فقط برای مشتریانی که سن و سالشان بالا بود این نوع خدمات را انجام می‌دادیم.

چه مدت آنجا ماندی و بعدش کجا رفتی؟

یک سال بیشتر نماندم، بعدش صاحب مغازه عذرم را خواست، چون پسر خودش از سربازی برگشته بود و می‌توانست کمکش کند. این بار به یک جگرکی رفتم و البته چون رضایت‌نامه صاحب سوپرمارکت دستم بود، زودتر به من اعتماد کردند. حدود یک سال و نیم هم آنجا بودم تا این که در یک مرغداری برایم کار پیدا شد و چون حقوقش بیشتر بود، ترجیح دادم به آنجا بروم. مرغداری بیرون تهران بود، نزدیکی شهریار و برای این که هر روز این مسیر را نروم، اجازه گرفتم شب‌ها پیش نگهبان بمانم و فقط آخر هفته‌ها به خانه برمی‌گشتم.

متاهل هستی و بچه هم داری. چطور ازدواج کردی؟

با دختر سرکارگر همان مرغداری ازدواج کردم، البته از همان اول همه حقایق را گفتم تا بعدها مشکلی پیش نیاید. مدتی بعد از ازدواجم، پدرزنم خودش یک مرغداری کوچک راه انداخت و مرا به آنجا برد و حقوقم را بیشتر کرد من هم در کارم خبره شده و راه و چاه را یاد گرفته بودم.

هنوز هم در همان مرغداری هستی؟

پدر زنم خودش را بازنشسته کرده و الان بیشتر کارهای آنجا را من انجام می‌دهم و همین هم باعث شده وضع مالی‌ام بهتر شود و همسر و پسرم کم و کسری در زندگی‌شان نداشته باشند.

حالا که به گذشته و دوران جوانی‌ات نگاه می‌کنی چه احساسی داری؟

بهترین سال‌های زندگی‌ام را سر هیچ و پوچ تباه کردم اما باز هم خدا را شکر که توانستم خودم را نجات بدهم و زندگی خوبی برای خودم بسازم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها