محسن و دوستان جدید

کد خبر: ۳۵۴۹۰۹

مادر گفت: محسن جان چرا ؟ اینجا را دوست نداری؟ اینجا که بزرگ‌تره. محسن گفت: چرا دوست دارم، آخه دلم برای مدرسه قبلی‌ام و دوستانم تنگ شده، در این مدرسه جدید هیچ کس را نمی‌شناسم، می‌ترسم بچه‌ها مسخره‌ام کنند و با من دوست نشن.

مادر گفت: چرا پسرم... دوست می‌شوند. تو خودت آنقدر پسر خوبی هستی که مطمئنا دوستان زیادی پیدا می‌کنی و هیچ وقت تنها نمی‌مانی.

محسن با خودش گفت: در هر صورت من می‌ترسم و نمی‌خوام به مدرسه برم.

ساعتی گذشت و محسن مشغول لباس پوشیدن بود که ناگهان دل درد عجیبی سراغش آمد. او هم ازخدا خواسته، دل درد را بهانه کرد تا به مدرسه نرود. مادر هم قبول کرد و گفت: محسن جان فقط امروز و از فردا باید بروی به مدرسه و سعی کن اعتماد به نفس داشته باشی.

محسن آن روز را در خانه به سر برد. فردا صبح از خواب بیدار شد، لباس‌هایش را پوشید و به سمت مدرسه رفت. مدرسه او سر کوچه بود و چند قدم که رفت رسید به آنجا. همه بچه‌ها چند نفری ایستاده بودند و صحبت می‌کردند. بعضی‌ها هم دنبال هم در حیاط می‌دویدند. محسن رفت و در گوشه‌ای از حیاط ایستاد و به اطراف نگاه کرد. یک پسربچه شیطون که اسمش سهراب بود، آمد سمت او و گفت: آقا پسر چرا اینجا ساکت ایستادی... بیا با ما بازی کن. محسن که خیلی خجالتی بود، سرش را پایین انداخت و گفت: نه... مرسی...

سهراب خندید و گفت: بچه‌ها بیاین... یک بچه خجالتی اومده... بیاین یه کم بخندیم...

محسن سرش را پایین انداخت و با خود گفت: آخر همان چیزی که فکر می‌کردم اتفاق افتاد.

بچه‌ها همه دور محسن جمع شدند و هر کسی یک چیزی می‌گفت و همه می‌خندیدند. او هم قرمز شده بود و چشمانش پر از اشک و عاقبت زد زیر گریه تا بیهوش شد و روی زمین افتاد. وقتی بهوش آمد، دید در دفتر مدرسه خوابیده و معلم‌ها و آقای مدیر و ناظم دور او جمع شده‌اند. بچه‌ها هم دم در اتاق ایستاده بودند. تازه آنجا بود که متوجه شد تمام آن اتفاقات در فکر و خیالش بوده است و وقتی حالش خوب شد به کلاس رفت و بچه‌ها همه با او دوست شدند و مواظبش بودند. محسن همان روز فهمید فکرهای بد است که باعث می‌شود اتفاقات بد و ناخوشایند بیفتد.

همان روز بود که او دوست‌های زیادی پیدا کرد و متوجه شد که به مدرسه خوبی آمده است و از این بابت خیلی خوشحال شد.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها