گفتگو با سیامک صفری بازیگر تئاتر

همه نقش‌های خوب را خودم بازی می‌کنم

سیامک صفری از بازیگران توانمند تئاتر ایران است. گرچه تا امروز در چندین کار تلویزیونی و سینمایی به ایفای نقش پرداخته و بسیار هم موفق بوده اما به قول خودش بیش از 90 درصد انرژی‌اش را برای تئاتر گذاشته است. سیامک صفری متولد 1343 تهران است و مدرک کارشناسی ارشد کارگردانی‌اش را از دانشکده سینماتئاتر گرفته است. دوستداران تئاتر بازی‌های به یاد ماندنی او را در نمایش‌های دن کامیلو، عروسی خون، والس مرده شوران، شوایک، در مصر برف نمی‌بارد، مکبث و... به یاد دارند. به بهانه اجرای نمایش «منهای دو» به کارگردانی داوود رشیدی که این روزها در سالن اصلی تئاتر شهر روی صحنه آمده، به دیدارش رفتم و با او گفتگو کردم.
کد خبر: ۳۵۰۷۶۴

از چه سالی فعالیت خود را شروع کردید؟

به طور حرفه‌ای از سال 64 با کارگردانی تئاتر کودک شروع کردم و از سال 1366 به سمت بازیگری رفتم و الان حدود بیست و اندی سال است که 98 درصد تمرکز من روی تئاتر است.

شما از زمانی که دانشجو بودید تا امروز به عنوان یک بازیگر شناخته شده و حرفه‌ای تئاتر در حال فعالیتید. در طول این سال‌ها چه تفاوتی در نگاه شما به بازیگری ایجاد شده؟

تفاوت‌ها بسیار است، شاید من همان خصلت‌ها را هنوز هم در بازیگری حفظ کرده باشم اما امروز این خصلت‌ها آگاهانه شده است. من دیگر مثل گذشته خودم را به تنهایی نمی‌بینم چون در طول این سال‌ها بین خودم و مخاطب ارتباط جدی را شناخته‌ام. آن روزها روی صحنه عرق می‌کردم، دهانم خشک می‌شد، می‌لرزیدم، امروز هم تمام این اتفاقات هست اما من به آن مسلط و آگاهم. امروز تماشاگرم را حذف نمی‌کنم، زیرا برایم اهمیت دارد و اعتقاد دارم اوست که بازی مرا تعریف می‌کند و به آن شکل و جهت می‌دهد، نه این که خودم را به بخشی از ذائقه سطحی تماشاگر سپرده باشم، بلکه منظورم رابطه‌ای حقیقی است که میان کار هنری و مخاطب وجود دارد.

در واقع تجربه این سال‌ها باعث شده شما، خود و گروه اجرایی و مخاطب را به شکل یک مجموعه در نظر بگیرید؟

دقیقا. آنچه را که تجربه کردم و به نظرم باارزش است، این است که باید تمام بودن، انرژی و تلاشم را طوری تنظیم کنم که بازیگر مقابلم در اجرایش موفق شود. به این دلیل که وقتی بازیگر مقابل من در اجرایش موفق شود و من هم در مسیر درستی قرار بگیرم، می‌توانم روی صحنه موثر عمل کنم و دیگر این‌که تماشاگرم اولین بازیگر مقابل من است. در واقع این رابطه یک مثلث است بین من و تماشاگر و بازیگر دیگر. من پاس اول را به تماشاگر می‌دهم تا او پاس بعدی را به بازیگر مقابل من بفرستد. این رابطه سه سویه وقتی شکل بگیرد، تئاتر هم شکل می‌گیرد. اعتقاد دارم پیش از بازیگر تماشاگر است که اصلی‌ترین عنصر تئاتر به شمار می‌رود یا بهتر بگویم تماشاگر خود بازیگری است که ارتباط برقرار می‌کند و دیالوگ می‌گوید. دیالوگ نه به معنای ارتباط کلامی بلکه منظور این است که تماشاگر در معماری اجرا حضور دارد. مساله دیگر این‌که هردوی اینها یعنی بازیگران و تماشاگران در فضای فکری مشترکی تعریف می‌شوند. این رابطه حالت معلم شاگردی ندارد و رابطه‌ای کاملا درست در فضای ماشین تولید فکری به نام تئاتر است.

شما بازیگری هستید که تماشاگر خودتان را جذب کرده‌اید. به زبان ساده‌تر تماشاگر به واسطه حضور شما به سالن تئاتر می‌آید. ممکن است توضیح بدهید چگونه موفق شدید که تماشاگر خودتان را پیدا کنید. آیا فقط به دلایلی است که گفتید یا مسائل دیگری هم دخیل بوده است؟

من مسیر بازیگری‌ام را طی کرده‌ام تا بدانم چگونه باید باشم و آن را تجربه کرده‌ام. اشتباهاتی هم داشته‌ام و دوباره شروع کرده‌ام. این تجربه هنوز در حال شدن و شکل‌گیری است و نیاز به اصلاح دارد و در واقع مسیری است که پایانی هم ندارد. اساسا تجربه کردن همیشگی است. اما این که از نظر دیگران من تماشاچی خودم را دارم، فکر می‌کنم باید بگویم این یک رابطه منصفانه میان هنرمند و مخاطب است. ما عکاسانی داریم که مخاطب به دیدن کارهایشان می‌رود به دلیل این‌که خصلت و نگاه آن عکاس را می‌پسندد یا فیلمسازانی که مردم به خاطر فیلم‌هایشان جذبشان می‌شوند و آن فیلمساز نیازی ندارد خودش را با ستاره‌های سینمایی یا ابزارهای اینچنینی بزک کند، خب این اتفاق در مورد بازیگر هم می‌افتد و باید بگویم که این حس را من هم دارم. من هم روی صحنه می‌روم تا مخاطبم را ببینم حتی زمانی که به عنوان تماشاگر به دیدن اجرایی می‌روم، می‌بینم که بازیگران احتمالا و باید برای دیدن مخاطبشان به صحنه آمده باشند. شما می‌گویید مردم برای سیامک صفری آمدند، سیامک صفری هم برای علی و محمد و ... برای مخاطبش روی صحنه می‌رود. چون من آنها را می‌شناسم و خصلت‌هایشان را می‌پسندم. فکر می‌کنم کسانی هستند که اهل فکرند، اهل تئاترند و تئاتر را دوست دارند و ظرافت‌های بسیار دیگر که سبب می‌شود وقتی وارد صحنه می‌شوم، احساس کنم وارد یک جمع دوستانه شده‌ام که همه را می‌شناسم و دوست دارم.

سطح بازیگری امروز تئاتر را کجا می‌بینید؟ آیا به نظر شما رضایت‌بخش است؟

من فکر می‌کنم کمبود معلم داریم. منظورم معلم‌هایی است که بتوانند جریان‌ساز باشند و شاگردانی به مفهوم درست و حقیقی تربیت کنند. بالطبع این مساله باعث ایجاد بحران می‌شود. به همین دلیل برای بررسی سطح بازیگری تئاتر ایران چاره‌ای نیست جز این‌که نسل‌ها را از هم جدا بررسی کنیم، البته به دلیل این‌که تئاتر ما در حال سرعت گرفتن است، این نسل‌ها فاصله کمی با هم دارند، چیزی حدود 8 تا 10 سال و منصفانه این است که هر نسل با توجه به شرایط و ابزار لازم قضاوت شود. امروز در تئاتر ما نسلی پیدا شده که میانشان کسانی مثل یاسر خاسب مسیری را می‌رود که تئاتر ما کمتر به آن سو قدم برداشته است. این نشان می‌دهد که تئاتر در کشور ما به ضعف‌های خودش آگاه شده و من وقتی بازی یاسر را می‌بینم، حیرت می‌کنم. زمانی که نمایش «گل» خاسب را می‌بینم، 50 دقیقه مبهوت نگاه می‌کنم و شگفت‌زده می‌شوم. یعنی این شخص توانسته کار تازه و نویی انجام دهد. با همه اینها می‌توان گفت بازیگری ما در هر نسلش دارای اتفاقاتی بوده که باید تجربه‌های درستش را از تجربه‌های به خطا رفته آن جدا کرد. آنچه باعث تاسف است این که تجربه‌های سازنده و درست هر نسل، جریان عمومی تئاتر ما را در بر نگرفته است. گرچه معتقدم این اتفاق خواهد افتاد، چون پتانسیل و وضعیت فرهنگی ما به سمتی پیش می‌رود که چاره‌ای جز تن دادن به تئاتر ندارد، یعنی باید برداشت‌های شخصی، تأویل و سلایق شخصی را کنار بگذارد و به این باور برسد که تئاتر یک تجربه هزاران ساله است. تمام سبک‌ها، شیوه‌ها و نگاه زیبایی‌شناختی مخصوص یک بازیگر همه به پشتوانه همین تجربه هزاران ساله تئاتر است. امروز یک بازیگر نمی‌تواند ادعا کند که سبک خودم را دارم، زیرا تئاتر همیشه به مولفه‌ها و خواستگاه‌هایش سر می‌زند وخود را بازآفرینی می‌کند. بازیگری درست عمل می‌کند که در عین پرورش تخیلش برای تجربه تئاتر نیز اهمیت قائل است.

همان طور که در جریانید تئاتر ما به سمت خصوصی شدن گام‌هایی برداشته که البته هنوز در مورد درست و غلط بودنش نمی‌توان قضاوت کرد. بر همین اساس می‌بینیم گاهی برای جذب تماشاچی عام از بازیگران شناخته شده تلویزیونی و سینمایی هم استفاده می‌شود. نظرتان دراین‌باره چیست؟

بله. من این را می‌گذارم به حساب ناشناخته ماندن دستگاه تئاتر و کیفیت تئاتر. بله تئاتر ما به این سمت حرکت می‌کند اما استنباط‌ها متفاوت است. به اعتقاد من اشکالی ندارد که از چهره‌هایی که مردم دوستشان دارند استفاده شود، زیرا آنها دوست دارند بازیگران شناخته شده تصویر را در ابعاد واقعی ببینند نه به شکلی که مثلا در ابعاد غول‌آسای سینمایی می‌بینند.

فکر نمی‌کنید این جریان به بازیگران تئاتر ضربه می‌زند؟

من فکر نمی‌کنم این طور باشد. من می‌گویم تئاتر به این سمت حرکت می‌کند و حتما در اولین گام‌هایش دچار خطاهایی خواهد شد. به نظر من تئاتر چه در شکل خصوصی یا دولتی یا به هر شکلی الان در حال گیج زدن است، چون هنوز کشف نشده که تئاتر اصلا چیست. آرزویم این بود که سالنی داشتم و می‌توانستم 70 تا 100 نفر تماشاچی داشته باشم و با یک گروه تئاتر به معنای واقعی خودش کار می‌کردم. من ایمان دارم این تئاتر نه هر شب که در طول سال با سالن پراجرا می‌رفت و ایمان دارم که تماشاگر این تئاتر بلیت را فروردین می‌خرید برای اسفندماه که اجرا را ببیند. چرا؟ چون من به تئاتر ایمان دارم. حالا ممکن است بازیگر من سوپراستار سینما باشد یا نباشد، خود تئاتر مهم است، اینها حاشیه‌اند. این یعنی که تئاتر را بشناسیم مثلا ممکن است برنامه یک سال من نمایشی از مولیر باشد و من قطعا طوری به مولیر نگاه خواهم کرد که کسی تا امروز به آن نگاه نکرده باشد. چون مولیر یک سنت بازیگری دارد و این مستلزم آن است که من بازیگرانی داشته باشم که به تمریناتی تن دهند که بفهمند بازیگر مولیرسک یعنی چی؟ بازیگر متن‌های گلدونی یا بازیگر شکسپیرین یعنی چی یا چخوف. اشتباهی که ما در تئاترمان داریم این است که می‌گوییم بازیگر. اما بازیگر باید خصلت‌ها، شیوه‌ها و سبک‌های اجرایی هر کدام از این متن‌ها را بشناسد. برای همین این نوع تئاتر فرصت شکل‌گیری تئاتر واقعی را در اختیار من می‌گذارد. ببینید تئاتر خصوصی 2 راه بیشتر ندارد یا باید به یک کمپانی بزرگ پولساز تبدیل شود یا به برخی گروه‌های تئاتری معتبری که حرف‌های زیادی برای گفتن دارد. پس 2 فرهنگ متفاوت پیدا خواهد شد. آن شکل تئاتر که حرف‌هایی برای گفتن دارد، باز هم مشکلات خودش را خواهد داشت، حتی در شکل خصوصی و شکل دیگر مولفه‌های خاص خودش را خواهد داشت و اصلا هم برایش مهم نیست که بازیگرش را شکسپیرین بار بیاورد. ما الان در دنیا بازیگرانی داریم که با افتخار می‌گویند من شکسپیرینم. نمونه آن آل‌پاچینو که 75 درصد از فعالیتش تئاتر است با این‌که او را در سینما می‌شناسند و فکر نمی‌کنم از تئاتر خیلی هم پولدار شود. اما خودش می‌گوید: هیجانی که در تئاتر دارم، مانند بند بازی روی آسمان است و هیجانی که در سینما دارم، مانند بندبازی روی زمین. این نوع نگاه شرافتمندانه اگر در تئاتر ما وجود داشته باشد به سمت درستی پیش می‌رویم. من در عین حال تئاتر‌هایی هم دیدم که از بازیگران تصویری استفاده شده اما مردم دوست نداشتند. مثل غذایی که گوشت لازم ندارد اما با گوشت درست کنی. چرا؟ چون تئاتر پدیده‌ای نیست که به این شکل با آن برخورد شود. تئاتر اگر درست اتفاق بیفتد خودش حمایت‌کننده است و من با تمام احترامی که برای بازیگران تصویری قائلم، فکر می‌کنم اینها می‌آیند که بازیگر یک تئاتر باشند نه این که تئاتر به قولی آویزان این اشخاص باشد. این طرز تلقی به نظر من ناشی از جهل و عدم شناخت نسبت به بازیگر و تئاتر است. باز هم می‌گویم شما در یک سالن 10 هزار نفری هم بدون بازیگر چهره یا ستاره می‌توانید با جذابیت‌های تئاتر هر شب تماشاچی داشته باشید.

خب حالا دوباره برگردیم به خودتان. شما در تئاتر نقش‌های ماندگاری بازی کردید و یکی از اینها که فکر می‌کنم همه تماشاگران و خود تئاتری‌ها را هم شگفت‌زده کرد، نقش شما در نمایش «شکار روباه» دکتر علی رفیعی بود. اول این‌که چند ماه تمرین داشتید؟ اتفاقی که افتاد این بود که شما موفق شدید باورهای تماشاگر را نسبت به کاراکتر آغامحمد خان قاجار پاک و وادارش کنید حالا دوباره این شخصیت را ببیند. خب می‌دانیم که بخشی از این اتفاق به توانایی‌های دکتر رفیعی برمی‌گردد، اما یک بخشی از آن مربوط به شیرینی خود شما در بازیگری است. در این باره توضیحی دارید؟

ما 3 ماه تمرین کردیم و من 6 ماه از سال را به خاطر «شکار روباه» کار دیگری را قبول نکردم. یک بخش به خاطر این بود که از سال 68 بازیگر آقای رفیعی بودم و نگاه ایشان و سبک و شیوه و زیبایی‌شناسی او را می‌شناختم و با انتخاب وی درباره تئاتر که شاید بتوان نام تئاتر استریلیزه را روی آن گذاشت، آشنا بودم. خوب می‌دانستم او چطوری به این نقش نگاه می‌کند، با اطمینان می‌گویم دکتر علی رفیعی در شروع تمرین آغامحمد خان خودش را می‌دید و من تخیل ایشان را مشترکا می‌دیدم. این رابطه سبب شده بود در طول تمرین مشکلی با هم نداشته باشیم، من می‌دانستم کارگردان چه می‌خواهد و خودم چه می‌خواهم. روزهای آرامی داشتم و مکانیزم ژست و رفتار این آدم را می‌دانستم، به همین دلیل ساخته شد. چیز دیگری که کمکم کرد این بود که دکتر رفیعی یک طراح بزرگ صحنه است و می‌داند بازیگرش را چگونه در قاب صحنه قرار دهد. بله من آغامحمد خان را ساختم ولی خیلی مهم بود که کارگردانم بتواند مرا در جای درستی قرار دهد. همه اینها دست به دست هم دادند که این کار، کاری ماندگار شود و یکی از بهترین کارهای دکتر علی رفیعی.

و شما چه کار کردید که تماشاچی برای آغامحمد خان، یک شخصیت منفور اشک بریزد؟

خب این خصلت خود آغامحمد خان بود که حتی تماشاگر را هم به اشتباه انداخت و کسی نتوانست حدس بزند که الان این کاراکتر مهربان است یا بی‌رحم. او یک ایران می‌خواست به هر قیمتی و می‌کشت. من معتقدم 2 ارتباط با تماشاگر برقرار شد، یکی این که تماشاگر در شرایط تاریخی آغامحمد خان با اطرافیانش قرار گرفت و همه رکب خوردیم ولی از یک طرف این پرسوناژ را من با خصلت‌های خودم بازی کردم که این شرایط را تلطیف کرد. البته تماشاگر وجه قهرمانی آغامحمد خان را هم دید. کسی که ایران را در شرایط زمان خودش، تعریف می‌کند و به آن حیات می‌بخشد و مساله دیگر این که تماشاگر دید که این مرد به واسطه اخته بودنش، چه احساسات سرکوفته‌ای دارد و در درونش چه عشقی می‌جوشد. اصلا مگر می‌شود یک نفر به یک سرزمین فکر کند و عاشق نباشد. عشق پنهان و تنهایی آغامحمد خان و گریه او همه غریب بودند و تماشاگر به او حق می‌داد، زیرا این مرد را با این جسم بیمار و نحیف و این تنهایی بزرگ می‌دید. به نظر من هنر وظیفه‌ای را که در قبال آغامحمد خان داشت در این نمایش به انجام رساند یعنی نگاه یک بعدی به پدیده‌ها را گرفت و جور دیگری بازآفرینی کرد. تماشاگر دوست ندارد بازیگر را در ابتذال ببیند، من مدام به این فکر می‌کنم و خودم را روی صحنه اصلاح می‌کنم.

همیشه همین طورید. یعنی تمام تلاشتان را می‌کنید یا ممکن است جاهایی فکر کنید تا حدی کار کردن روی نقش کافی است؟

بستگی دارد. به نظر من بازیگر روایتگر صحنه است. گاهی یک پرسوناژ را روایت می‌کند، گاهی یک فضا و گاهی یک قصه را. البته این سه در کنار هم هستند اما در هر نمایشی یکی از این روایت‌ها پررنگ‌تر است. مثلا در شکار روباه، روایت خود پرسوناژ آغامحمد خان مهم بود و در مرحله بعد فضا و بعد قصه و همه اینها برای آغامحمد خان. اینها نکاتی است که یک بازیگر باید بتواند از هم جدا کند. گاهی بازیگر فقط باید یک قصه را روایت کند پس لازم نیست خیلی در شکل و فرم بازی درگیر شود، البته بالطبع بازی قابل قبول ارائه می‌شود اما اهمیت با روایت قصه است همین‌هاست که سبب می‌شود گاهی به من بگویند تو برای مثال در چند کار خودت بودی، در حالی که من در همه کارها خودم هستم نه فقط همان چند کار. اصلا قرار نیست غیر از من کس دیگری باشد، چون من این قصه این فضا یا این پرسوناژ را روایت می‌کنم. به نظر من توصیفی که برشت از بازیگری می‌کند، بسیار درست است که بازیگر کسی است که یک ماجرا را برای دیگران تعریف می‌کند یا یک کاراکتر را. حالا من به عنوان سیامک صفری بازیگر همین کار را انجام می‌دهم حالا درباره شیوه‌های گفتن می‌شود نقد و گفتگو کرد. تفاوت در تخیل پرسوناژها و شیوه روایت است اما راوی منم ودر همه کارهایم این من وجود دارد.

به کدام یک از نقش‌هایی که بازی کردید بیشتر علاقه دارید؟

دن کامیلو را دوست داشتم. شکار روباه. نقشم در «شب‌های اوینیون» یا در «دیر راهبان» نقش کشیشی را بازی می‌کردم که به شکلی در یک ناگزیری زندگی می‌کرد و من درکش می‌کردم و کاملا می‌فهمیدم چه احساسی دارد.

نقشی وجود دارد که آرزو داشته باشید بازی کنی؟

بله خیلی نقش‌ها اما متاسفانه جامعه کارگردان ما بیشتر به دنبال متن‌های متوسط می‌روند. نمی‌دانم چرا آثار بزرگ را کار نمی‌کنند. من عاشق شکسپیر و برشت هستم. اما اگر 10 سال گذشته را بررسی کنید واقعا چند تا کار از این 2 نویسنده بزرگ به صحنه آمده؟ هست اما خیلی کم. خب «دایره گچی» استاد سمندریان روی صحنه رفت اما به من نقش دلخواهم را ندادند (می‌خندد). اما اگر تئاتر خصوصی راه بیفتد من دوست دارم شکسپیر، مولیر و برشت کار کنم (به شوخی) همه نقش‌های خوبش را هم خودم بازی می‌کنم.

چطوری اینقدر پرکارید؟

من مادری داشتم که خدا رحمتش کند. با این‌که درآمد اندکی از تئاتر دارم، اما روی تئاتر متمرکزم و فکر می‌کنم حقی دارم و دوست دارم بیشتر کار کنم. البته کتاب هم می‌خوانم و فیلم هم می‌بینم. با مدیریت می‌شود هم پرکار باشی هم کارت کیفیت داشته باشد.

کار بعدیتان چیست؟

کار «ماکوندو» که یک کار عروسکی بود و اجرایش به پایان رسید و چند سفر خارجی هم داشت. حالا قرار است شهریور و مهرماه در سالن ایرانشهر روی صحنه برود. به دوستانی که از پرکاری من دلگیر هستند بگویم که همراه با ماکوندو نمایش «جن‌گیر» را هم اجرا خواهم کرد.

امروز شما جایگاه خوبی در تئاتر ایران دارید، راضی هستید و آیا این همان جایگاهی است که می‌خواستید داشته باشید؟

نه آرزوی من این است که به نیویورک بروم و جایزه تونی، یکی از بزرگ‌ترین جایزه‌های تئاتر را بگیرم و برگردم به کشورم. این آرزوی بزرگ من است و تا به آن نرسم، نمی‌میرم.

تا حالا بازی‌خوری کردید؟

هیچ وقت. اما گاهی پیش آمده که انگار بازیگر مقابل من چشم‌هایش نمی‌بیند و گوش‌هایش نمی‌شنود و برای پیش بردن نمایش می‌شود گفت از او مواظبت کرده‌ام. اما اساسا فکر می‌کنم این نوع فرهنگ لمپنی اصلا در مولفه‌های تئاتر نمی‌گنجد و کسانی که درگیر این مناسبات هستند، کارهایی انجام می‌دهند، مانند مکث‌های طولانی یا نگاه‌های عجیب غریب یا بی‌ادبی یا با بی‌تفاوت بودن نسبت به بازیگر مقابل و سعی می‌کنند به اصطلاح بازیخوری کنند، به نظر من اینها اصلا بازیگر نیستند و باید شغلشان را عوض کنند چون به اشتباه وارد این حرفه شده‌اند و خیلی بیزینس‌وار نگاه می‌کنند و متأسفانه تعدادشان هم کم نیست.

به عنوان آخرین سوال، می‌دانید مشکلات فراوانی جلوی پای گروه‌های جوان تئاتری وجود دارد مانند محل تمرین، اجرا و... . چگونه می‌توان راه حلی پیدا کرد؟

به نظر من کار دشواری نیست. کافی است متولیان تئاتر 24 ساعت فکر کنند. اگر بخواهند با یک برنامه‌ریزی درست و همه‌جانبه، می‌توانند مشکلات را حل کنند و گروه‌های بسیاری هم می‌توانند اجراهای موفق داشته باشند. این خیلی مساله پیچیده‌ای نیست.

آیه کیانپور

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها