نقشه بچگانه من

«من همه عمرم را با پدرم زندگی کردم. از وقتی که به یاد داشتم هر‌وقت که از او می‌پرسیدم مادرم کجاست به من جواب می‌داد او در سفر است و چند ماه دیگر برمی‌گردد، اما این اتفاق هیچ‌وقت نیفتاد و من در انتظار بازگشت او ماندم. سال‌ها طول کشید تا بالاخره فهمیدم برای مادر من بازگشتی وجود ندارد و او مدت‌ها پیش بعد از جدا شدن از پدرم دوباره ازدواج کرده و زندگی جدیدی را در کانادا شروع کرده است. دروغ بزرگی که پدرم به من گفت باعث شد ‌از همه اطرافیانم دور شوم. شاید غیرمنطقی به نظر برسد اما از آن به بعد بود که دیگر هیچ‌وقت نتوانستم به کسی اعتماد کنم و این بود که تنها ماندم.
کد خبر: ۳۴۳۰۲۶

شاید دلیل این‌که تعداد انگشت‌شماری دوست داشتم و هیچ‌ کدامشان هم کمکی به من نمی‌کردند، همین باشد. پدرم تنها بودنمان را به نحوی توجیه می‌کرد تا خودش را مقصر نداند و این بود که وقتی به سن بلوغ رسیدم، پدرم ماجرای واقعی طلاق از مادرم را تعریف کرد. او مشکل اصلی زندگی مشترکشان را زنی معرفی کرد که من هرگز او را ندیده بودم و نظری درباره درست یا غلط بودن برداشت‌های پدرم در مورد آن زن نداشتم. هرچه زمان بیشتر می‌گذشت،‌ تنفرم از مادرم و زنان بیشتر می‌شد و به همین دلیل هیچ‌وقت هم رابطه خوبی با پدرم و مادربزرگم نداشتم. او زنی از خود راضی و بسیار مغرور بود که تصور می‌کرد از همه آدم‌های دنیا برتر است و ما باید تا پایان عمرمان در خدمت او باشیم. من این رفتار را نمی‌پسندیدم و بوضوح آن را به پدرم می‌گفتم، اما چاره‌ای نبود. رفت و آمد ما کم و بیش ادامه داشت و احساس من نسبت به این زن 70 ساله هرگز تغییر نکرد.»

سیمون جو، پسر 20 ساله‌ای است که به خاطر دستبرد زدن به خانه مادربزرگ پیرش، هریت دانسون دستگیر و دادگاهی شده است. سیمون اعتراف کرده که نقشه دزدیدن عتیقه‌های قدیمی که در خانه مادربزرگش بوده را از چند سال قبل در سر می‌پرورانده و سرانجام زمانی که توانسته یک همدست برای خودش پیدا کند، این کار را عملی کرده است. با وجود تلاش سیمون برای ناشناس ماندن هنگام سرقت، هریت که با وجود سن بالایش از هوش و حواس خوبی برخوردار است، توانست او را شناسایی کند و تنها 24 ساعت پس از سرقت، ماموران پلیس این نوه ناخلف را دستگیر کردند و او به اتهام سرقت با تهدید اسلحه دستگیر و دادگاهی شد. گرچه خانم دانسون در این دزدی عجیب هیچ آسیبی ندیده است، اما با شکایت و پیگیری‌های وکیلش، سیمون با اتهامات سنگین، دادگاهی شده و به دست‌کم 15 سال حبس محکوم می‌شود.

«من ارتباط خوبی با مادربزرگم نداشتم. علتش هم معلوم بود. او مرا پسرزنی می‌دانست که تنها یک‌سال بعد از تولد فرزندش، زندگی خود را رها کرده و به کشور دیگری رفته بود. از نظر او، من همان خصوصیات مادری را داشتم که هرگز او را ندیده بودم و به قول مادربزرگم تنها به خاطر پول و ثروت پدرم بود که در کنارشان مانده بودم اما واقعیت این نبود. من با وجود تمام مشکلات و دلخوری‌ای که از پدرم به خاطر دروغش درباره طلاق مادرم داشتم از صمیم قلب و عاشقانه او را دوست داشتم و حاضر نبودم کوچک‌ترین آسیبی به او برسد. به گفته پدرم، مادرم بعد از جدایی هزاران دلار پول او را گرفته بود و به همین خاطر مادربزرگم کینه عجیبی از او در دل داشت. با گذشت زمان با این‌که پدرم سعی می‌کرد به خاطر ناراحت نشدن مادربزرگم کمتر مرا نزد او ببرد، اما احساس بدی که نسبت به او داشتم بیشتر می‌شد. پیش خودم فکر می‌کردم احتمالا همین بدبینی‌ها و رفتارهای بدی که با من دارد را نسبت به مادرم هم داشته و همین موضوع سبب فرار او شده است.

مادربزرگم خانه‌ای بزرگ و 3 طبقه داشت که همه وسایلش از قدیم و نسل به نسل به او رسیده بودند. هر وقت به خانه‌اش می‌رفتم، احساس می‌کردم وارد موزه‌ای شده‌ام که تمام موجودی‌اش میلیون‌ها دلار قیمت دارد و اتفاقا درست هم فکر می‌کردم. از بچگی پدرم بارها در مورد وسایل خانه مادرش برایم توضیح داده بود و همیشه به من می‌گفت از آنجا که من تنها نوه او هستم، حتما همه این وسیله‌ها به من ارث خواهد رسید. اتفاقی که می‌دانستم با وجود احساس بدی که مادربزرگم‌ نسبت به من دارد، هرگز رخ نخواهد داد و مطمئنم اشتباه هم نمی‌کردم.»

من ارتباط خوبی با مادربزرگم نداشتم علتش هم معلوم بود. او مرا پسرزنی می‌دانست که تنها یک‌سال بعد از تولد فرزندش، زندگی خود را رها کرده و به کشور دیگری رفته بود. از نظر او، من همان خصوصیات مادری را داشتم که هرگز او را ندیده بودم و به قول مادربزرگم تنها به خاطر پول و ثروت پدرم بود که در کنارشان مانده بودم اما واقعیت این نبود

ماموران پلیس نیمه‌های شب تماسی از یک پیرزن دریافت کردند که خبر از سرقت خانه بزرگش را می‌داد. پلیس بلافاصله راهی محل شد و در تحقیقات اولیه و با تاییدهای زنی که خودش را هریت دانسون معرفی می‌کرد، متوجه شد چندین قطعه باارزش عتیقه که هزاران دلار ارزش داشته‌اند، توسط 2 پسر جوان که مسلح بوده‌اند، ربوده شده است. از همان ابتدای حضور ماموران در منزل دانسون، این زن با این‌که از مسلح بودن دزدان، شوکه و بی‌تاب بود، ادعا کرد که اطمینان دارد یکی از جوانانی که دست به دزدی زده، نوه او سیمون است. از آنجا که ماموران برای تایید ادعاهای این مادربزرگ احتیاج به تحقیق داشتند، از همان زمان، جمع‌آوری مدارک درخصوص این سرقت بزرگ آغاز شد و خیلی زود ردپاهایی که سیمون جوان از خودش به جا گذاشته بود، پلیس را مطمئن کرد سیمون ـ ‌که هرگز سابقه سوءپیشنه‌ای در اداره پلیس نداشته ـ واقعا از منزل مادربزرگش سرقت کرده و وسایل را به نقطه‌ای نامعلوم برده است. سیمون به محض دستگیری، به سرقت با همکاری یکی از دوستانش ـ‌که تنها چند ماه پیش با او آشنا شده بود ـ‌ اعتراف کرد و این پرونده خیلی زود به دادگاه رفت تا رای نهایی در مورد این پسر جوان صادر شود.

«شاید در دلم می‌خواستم مادربزرگم بفهمد که دزدی و وارد شدن به خانه عزیزش کار من بوده است. در طول این سال‌ها آنقدر به خاطر مسائل مختلف به من سرکوفت زده و زندگی را برای من و پدرم تلخ کرده بود که بدم نمی‌آمد تا حدی او را آزار بدهم و بترسانم. هریت هیچ‌وقت نخواست که مرا به عنوان عضوی از خانواده‌اش و حتی نوه‌ای که می‌تواند به او عشق بورزد، بپذیرد و این موضوع مرا بشدت عذاب می‌داد. گرچه من و پدرم زندگی خوب و مرفهی داشتیم، اما نقشه سرقت از خانه او از چند سال قبل در ذهنم بود، چون می‌دانستم تا چه اندازه به وسایلی که در خانه‌اش جمع‌آوری کرده، علاقه‌مند است و حضور در این موزه کوچک که ارزش بی‌حد و حساب برایش داشت، می‌توانست شوکی برایش باشد تا کمی از دلبستگی‌هایش به مادیات کم کند، گرچه اکنون که دادگاهی شده‌ام، حکم 15 سال حبس تمام تنم را به لرزه در می‌آ‌ورد. به هر حال این نقشه بچگانه من بود که سال‌ها زندگی‌ام را به هدر خواهد داد.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها