شک و ایمان
چترها در شرشر دلگیر باران میرود بالا
فکر من آرام از طول خیابان میرود بالا
من تماشا میکنم غمگین و با حسرت خیابان را
یک نفر در جان من مست و غزل خوان میرود بالا
گشتهام میدان به میدان شهر را هر گوشه دردی هست
ارتفاع دردها از پیچ شمیران میرود بالا
خواجه در رویای خود از پای بست خانه میگوید
ناگهان صدها ترک از نقش ایوان میرود بالا
درد من هر چند درد خانه و پوشاک ارزان نیست
با بهای سکه در بازار تهران میرود بالا
گاه شبها بعد کار سخت و ارزان خواب میبینم
پول خان با چکمهاش از دوش دهقان میرود بالا
جوجههای اعتقادم را کجا پنهان کنم، وقتی
شک شبیه گربه از دیوار ایمان میرود بالا
فکر من آرام از طول خیابان میرود پایین
یک نفر در جان من اما غزل خوان میرود بالا
حسین جنتی
شرط داغ ندیدن
تمام غصه ما بال و پر نداشتن است
ز رمز و راز پریدن خبر نداشتن است
در این قفس متولد شدیم و میمیریم
طبیعت قفس عمر در نداشتن است
چگونه داغ دلش خون نباشد از غم عشق
که شرط داغ ندیدن جگر نداشتن است
طبیب حاذق بیمار زندگی مرگ است
علاج دردسر عمر سر نداشتن است
فقط نصیب شهیدان سرسپرده توست
سعادتی که سزای سپر نداشتن است
هادی حسنی
غزلی تقدیم به جانبازان صبور شیمیایی
به نام شعله
به شعر گفتهام این دفعه درد را بکشد
هنوز صحنه تو در نبرد را بکشد
تو را شبیه غزل یا نه از غزل بهتر
کسی که زخم درغنچه کرد را بکشد
تو را که گرمترین خاطرات دیروزی
تمام دلخوشی فصل سرد را بکشد
تو را شبیه غزلهای عشق کرده و
بعد به نام شعله فقط رنگ زرد را بکشد
خطوط چهره یک آشنای زخم و سکوت
به شعر گفتهام این دفعه مرد را بکشد
تقدیم به آستان حضرت علی بن موسی الرضا علیهالسلام
در طواف حرم
همچون نسیم صبح و سحرگاه میرود
هر کس میان صحن حرم راه میرود
از هر چه غصه دارد وغم میشود رها
هر سائلی به خدمت این شاه میرود
وقتی فرشتههای حرم بال میزنند
از سینههای شعله زده آه میرود
اینجا بهشت روی زمین فرشتههاست
از کوی تو فرشته به اکراه میرود
خورشید در طواف حرم، وه! چه دیدنی است
هر شب به پایبوسی آن ماه میرود
بابالجواد راه ورودی به قلب توست
حاجت رواست هرکه از این راه میرود
فاطمه نانی زاد
غزلی تقدیم به ساحت حضرت امالبنین علیهاالسلام
دستی برای یاری مولا
زن رشک حور بود و تمنای خود نداشت
چون آسمان نظر به بلندای خود نداشت
اسمی عظیم بود که چون راز سر به مهر
در خانه علی سَرِ افشای خود نداشت
امالبنین(س) کنایهای از شرم عاشقی است
کز حجب تاب نام دلآرای خود نداشت
در پیش روی چهار جگرگوشه بتول
آیینه بود و چشم تماشای خود نداشت
زن؟ نه! همای عرشنشینی که آشیان
جز کربلا به وسعت پرهای خود نداشت
در عشق پارههای جگر داده بود ولیک
بعد از حسین(ع) میل تسلای خود نداشت
عمری به شرم زیست که عباس(ع) وقت مرگ
دستی برای یاری مولای خود نداشت
افشین علاء
کشور تنهایی
انسان امیر کشور تنهایی خودست
خلوت نشین معبد یکتایی خودست
پیداست مثل روز که گم گشته آدمی
گم گشته است و در پی پیدایی خودست
این فتنهها ز میوه ممنوعه برنخاست
آدم اسیر فتنه حوّایی خودست
هرکس که حسن داشت، شهید جمال شد
قالی به دار رفته زیبایی خودست
ای صاحبِ جمال به آئینه دل مبند
آئینه محو نقش تماشایی خودست
عزت به حسن نیست، به مستوری است و ناز!
یوسف عزیز ناز زلیخایی خودست
ای بوی پیرهن که ز مصر آمدی، بدان!
یعقوب در تدارک بینایی خودست
روز از غروب خواهش سرخاب میکند
شب شانهخواه گیسوی یلدایی خودست
مفتی که روی منبر خود شرع میفروخت
صورت فروش ذات هیولایی خودست
مقصود رفتن است، بیابان بهانهایست
مجنون غبار محمل لیلایی خودست
از کوه و دشت میگذرد رود بیقرار
او سر سپرده دل دریایی خودست
محمود حبیبی کسبی
انفجار
هر صبح
با نخستین انفجار
پاهایت
از خواب بیدار میشوند
آن سوتر
پدر
دستها و پاهایش را
انفجار برده است
و دیوارها
دیگر خانه تو نیستند
دیوارها خاک شدهاند
تا به آغوش بگیرند
برادرت را
حالا تو ماندهای وُ
بُغضی که باید منفجر شود
دیگر هیچ فرقی نیست
میان انگشتانی که ماشه را میکشند
با دستانی که بغضت را
در قطعنامهها وتو میکنند
امروز نه این خاک
نه آن آسمان
امروز
تاریخ شرمسار توست
سرت را به آسمان بده
و بغضت را
بر این خاک ببار
فردا
زیتون زارها
از بغضهای تو شکوفه میدهند
سینا علی محمدی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم