داستان پلیسی

تصادف مرگبار

سرگرد شهاب تازه از سفر برگشته و هنوز خستگی راه از تنش بیرون نرفته بود و اگر به اختیار خودش بود امروز هم سرکار نمی‌آمد.خاله همسرش فوت شده و او 2 شب پیش مجبور شده بود ناغافل دست زن و بچه‌اش را بگیرد و به ملایر برود و تمام 2 شب گذشته را نخوابیده بود. کارآگاه اخلاق بدی داشت و فقط در تختخواب خودش آرام می‌گرفت. او داشت ماجرای فوت خاله همسرش را برای ستوان ظهوری تعریف می‌کرد که تلفن اتاقش زنگ خورد.
کد خبر: ۳۴۱۷۵۹

صبح وقتی وارد اداره شده آرزو کرده بود برای یک روز هم که شده کسی احضارش نکند، قتلی اتفاق نیفتد، متهمی دستگیر نشود و خلاصه این که این تلفن صدایش درنیاید اما انگار استراحت برای او معنایی نداشت. گوشی را جواب داد. قتلی اتفاق افتاده بود. انتهای خیابان فردوس غربی،رو به روی یک پارک بزرگ جایی بود که او و دستیارش باید در اسرع وقت خودشان را به آنجا می‌رساندند. حادثه حدود ساعت 5 صبح اتفاق افتاده بود . اول خیال می‌کردند، ماجرا یک تصادف است که راننده فرار کرده اما کارشناسان راهنمایی و رانندگی نظر دادند تصادف عمدی است، چون در خیابان جای خط ترمز وجود نداشت و از طرفی محل تصادف جایی است که راننده می‌توانست براحتی از کنار عابر رد شود اما نه ترمز کرده و نه فرمانش را کمی چرخانده، در واقع مستقیم به سمت عابر رفته و او را زیر گرفته است.

شهاب و ستوان وقتی به محل حادثه رسیدند که نه از جسد خبری بود و نه از شواهد ‌. کارآگاه وقتی دید صحنه جرم به هم خورده است، چنان عصبانی شد که دلش می‌خواست سربازی را که آنجا به عنوان مراقب گذاشته بودند جلوی ماشین بیندازد اما سرباز بی‌‌تقصیر بود. سرگرد که احساس می‌کرد وقتش را بی‌دلیل تلف کرده و تا آنجا رفته، سوار ماشین شد و ظهوری هم دنبالش راه افتاد، آنها باید به کلانتری شهرزیبا می‌رفتند تا لااقل پرونده را تحویل بگیرند و عکس‌های حادثه را ببینند.

محیط کلانتری - هر‌چند آگاهی هم دست کمی از آن نداشت‌- برای شهاب غیرقابل تحمل می‌نمود. شلوغ و پر رفت و آمد بود و همیشه زنی داشت گوشه‌ای گریه می‌کرد، مردی با عصبانیت فریاد می‌کشید، پسربچه‌ای برای این که بگوید بی‌گناه است، قسم می‌خورد و خلاصه این که در همان دقایق اولیه ظرفیت روانی سرگرد را پر می‌کرد. او سراغ رئیس کلانتری رفت و بعد از کمی تعارف و احوالپرسی‌های متداول، سراغ اصل مطلب رفت و از این گلایه کرد که چرا صحنه جرم را حفظ نکرده‌اند. رئیس از این موضوع خبر نداشت برای همین به معاونش تلفن زد که او هم بی‌اطلاع بود، با افسر نگهبان تماس گرفت و در نهایت هم همه تقصیرها گردن کسی افتاد که شهاب او را نمی‌شناخت و اصلا برایش اهمیتی هم نداشت این وسط کدام یک از ماموران باید توبیخ شود. او عکس‌های صحنه تصادف را دید، مشخصات مقتول را نوشت و بقیه کارها را به دستیارش سپرد.

خانه مقتول ظاهرا همان حوالی محل قتل بود،خیابان بهار جنوبی. ظهوری که می‌دانست خودش باید به تنهایی آنجا برود سوییچ خودرو را به شهاب داد و از او خداحافظی کرد. کارآگاه‌ هم به طرف اداره راه افتاد‌. هوا آنقدر گرم بود که سرگرد احساس می‌کرد چیزی در سرش می‌جوشد و قل‌قل می‌کند.

3 ساعت بعد در حالی که شهاب روی صندلی‌اش جلوی کولر چرت می‌زد، ستوان خسته و نالان وارد اتاق شد و خواب را از سر رئیسش پراند، او خبرهای دسته اولی داشت.مقتول مردی 56 ساله به اسم یعقوب بود که کله‌پزی داشت برای همین هم هر روز صبح زود از خانه بیرون می‌زد اما این، همه اطلاعات ستوان نبود، او خبرهای مهم‌تری داشت. یعقوب 2 زنه بود تازه با هر دو زنش هم اختلاف و کشمکش داشت آن هم به این خاطر که باز می‌خواست تجدید فراش کند. وقتی ظهوری تا این قسمت از یادداشت‌هایش را برای شهاب خواند این فرضیه به سر کارآگاه زد که با یک جنایت زنانه رو به رو هستند اما ستوان سرنخ‌های دیگری هم داشت. او بادی به غبغب انداخت و گفت: سری به کله‌پزی زدم یعقوب یک کارگر به نام اصغر داشت که 2 هفته پیش بعد از یک دعوای حسابی اخراجش کرده بود . کارگر اخراجی گفته بود انتقام می‌گیرد و جلوی همه یعقوب را تهدید کرده بود.

حالا شهاب سر یک دو راهی قرار گرفته اما هنوز حرف‌های ظهوری تمام نشده بود و آن طور که می‌گفت مقتول به مردی 100 میلیون تومان بدهکار بود اما پولی نداشت که بدهی‌اش را بپردازد. طلبکار هم که خونش به جوش آمده 3 روز قبل به کله‌پزی رفته و یعقوب را تهدید کرده و گفته بود اگر پولش را ندهد او را می‌کشد.

کارآگاه لبخند تلخی زد و گفت: پس فقط خواجه حافظ شیرازی نمی‌خواست این بابا را بکشد. باید همه اینها را که گفتی احضار کنیم.

اولین کسی که پشت میز بازجویی نشست اصغر،‌ کارگر اخراجی کله‌پزی بود. او وقتی شنید یعقوب را با ماشین زیر گرفته‌اند، طوری وانمود کرد که انگار شوکه شده و از ناراحتی و اندوه نمی‌داند چکار باید بکند.از این فیلم‌ها برای شهاب زیاد بازی کرده بودند و اتفاقا هر چه گریه و زاریشان بیشتر بود، دستشان آلوده‌تر. وقتی ستوان از اصغر پرسید 5 صبح امروز کجا بوده، جوانک تازه باخبر شد ماجرا از چه قرار است. او به جای این که به سوال جواب بدهد، شروع کرد به حاشیه رفتن: اگر منظورتان دعوای آن روز است من آن موقع عصبانی بودم و یک چیزی گفتم، مگر مغزم معیوب است که به خاطر اخراج از یک مغازه که اتفاقا نان و آب درست و حسابی هم برایم نداشت، آدم بکشم.شما فکر کرده‌اید من دیوانه‌ام؟

هیچ‌کدام از این حرف‌ها جواب سوال ستوان نبود، ظهوری این بار با لحن تندتری مظنون را مجاب کرد بگوید که زمان قتل کجا بوده، اصغر طوری که انگار از خودش خیلی مطمئن است روی صندلی جابه‌جا شد و گفت: زندان.

شهاب و ستوان یک لحظه ناخودآگاه به هم نگاه کردند. زندانیان هر روز بعداز ظهر آزاد می‌شوند پس کسی که 5 صبح امروز در حبس بوده هنوز هم باید آنجا باشد، کارآگاه که احساس می‌کرد متهم دستش انداخته است، تشری زد و اصغر هم کم نیاورد و با لحن تندی گفت: جناب سروان احترامت واجب است، درست، ولی فکر نکن قاتل گرفتی و هر طوری که دلت بخواهد می‌توانی رفتار کنی، من عمری کارگری کرده‌ام و زندگی آبرومندانه‌ای دارم، همین طور بی‌مقدمه آمده‌اید محل کار جدیدم و مرا دستبند به دست آورده‌اید اینجا، آن وقت داد هم می‌زنید. من قاتل نیستم این را همه می‌دانند، من از فردای اخراجم رفتم در یک فرش فروشی مشغول شدم و شب‌ها هم همان‌جا می‌خوابم . صاحب مغازه هم هر شب موقع رفتن تمام درها را رویم قفل می‌کند و من تا 10 صبح آنجا زندانی هستم.

حرف‌های اصغر قابل تامل بود، البته زیاد به مذاق ستوان خوش نیامد . هم به خاطر تندروی متهم و هم به خاطر این که حالا مجبور بود در این گرمای کشنده دوباره به فرش‌فروشی برود و از صاحب مغازه پرس و جو کند تا ببیند اصغر راست می‌گوید یا نه.

ساعت 19 بود که اصغر آزاد شد. یک ساعت قبل 2 نفر از ماموران عملیاتی برای دستگیری طلبکار 100 میلیونی یعقوب رفته و هنوز برنگشته بودند. شهاب آنقدر خسته و کوفته بود که واقعا نمی‌توانست منتظر بماند. برای همین بازجویی از آن مرد را به فردا موکول کرد.

صبح روز بعد وقتی شهاب به اداره رسید همه کارها آماده ‌ بود. ظهوری، کریم همان مرد طلبکار را به اتاق خودشان آورده و سوالات اولیه را هم پرسیده بود. کارآگاه وقتی پشت میزش نشست که کریم داشت اعتراف می‌کرد پول نزول می‌دهد و بدهی یعقوب هم بابت ربا بود. شهاب سری به نشانه تاسف تکان داد و منتظر ماند تا کریم اعترافاتش را با توضیح دادن جزییات قتل تکمیل کند اما او مدعی بود در این یک فقره جرم بی‌گناه است، کریم هم برای اثبات حرفش مدرک داشت.

کریم ساعت 15 روز قبل از قتل به رشت رفته و دیشب تازه برگشته بود . برای همین هم تیم عملیاتی برای دستگیری‌اش معطل شد. متهم بلیت‌های اتوبوس و فاکتور هتل را هم همراهش داشت و براحتی می‌توانست ثابت کند قتل کار او نیست. باز هم پرونده‌ای دیگر به معمایی پیچیده تبدیل شده بود، طبق اطلاعات اولیه‌ای که شهاب و ظهوری داشتند فقط 2 مظنون دیگر مانده بود. شاید بازجویی از مریم و عفت، همسران مقتول می‌توانست گره این کلاف سردرگم را باز کند اما هر دو زن عزادار بودند و حداقل امروز نمی‌شد از آنها بازجویی کند. سرگرد تصمیم گرفت سری به خانه آنها بزند و به ظاهر برای تسلیت گفتن سر صحبت را باز و آنان را برای فردا احضار کند.ستوان هم از رئیسش اجازه گرفت یکی دو ساعتی همان‌جا گوشه اتاق روی صندلی چرتی بزند.

علیرضا رحیمی نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها