در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
همه چیز برایش تازگی داشت. برای بار آخر نگاهی به چمدان بسته و وسایلش انداخت و با کلی فکر و خیال به خواب رفت.
***
صبح زودتر از آنچه میخواست بلند شد.
ساعت را زودتر از این که زنگ بزند خاموش کرد.
میل به خوردن نداشت.
وقتی به فرودگاه رسید، آفتاب کامل سرزده بود. چمدان را که تحویل داد به طرف سالن انتظار راه افتاد. صدای دعوای چند مسافر که از تاخیر در پرواز شکایت داشتند با مسوولان سالن فرودگاه، همهمهای به وجود آورده بود. آرام از کنارشان گذشت.
وقتی هواپیما بلند شد، نگاهی به پایین انداخت و از همه چیز خداحافظی کرد.
***
بعد از توقفی چند ساعته در سالن ترانزیت دوباره به سمت مقصد اصلی پرواز کرد.
وقتی هواپیما به زمین نشست تازه فهمید پرواز طولانی چقدر خستهاش کرده است.
از پلکان که پایین آمد، شرجی هوا توی ذوقش زد. بعد از یک ساعت انتظار و در صف ایستادن بالاخره از سالن فرودگاه بیرون آمد.
وقتی از داخل ماشین به خیابانها ، آدمها، خانههایی که چادری بیش نبود و همه چیزهایی که برایش تازگی داشت، نگاه میکرد دلش به حال فقر آنها سوخت. خدا را شکر کرد که در چنین وضعیتی زندگی نمیکند. بوی زباله و... همه جا را پر کرده بود.با آن همه خستگی چشمهایش را باز بازنگه داشته بود که همه چیز را خوب خوب ببیند.
وقتی وارد فضای پارکینگ هتل شد، تا دم در ورودی هتل ازدحام ماشینها باعث ایجاد ترافیک شده بود. مستخدمانی که به ردیف ایستاده بودند دررا برای افرادی که در ماشینهای لوکس و گرانقیمت سوار شده بودند، باز میکردند. وقتی وارد لابی هتل شد، بوی عطر گلها و هوای خنک کولرها و لباسهای یکدست و زیبای کارکنان همه چیز را از یادش برد. به بیرون نگاهی انداخت.
فقر تمام شده بود.
بهاره سدیری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: