در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
در سوگندنامه پزشکی، نام و عنوانش، دکتر سیدناصر عمادی، متخصص پوست، مو و زیبایی است؛ اما بیمارانش او را اینگونه نمیشناسند، او برای کودکان سیاهچهره مبتلا به ایدز در کنیا و غنا، همان عموی ایرانی و مهربان است که با دستهایش زخمهای خوبنشدنی را التیام میبخشد و حتی از دستمزد اندکش به هممیهنان آنها کمک میکند؛ برای سردشتیهای شیمیایی، برادر غمگین و همدردی است که محرم رازهایشان در روزهای آخر زندگی میشود، برای افغانهای کابل و هرات، طبیب خندهرویی است که زخمهای سالک دردناکشان را شفا میدهد. آغوش او برای همه بیماران تنگدست دنیا باز است و همیشه دلنگران آنهاست؛ هر جای دنیا که باشند.
صفحه اول، در کتابخانه جهان
زندگی هر انسانی یک کتاب است، کتاب زندگی خیلیها نازک و کممحتواست، کتاب زندگی برخی هم آنقدر پربار است که جزو کتابهای مرجع کتابخانه جهان میشود، اما بعضی از آن کتابهای پربار و قطور هم گاهی ناشناخته میمانند و غبار زمان رویشان را میپوشاند تا فراموش شوند؛ زندگی دکتر عمادی هم یکی از آن کتابهای گمنام است که به نشستن میان کتابخانه جهان میارزد.
دکتر عمادی مطب ندارد و ما، خاطرات زندگیاش را در یکی از اتاقهای بیمارستان خاتمالانبیا با هم ورق زدیم. او تازه از سفر عراق و آفریقا بازگشته بود و هنوز زیاد از اقامتش در ایران نمیگذشت که قصد کرده بود به آفریقا بازگردد.
کتاب زندگی دکتر عمادی از سال 1345 در یکی از روستاهای قائمشهر از توابع استان مازندران آغاز میشود و آنقدر ورق میخورد تا میرسد به تصویری از او در سال دوم دبیرستان که هنوز در دشتی سبز و وسیع چوپانی میکند و رویایی دور دارد؛ رویای پوشیدن روپوش سپید پزشکی، اما چند صفحه بعد جنگ که کتاب و مدرسه را از او میدزدد، سیدناصر جاده روستا را میگیرد و تا مرزهای غربی و جنوبی کشور سفر میکند، با رویایی که آن را در کولهبارش پنهان کرده است تا روز برگشتن.
صفحه دوم، پروانهای روی شانه
رویاها مثل پروانهاند و باید سر فرصت و آرامآرام به آنها نزدیک شوی تا به تواناییهایت اعتماد کنند و روی شانهات بنشینند. عمادی هم آهستهآهسته به رویایش نزدیک شد و در سال 84، رویایی که بیش از 20 سال پیش، آن را در دشتی سبز دیده بود، نشست روی شانهاش تا او متخصص پوست و مو و زیبایی شود.
یک فارغالتحصیل رشته پزشکی در شاخه پوست، مو و زیبایی، اینجور وقتها چه کار میکند؟ مثل هزاران هزار پزشک متخصص دیگر مطب میزند، چون هر آدمی دستکم یکی دو بار در عمرش درگیر بیماری پوستی میشود، خیلیها دلشان میخواهد پوستشان را لیزر کنند، خیلیها میخواهند به پوستشان ویتامین یا ژل تزریق کنند، خیلیها عاشق بوتاکس هستند، خیلیها میخواهند... هر آدمی به حکم غریزه زیباییدوستی یا به واسطه بیماری، بالاخره چند بار گذرش به مطب یک پزشک متخصص پوست میافتد و به این ترتیب، دست متخصصهای پوست، مو و زیبایی هیچ وقت خالی نمیماند؛ اما عمادی نمیخواست مطبنشین شود. صدایی او را میخواند از راهی دور، شاید از ویرانههای بم.
صفحه سوم، به نظرت این معجزه نیست؟
بالای این صفحه از کتاب زندگی دکتر عمادی، بزرگ نوشته شده است: بم. گرچه زلزله، سال 82 بم را لرزاند؛ اما پیامدهای ناخوشش تا سالها پس از آن در بم ادامه پیدا کرد.
سال 85 هم یکی از آن سالهای ناخوشایند بود. بیماریهای واگیردار و پوستی در شهر همهگیر شده بودند و مردم بیخانمان و آواره، فرصتی برای درمان دردهایشان نداشتند. یکی از بیماریهایی که در بم همهگیر شد، سالک بود که در آن سال از نظر آمار مبتلایان به اوج خود رسید. «در آن سال تعداد مبتلایان به سالک به 10 هزار نفر رسید و من داوطلبانه، عازم بم شدم تا ضمن درمان مردم، به آنها برای تشخیص زودهنگام سالک و جلوگیری از انتقال آن به دیگران آموزش دهم.»
پزشکان داوطلبی که به بم رفتند، میدانستند سالک اگر دیر درمان شود، جوشگاهی ترسناک و عمیق روی پوست باقی میگذارد و به کبد و طحال آسیب میزند. به همین خاطر، آموزش را از مدارس آغاز کردند تا کودکان، بیماران را در خانوادههایشان تشخیص دهند و به مراکز درمانی بفرستند.
عمادی حالا از بم، پیرمردی آفتاب سوخته را به خاطر میآورد که زخم سالک روی سرش به دلیل عدم رسیدگی پزشکی، از کرمهای ریز سپید پر شده بود. او خودش زخمهای سر پیرمرد را در اتاق عمل شست و به آنها واکسن تزریق کرد. چند هفته بعد وقتی پیرمرد برای معاینه مجدد به دیدن عمادی آمد، کاملا خوب شده بود. «وقتی خداحافظی کرد و رفت؛ به خودم گفتم یعنی امام زمان(عج) از من راضی شده؟ چند دقیقه بعد پیرمرد برگشت در اتاقم را باز کرد و برایم آرزو کرد امام زمان(عج) از من راضی باشد. به نظر تو این معجزه نیست؟»
صفحه چهارم، دیدی خوب نشدم؟
یک سال و یک ماه بعد، صفحه زندگی دکتر عمادی بار دیگر ورق خورد. سالک در افغانستان شایع شده بود و همین باعث شد وزارت صحت این کشور، پی پزشکانی داوطلب از کشورهای همسایه، برای آموزش و درمان در کشورشان بگردند و باز هم عمادی داوطلب شد و تا یک سال در هرات، کابل و روستاهای محروم اطراف افغانستان بیماران را درمان کرد و سپس به ایران بازگشت تا چهارمین صفحه زندگیاش را ورق بزند.
صفحه چهارم کتاب زندگی دکتر تا خورده است. این صفحه از سال 82 تا سال 87 ادامه پیدا کرد. این صفحه، بوی گاز خردل میدهد، پر از تاولهای آبدار و سرفههای خونی و جسدهایی با دهانهای کف کرده و تنهای لاغر شیمیدرمانی شده.
این صفحه از زندگی دکتر، پیرش کرده؛ بغضی دائمی در گلویش نشانده و زخمی کاری بر دلش. این صفحه، پر از خاطرات جانبازان سردشتی و دهها فیلم از لحظههای آخر زندگی آنهاست که دیگر میان ما نیستند، مثل جانباز درویش سردشتی، وقتی در اوج بهبودی ناگهان زمینگیر شد و روی تخت بیمارستان برای شیمیدرمانی دراز کشید، ما با هم فیلمی از آخرین روزهای زندگی درویش را میبینیم؛ از آن مرد قویهیکل و بلندقد و فربه روی تخت بیمارستان فقط تنی رنجور، لاغر و خمیده باقی مانده است. میخواهد حرف بزند، رو میکند به عمادی اما فقط خشخشی خفه از گلویش بیرون میریزد.
عمادی جمله او را زمزمه میکند: «دیدی خوب نشدم، هی میگفتی خوب میشی؟» حالا بیشتر آنها که عمادی میشناسد، شهید شدهاند .
صفحه پنجم، احقاق حقی فراموش شده
آهسته و پیوسته رفتن گاهی از فریاد کشیدن تاثیرگذارتر است. دکتر عمادی برای اثبات نتایج جنایتهای جنگی رژیم بعث در ایران، سالها درباره جانبازان سردشتی و ضایعات پوستیشان مطالعه کرد. او به جانبازان شیمیایی که بنیاد شهید آنها را معرفی میکرد، اکتفا نکرد و خودش در سردشت پی شیمیاییها گشت؛ پیدایشان کرد و زبانشان را فهمید چون شیمیاییها، حرف شیمیاییها را بهتر میفهمند.
عمادی جانباز است؛ اما اگر از او درباره خاطره شیمیایی شدنش در سال 64 در فاو یا در سال 66 در محور «آلواتان دولتو» پیرانشهر بپرسی، اخم میکند که: «نپرس.» حاصل کار چندساله دکتر عمادی درباره بیماران شیمیایی ایرانی، مقالهای علمی شد که آن را در مجله پزشکی معتبری در کشور آمریکا چاپ کرد؛ یعنی همان کشوری که از تشویقکنندگان عراق در این جنگ بود.
او پژوهشش را در کنفرانسهای علمی ارائه داد و آن وقت خیلی از پزشکان و پژوهشگران در سراسر دنیا، این پرسش از ذهنشان گذشت که کدام کشورها، سلاحهای شیمیایی را به عراق فروختند و تیغ دست زنگی مست دادند تا حاصلش تنهای تبدار، سرفههای خونبار و هزاران شهید شود؛ این روش عمادی بود برای اثبات مظلومیت ایرانیان و ثبت یک جنایت تلخ که حتی در دادگاه صدام، کسی از آن یاد نکرد.
صفحه ششم، سپیدپوش در قارهای سیاه
عاشقی ابتدا و انتها ندارد. عاشقها وقتی خالص میشوند، ندای قلبشان را بهتر میشنوند و به همین خاطر عمادی باز هم آن ندای کمکخواهی را که روزی از بم و سردشت و کابل و هرات شنیده بود که این بار بار دیگر از شرق آفریقا شنید.
بهانه سفر داوطلبانه دکتر را به آفریقا، جمعیت هلالاحمر جمهوری اسلامی ایران در سال 87 دستش داد؛ این جمعیت نهتنها از سالها قبل در نقاط محروم و دورافتاده کشورهای آفریقایی فقیری چون کنیا و غنا، کمپهای پزشکی رایگان برگزار میکردند؛ بلکه تصمیم گرفته بودند علاوه بر اقدامات درمانی در درمانگاهها، با گروه کامل پزشکی متشکل از متخصصهای چشم، پوست، پزشک عمومی، پرستار، داروخانه و آزمایشگاه به دیدار بیمارانی بروند که قادر نبودند به مراکز درمانی در شهرها مراجعه کنند، مثل کودکان یتیمخانهها، قبایل دورافتاده، زندانیان و...
شمار بیماران دکتر عمادی در طول سالهای 87 و 88، 13 برابر شد و بیشتر آنها که به او مراجعه میکردند، از عوارض پوستی بیماری ایدز رنج میکشیدند: «در آفریقا بیماران مبتلا به ایدز فراوانند. نکته ناراحتکننده، کودکانی هستند که به دلیل ابتلای مادرانشان به ایدز، بیمار شدهاند و بیشتر از بزرگسالان، از عوارض جسمی این بیماری رنج میکشند.»
دکتر عمادی زخمهایی را درمان کرده است که از شدت بدشکلی و ترشحات عفونیشان، حتی صاحبانشان هم نمیتوانستند به آنها نگاه کنند، او در آفریقا کودکان مبتلا به ایدزی را معالجه کرده که میدانسته چند صباحی بیشتر از عمرشان باقی نمانده است؛ اما دکتر عمادی عاشق خنده شیرین و سپید آن کودکان سیاهبخت و سیاهچهره است و آلبومش از عکسهای همانها پر شده؛ همانها که در اوج درد وقتی یاد عموی ایرانی سپیدپوستشان میافتند، لبخندی کمجان از خاطرهای خوش و کمرنگ روی لبهایشان نقش میبندد.
صفحه هفتم، دوباره بدرود
ما در بیمارستان خاتمالانبیا با دکتر عمادی ملاقات کردیم. او مطب نداشت و هنوز زیاد از بازگشتش به ایران نمیگذشت که قصد کرده بود بار دیگر به همسر و 2 فرزندش بدرود بگوید و راهی آفریقا شود؛ اما خداحافظی هر چقدر هم که تکرار شود، عادتکردنی نیست، خداحافظی همیشه دلتنگی میآورد و حالا عمادی باز بار سفر بسته بود تا تکهای از دلش را در ایران جا بگذارد و به قاره سیاه بازگردد.
«در ایران وقتی بم را ترک کردم، 2 پزشک جایگزینم شدند؛ اما از زمانی که کنیا را ترک کردهام، آنها هنوز پزشک متخصص پوست ندارند. آب و هوای گرم آفریقا باعث شده بیماریهای پوستی آنها به مراتب دردناکتر و خطرناکتر از بیماریهای پوستی شایع در ایران باشد.» و این همان تفاوت میان کشور ما و روستای پرت افتاده کنیا و غناست که عمادی را تا سرزمین روبانهای قرمز و کودکان پابرهنه و گرسنه کشانده است تا او در هجرتی خودخواسته، فرشته شود؛ در جهنمی که از آسمانش آتش میبارد و از زمینش درد و بیماری جوانه میزند.
مریم یوشیزاده
گروه جامعه
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: