در محاصره جرم

دستبند برایش چندان هم غریبه نیست، هرچند خودش پیش از این فقط یک بار تجربه‌اش کرده و بارها آن را دور دستان پدرش، مادرش، دوستان و هم‌محلی‌هایش دیده است. نامش داوود است و 17 ساله.
کد خبر: ۳۵۵۳۱۹

پرونده‌اش پر است از سطرها و صفحات سیاه شده و سیاه‌تر از همه آنجا که نوشته: اعتیاد پدر، زندگی در محله جرم‌خیز، فقر. اینها برای داوود مثلث جرم است همانی که دانشگاه رفته‌ها و درس‌خوانده‌ها به آن می‌گویند عوامل بزه اما این کلمات برای داوود که خودش تا راهنمایی، پدرش تا ابتدایی و مادرش هم تا همان مقطع راهنمایی درس‌ خوانده‌اند، ثقیل است و حتی تکرارشان برایش دشوار، چه برسد به فهم معنایشان.

چرا درس نخواندی؟ این سوال برای داوود خنده‌دار است انگار که طنزی شنیده باشد، طنزی تلخ و گزنده که می‌سوزاند و ویران می‌کند: «درس می‌خواندم که چه؟ خرجمان را از کجا درمی‌آوردیم؟» پدرش بنا است، یعنی بود تا قبل از این آخرین دستگیری و مجازات سنگین. همان موقع هم که سر کار می‌رفت حاصلش نان و پنیری می‌شد که آن هم اگر زمانه سرناسازگاری می‌گذاشت ته می‌کشید.

مادرش هم که خانه دار بود و در این اوضاع همه بارها، بر دوش داوود که پسر بزرگ خانواده بود و باید از خواهر و برادر کوچکش هم مراقبت می‌کرد.

«مدرسه را که ول کردم، رفتم سر کار. پیک موتوری بودم.» پدر هنگام کار، بیراهه هم می‌رفت: «مواد می‌فروخت.» داوود می‌گوید، چنان راحت و آسان که انگار پیاز می‌فروخت. «او را گرفتند 2 سال قبل. مواد زیاد داشت. زندانی است کی آزاد می‌شود را نمی‌دانم.»

بعد از حبس پدر، بار روی دوش داوود سنگین‌تر شد، شانه‌هایش دیگر طاقت نداشت و این شد که او هم به بیراهه رفت: «زورگیری کردم تنهایی نه، همدست داشتم بزرگسال بود.» آنها را خیلی زود گرفتند و قبل از آن که در پرونده‌اش عدد قبل از فقره بزرگ و بزرگ‌تر بشود: «مرا بردند کانون البته خیلی زود آزادم کردند.» آن زمان مادرش پیگیر کارهایش شد و نگذاشت داوود پشت حصار و دیوارهای بلند بماند اما این بار مادر هم نیست که در دادسرا از این اتاق به آن اتاق دنبال کارهای پسر ارشدش برود: «او را قبل‌تر از من گرفتند. اتهام مادرش هم مواد مخدر است و فعلا در زندان.»

بعد از دستگیری مادر باز هم آن بار سنگین‌تر شد اما شانه همان شانه بود و این بار هم داوود تاب نیاورد: من مانده بودم و خواهر و برادر کوچکم البته بعد از چند روز مادربزرگم از شهرمان آمد پیش ما اما او هم که درآمد نداشت، حالا باید خرج 4 نفر را در‌می‌آوردم.» پیک موتوری کفاف نمی‌داد. این‌طور شد که داوود دوباره چاقویش را در جیبش گذاشت.

این بار فقره‌ها بالا رفتند و کمی طول کشید تا داوود دستگیر شود: «اول همدستم را گرفتند، او هم مرا لو داد.» حالا داوود کسی را ندارد که امیدش به او باشد اینجا در حبس یکه و تنهاست و البته شاید این‌طور برایش بهتر.

خودش می‌گوید از زندگی دل خوشی ندارد: «از وقتی یادم است بدبخت بودم.» پدر معتاد، مادر بدخلق، خانواده تنگدست و از همه بدتر: «پدرم کتکم می‌زد، آنقدر زیاد که همه بدنم سیاه و کبود می‌شد هنوز جای چند تا از زخم‌هایم هست.» نشانشان می‌دهد همه زخم‌های روی دستش را به غیر از یکی. پس آن یکی چیست؟ من می‌پرسم و سوالم انگار ممنوعه است. سرش را پایین می‌اندازد تا جواب ندهد اما برای او که همه چیز را گفته و رازی برایش نمانده گفتن و نگفتن این آخری توفیری نمی‌کند. پس می‌گوید: «خودم زدم.» پیش خودش گفت حالا که از زمین و زمان می‌خورد و در کوچه و خانه کبود می‌شود، این یکی هم رویش دقیق نمی‌داند چرا خودش را زد ولی می‌داند این کار را کرد.

نمی‌دانم ربطی دارد یا نه اما یک واژه مشترک او را با خیلی‌های دیگر که مثل خودش در سن کم سر و کارشان به دادگاه و زندان افتاده است، پیوند می‌دهد: خالکوبی. خودش می‌گوید: «قشنگ است دوستش دارم.»

داوود کسی را ندارد که دلتنگش باشد، رویایی ندارد که آن بیرون انتظارش را بکشد و امیدی ندارد که او را فرابخواند.

زندگی برایش همین است که تا به حال بوده؛ زجر و درد و بدبختی. جرم و دستبند و زندان. طوری حرف می‌زند که انگار اگر آزاد هم شود زیاد بیرون نمی‌ماند و باز هم بنا به دلیلی برمی‌گردد: «قسمت است دیگر بعضی‌ها مثل من می‌شوند.» و البته هنوز نمی‌داند مثل او یعنی چه.برایش خلاف معنی خاصی ندارد، دستگیر شدن عار نیست، زندان خانه دوم است و.... واژه‌ها برای داوود مفهومی متفاوت دارند. شاید به خاطر همان 3 کلمه سیاهی است که در پرونده‌اش خودنمایی می‌کند.

سوال آخر را می‌پرسم: بالاخره نگفتی اگر آزاد شدی چه می‌کنی؟ جوابش به اندازه آینده خودش مه‌آلود و پر ابهام است: «نمی‌دانم.»

مرجان لقایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها