سکوتم برای حمایت از خانواده‌ام بود

«15 سال قبل که توسط رادولف دزدیده شدم، با خودم فکر کردم بهتر است هر چیزی را که در گذشته به آن علاقه داشته‌ام، کنار بگذارم و فراموششان کنم. برای زنی که توسط یک قاتل فراری دزدیده شده و به شهری دورافتاده منتقل شده تنها چاره، فراموشی است. برای ادامه دادن زندگی‌ای که مجبور به آن شده بودم، باید صبوری می‌کردم و ناچار همین کار را هم کردم، چون راه دیگری به ذهنم نمی‌رسید. رادولف آنقدر روح مرا زجر داد و شکنجه کرد تا باور کردم تمامی تهدیداتش علیه من و خانواده‌ام را می‌تواند عملی کند و همین موضوع مرا تا سر حد مرگ می‌ترساند. از این که آسیبی به خانواده عزیزم برسد می‌‌ترسیدم و برای همین هم سکوت می‌کردم. من تنها برای آن که جان آنها را نجات بدهم همه این سال‌ها زجر کشیدم و به پلیس حرفی نزدم، چون چاره‌ای جز این نداشتم.»
کد خبر: ۳۴۷۷۸۷

بابی پارکر‌ 48 ساله‌ به اتهام کمک به فرار یک زندانی متهم به قتل دستگیر و دادگاهی شده است. پارکر متهم شده که 15 سال قبل همراه رادولف دایل از زندان بزرگ اوکلاها‌ما خارج شده و تمامی این سال‌ها را در یک خانه در حومه شهر با او زندگی کرده و هرگز ماجرا را به پلیس اطلاع نداده است. از نظر ماموران پلیس، پارکر که بلافاصله پس از فرار با متهم، اسم و مشخصات خود را تغییر داده و با دایل ازدواج کرده است بارها فرصت داشته تا با پلیس تماس بگیرد و آنها را در جریان این فرار غیرقانونی قرار دهد، اما او این کار را نکرده و در عوض سال‌ها به زندگی با او ادامه داده است؛ کاری که به گفته پارکر از روی ترس صورت گرفته است.

«درست است که من به خاطر شرایط شغلی‌ام می‌توانستم در زندان رفت و آمد کنم، اما هرگز نمی‌خواستم کمکی به این قاتل بی‌رحم بکنم تا از این محل خارج شود. می‌دانستم که رادولف به اتهام قتل صاحب کارش به حبس ابد محکوم شده است و باید تا پایان عمر در زندان بماند، اما شبی که با تهدید چاقو توانست از زندان همراه من خارج شود را خیلی خوب به یاد دارم. او چاقویش را زیر گلویم گذاشت و قسم خورد در صورت همکاری نکردن با او جانم را از دست می‌‌دهم. بنابراین کمکش کردم تا با تعویض لباس‌هایش از زندان خارج شویم. وقتی بیرون آمدیم تصور می‌کردم که اجازه می‌دهد من از او جدا شوم اما اشتباه می‌کردم، انگار نقشه فرارش را با من طراحی کرده بود و جایی برای رها شدن از او وجود نداشت، ناچار همراهش شدم و به دستور او کیف و تمامی وسایل شخصی‌ام را در یک رودخانه رها کردم تا اثری از من باقی نماند. بقیه ماجرا هم همان‌‌هایی است که بارها آن را تکرار کرده‌ام. او با استفاده از آشنایان خلافکاری که داشت، توانست 2 هویت جدید برایمان درست کند و به همان روش هم ازدواج کردیم. منتقل شدن من به مزرعه دورافتاده‌ای که او در آن مرغ و جوجه پرورش می‌داد مثل کابوسی بود که انتظار داشتم هر لحظه از آن بیدار شوم اما انگار سال‌ها زمان لازم بود تا همه چیز برای پلیس روشن شود.»

ماجرای پنهان شدن قاتل فراری همراه بابی پارکر توسط یکی از همسایه‌های این زوج به اطلاع ماموران رسید.

این زن با نگاه کردن سایتی که پلیس از متهمان فراری درست کرده بود، چهره رادولف را تشخیص داده و فورا ماموران را مطلع کرد. پلیس به محض ورود به مزرعه این زوج، آنها را دستگیر و به بازداشتگاه منتقل کرد. دایل که حدود 62 سال داشت، تنها پس از چند جلسه بازجویی بر اثر سکته قلبی جانش را از دست داد و هرگز نتوانست در برابر قاضی و اعضای هیات منصفه، داستان عجیب فرارش را بازگو کند. در همین حال بابی پارکر، زنی که توانسته بود به فرار این قاتل کمک کند، عنوان می‌کرد که در تمامی این سال‌‌ها از ترس آسیب رسیدن به خانواده‌اش سکوت کرده و هرگز نخواسته کوچک‌ترین همکاری‌ای با این مرد بی‌رحم داشته باشد؛ ادعایی که با وجود بارها فرصت فرار، کمی غیرعادی به نظر می‌رسد. «وقتی اسم خودش را به ‌ریچارد‌ و اسم مرا به ‌سامانتا‌ تغییر داد، احساس کردم زندگی‌ام به پایان رسیده است. می‌دانستم با این روش می‌تواند سال‌‌ها بدون آن که نگران دستگیر شدن باشد در مزرعه‌اش زندگی کند. او آنقدر اعتماد به نفس داشت که حتی با همه همسایه‌ها هم طرح دوستی ریخت و با آنها رفت و آمد زیادی داشت. من در عین حال که بشدت از جان خودم می‌‌ترسیدم، تهدیداتش را کاملا جدی می‌گرفتم. او بارها به من گفت با استفاده از صدها خلافکار سابقه‌داری که می‌شناسد، می‌تواند در عرض تنها چند دقیقه خانواده مرا شناسایی کند و افرادی را برای قتل آنها به محل بفرستد. می‌دانستم هر کاری را که می‌گوید، می‌تواند انجام بدهد و این بود که به حرف‌هایش گوش می‌کردم، چون به خاطر جان خانواده‌‌ام نگران بودم و می‌دانستم هر خطای من، می‌تواند به قیمت جان آنها تمام شود. این بود که سکوت کردم. من 15 سال را با زجر زندگی کردم تا اعضای خانواده‌ام به خطر نیفتند.» با این که پارکر مدعی است در طول این چند سال هرگز فرصت فرار را به دست نیاورده است، اما ماموران پلیس با بازجویی از همسایه‌های این زوج که سال‌‌ها در کنار آنها زندگی می‌کردند به این نتیجه رسیدند که احتمالا پارکر خودش رغبتی به فرار نداشته و نخواسته این متهم فراری را لو بدهد. به گفته همسایه‌ها، آنها مثل هر زن و شوهر دیگری برای زندگی تلاش می‌کردند و زحمت می‌کشیدند و آنها هرگز احساس نکردند که پارکر ترسی از رادولف که مردی بسیار آرام بود، داشته باشد. در عین حال پرونده پزشکی دایل نیز ‌نشان می‌دهد او در مدتی که با پارکر زندگی می‌کرده یک بار دچار سکته قلبی شده و در بیمارستان بستری بوده است. با وجود ادعای این خانم مبنی بر این که او همواره از تهدیدات رباینده‌اش می‌ترسیده هنوز مشخص نیست که او چطور زمانی که این مرد در بیمارستان بستری بوده با پلیس تماس نگرفته و درخواست کمک نکرده است.

«در مدتی که او در بیمارستان بود، مجبور بودم همیشه در کنارش بنشینم. می‌دانستم که حتی اگر خودش بیهوش باشد و نتواند کاری بکند، دوستان زیادی دارد که مرا زیر نظر دارند و به محض هر کار خلافی حتما عکس‌‌العمل نشان خواهند داد. رادولف بارها به من گوشزد کرده بود که حتی اگر خودش هم نتواند بموقع و قبل از عکس‌‌العمل‌های ماموران کاری انجام بدهد، دوستانی دارد که براحتی تا هر چند سال که لازم باشد، صبر می‌کنند تا انتقام او را از خانواده من بگیرند. این حرف‌هایش مرا بشدت عصبی می‌کرد و این بود که مدام با خودم فکر می‌کردم احتمالا تا به حال خانواده‌ام فکر می‌کنند که من توسط او کشته شده‌ام، پس چه بهتر که هیچ خبری از من نباشد و آنها تصور کنند‌ که من جانم را از دست داده‌‌ام. زندگی کردن با متهم به قتلی که از لحاظ روحی تعادل نداشت، سخت‌ترین کار دنیا بود اما من برای حمایت از خانواده‌ام این کار را ادامه می‌دادم.» ماموران پلیس پس از شناسایی و دستگیری رادولف دایل، بلافاصله او را مورد بازجویی قرار دادند. در چند بازجویی که قبل از مرگ او انجام شد، این متهم ادعا کرد که پارکر را در تمامی این سال‌ها تهدید می‌کرده که در صورت فرار حتما خانواده‌اش و حتی خود او را خواهد کشت. با وجود این اظهارات، پارکر تصور می‌کرد جای شکی برای پلیس باقی نمی‌ماند که او هیچ نقشی در کمک به فرار این متهم به قتل و ازدواج و زندگی با او نداشته اما از نظر ماموران هنوز هم نقاط مبهم زیادی وجود دارد که نشان‌دهنده کوتاهی کردن این زن در اطلاع دادن ماجرا به پلیس بوده است. آخرین مرحله در تکمیل پرونده این زن، صحبت چندین روان‌شناس با اوست که مشخص می‌کند وی طی این چند سال چه وضعیت روحی‌ای داشته و آیا ممکن است تحت تلقین تهدیدات دایل به طور کامل اراده خود را از دست داده باشد یا خیر؟ «چطور ممکن است کسی بخواهد سال‌‌ها را دور از پدر و مادرش زندگی کند و به جای آن به عنوان زنی که سامانتا نام دارد در یک مزرعه پرورش مرغ روزش را به شب برساند؟ من چاره‌ای جز سکوت نداشتم، چون می‌خواستم از خانواده‌ام حمایت ‌کنم. تنها گناه من همین است.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها