در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
نمیدانم با طلوع کدام نگاه متولد شدهام و با غروب کدام تصور خواهم مرد اما میدانم نگاه آبیام تا آسمان شعله خواهد کشید و زیباترین تصویر را برایم خلق خواهد کرد. نمیدانم با طلوع کدام رؤیا متولد شدهام و با غروب کدام خیال خواهم مرد اما میدانم رؤیاییترین روزها برایم خاطرهای خواهد شد در دفتر سبز زندگی که با تار و پود هستیام ورق خواهد خورد. نمیدانم با طلوع کدام لبخند متولد شدهام و تا غروب کدامین شادی خواهم مرد اما میدانم لبخندهایم همه غمهایم را از بین خواهد برد و دلی سرشار از صفا و یکرنگی به من هدیه خواهد داد تا باور کنم سختیها تمام شدنیست.
(نمیدونم تا کی باید بایستم توی صف تا نامه منو بچاپی ولی ایرادی نداره، ما که تو صف نونوایی و بقالی و غیره واستادیم، اینجا هم وامیستیم! تازه صفاشم بیشتره!)زینب از بروجن
من نبودم، دستم بود...
1-هر عملی، عکسالعملی داره (قانون نیوتن) 2-آدمی ساخته افکار خویشتن است (سخن بزرگان) 3-از مکافات عمل غافل نشو/ گندم از گندم بروید جو ز جو. بابا دیگه چه جوری باید گفت هر چی که سر ما میآد نتیجه عمل خودمونه. نباید هر اتفاقی برامون افتاد بگردیم دنبال یه یقه (کاری به مدلش نداریم!) تا دو دستی بچسبیم بهش. [برای حل مشکلاتتون] دنبال یه راه حل منطقی بگردید. تنها مقصر اصلی همون کسیه که روزانه بیش از صد بار تو آینه زل میزنه به ما.
مریم ادیبی از اصفهان
قلب صدادار
1-حوصلهام را کشتند. تنهایم کردند و نگاهم را دزدیدند. فقط به خاطر اینکه زبان دلم را نمیدانستند و صدای محبت قلبم را نمیشنیدند. این است جرم تفاوت داشتن احساس؟
2-خیلی وقتها آدمها کنار هماند اما یکدیگر را نمیبینند. گُماند در هم و غریبهاند با هم. آنگاه که صدای ناقوس جدایی به گوش میرسد تازه در پی هم روانه میشوند...
بهاره عاطفی 20 ساله از اهواز
در اهمیت دانش
...امروز سر جلسه امتحان دیدم یکی از بچهها که خیلی وقت میشد ندیده بودمش، سِرُم به دست نشسته سر جلسه و غرق شده بود تو سوالای امتحان... تازه فهمیدم طرف سرطان داره و کلی شرط و شروط براش گذاشتن تا قبول کنن که خودش بخونه و نیاد سر کلاس. حالا هم تنها استفادهای که از دانشگاه میکنه از اساتید و جزوات و ایناست. یکی با اون وضعیت بیتوقع، ساکت و آروم گوشه بیمارستان، یکی هم با شرایط من... درس خوندن کدوممون افتخار داره؟
سیب
پاشو دهنت رو شیرین کن
...نوشته «آسمان آبی» من رو یاد گذشته خودم انداخت... من درست برعکس تو بودم؛ یه دختر خیلی شر و شیطون با یه عالمه رؤیای کودکانه و خاطرههایی که هنوزم شیرین موندن واسهم. با این کارایی که میکردم هیچ کسی فکر نمیکرد یه روز... چشم باز کنم و ببینم رو تخت بیمارستانم و دارن دستم رو باندپیچی میکنن. اون خاطرهها به هیچ دردی نمیخوره وقتی تنها آرزوت این باشه که دوباره با خانوادهات با هم باشین...
واسه این دنیا فرقی نمیکنه کی باشی و چه آرزویی داشته باشی؛ اون راه خودش رو میره و صبر نمیکنه تو جایی که خواستی پیاده بشی؛ چه با کولهای پر از خاطره شیرین، چه با خاطرههایی اونقدر تلخ که با یه من عسل هم شیرین نشن.
سایه 16 ساله از اصفهان
جمله طلایی
روی صحبت من با اونائیه که همیشه از وضعشون ناراضیاند و ناله میکنن. راستش من خودم یکی از همین جور افراد بودم تا اینکه پدرم رو از دست دادم و تازه اون موقع بود که فهمیدم دیگه هیچ تکیهگاهی ندارم و اون روزایی که ازش ناراضی بودم در مقابل این روزا عالی بوده؛ تا اینکه به یه جمله طلایی رسیدم و اون رو به همه بروبچهها تقدیم میکنم: همیشه حالت بدتری هم وجود داره.
ثنا از ساری
هِیهِی! یادش به خیر! گرفتم که منظورت چی بود هاااااا، ولی یادمه اون روزا که تو دوران ماقبل تاریخ زندگی میکردم یه روز وارد یه غاری شدم که رو دیوارههاش یه «اوسترالوپدیکوس آفارنسیس» برای بچههای «هوموئرگاستر» خودش اساماس حک کرده بود! (اونوقتا که موبایلها مثل الان نبوووود!) بذار متنش رو برات بخونم... نوشته که: «پشرای من، اِه...اِه... یادتون باشه... اِه...! که میشه [اینجا باز هم یه چن تا اِهِ دیگه به کار برده!] با دراااایت... اِه... و هممممت، اِهاِهاِه!، اوژاع بهتری شاخت... اِهاِهاِه!». گمون کنم دندونای قلم این بیچاره مصنوعی بوده واسه همین تو تلفظ تلگرافی پدربزرگمون یهخرده جاده خاکی زده! ولی خب، تو به بطن حرفش توجه کن چون اسناد به دست اومده هم نشون میده که پیروی از همین نصیحت (یعنی در نظر گرفتن حالت بهتر و انتخاب سختیهای اولیه راه برای رسیدن به سر منزل مقصود) باعث شد ما هوموساپیینسها به وجود بیایم و پسرعموهای نئاندرتالمون (که ترس از حالت بدتر اونا رو از انتخاب راه باز داشته بود) صحنه زندگی رو وداع کنن و به تاریخ بپیوندن. قصه ما به سر رسید، کلاغه هنوز داشت میگفت: زانوی غم بغل بگیرم یا کمربند همتم رو محکم کنم؟!
بغض گلوگیر
1-قلب من از سکوت زمین درد میکند/ دست تو از هجوم نوازش به خندههام/ باور کنم که این نوازش وحشی که میزنی؟/ سیلی شده است... که... وای... نزن... آه... گونههام...
2-در من پرندهای تنهاست/ که لانه کرده در گلو/ بغضی در من وزیدن دارد/ صدای زوزه باد/ تنهایی را به اشک میرساند/ اشک را به چشم/ چشمهایم... مال تو باشد.
سمانه مالمیر از قم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: