عوارضی زندگی
فکرش را بکنید پرداخت عوارض یک عمر طولانی چقدر دشوار است. این را از رنگ رخسار پیرمرد خمیدهای که در صف عوارضی جاده ایستاده است تا لواشکی به مردم بفروشد میشود فهمید.
یکی میگوید معتاد است. یکی میگوید بیمار است. دیگری میگوید خلافکار است، اما فقط بهنظر من یک پیرمرد است که به ازای عمری که از خدا گرفته دارد عوارض میپردازد. با کمترین رفاه میکوشد خرج خود و خانوادهاش را در آورد و زیرتیغ آفتاب با زانوان کم جانش به سمت خودروها میدود اما تا او رسیده باشد پسرک لواشکفروشی که او هم دارد عوارض جوانیاش را میپردازد، گوی سبقت را از وی ربوده است.
پیرمرد تا این چند صباح عمر را پشت عوارضی سر کند و آن دیگری خود را به روزگار جوانی و ثبات برساند، ما عوارضی را ترک میکنیم.
زندگی به شیرینی عسل!
پای کوه سبلان که میرسیم زندگی به شیرینی عسل جاری است اما آیا زندگی عسلفروشی که به صورت 24 ساعته دارد در اینجا عسل میفروشد و همه بضاعتش چند کندو و یک موتور است نیز به همین شیرینی است؟
وقتی از خودش میپرسم قبل از اینکه بگوید خدا را شکر، میدانم که راضی و خوشحال است. این را شیارهای ثابت لبخند که روی صورتش مانده است و چشمان آبی خوشحالش به من میگوید.
بابا رحمت هفتهای یک روز به خانه میرود و همکار میانسالش جایش را میگیرد و اگر ناخوش باشد دو سه روز مرخصی به خودش میدهد اما چون مسافر در فصل تابستان میرود و میآید و اول تابستان تنها فصل برداشت عسل در سبلان است، این روزها مرخصی کمی دارد. او و شریکش به نسبت کندوهایشان و روزهایی که برای عسلفروشی شیفت میایستند، در آمد را تقسیم میکنند.
او میگوید بیشترین درآمد ما همین روزهاست. عشایر نیستند اما وقتی هوا خنک شود آنها هم مثل عشایر این دامنه زنبورهایشان را به مغان کوچ میدهند تا زمستان را براحتی سر کنند و یخ نزنند.
میگویم اگر خدای ناکرده در این بیابان برهوت قلبت درد بگیرد یا سوءهاضمه پیدا کنی با این گردنههای پیچ در پیچ چکار میکنی و کی به دادت میرسد؟
می گوید: در این ارتفاع خدا به ما نزدیک است. هیچی نمیشود. توکل به خدا.
ما هم او را به خدا میسپاریم و دعا میکنیم زندگیاش به شیرینی عسل باشد؛ عسلی که ارزان و فراوان در دستانش مبادله میشود.
سوئیت- اتاق
از پیچ جاده زیبا با ویلاهای رنگارنگ نمکآبرود که میپیچی یک تابلوی سفید با کلمات قرمز جلوی چشمت میرقصد: سوئیت ـ اتاق .
چهره تفتیده پیرمرد زیر آفتاب شهر ساحلی نمکآبرود به تو میفهماند که او کارش همین است. در اینجا زمستان و تابستان مهمان هست.
مشهدی اسماعیل پیرمردی که ما را به سوئیت دلخواهمان راهنمایی میکند، میگوید: خرج زندگی بالاست خواهر. وقتی سر درد دلش باز میشود، ادامه میدهد: 3 تا بچه قدو نیم قد دارم که هنوز از آب و گل در نیامدهاند. مشهدی اسماعیل دارد به 75 سالگی میرسد، اما 15 سال پیش که همسرش فوت کرده بود بعد از دو سه سال تجدید فراش کرده و زن 27 سالهای گرفته که 3 فرزند از او دارد و همه کوچک هستند.
میگوید: خجالت میکشم بگویم، اما زن جوان گرفتن این دردسرها را هم دارد. خدا را شکر شکایت نمیکنم. اینجا شهر نعمت است و مشتری زیاد است، اما تا بیایم مشتری گیر بیاورم گاهی بچه مدرسهایهایی که میخواهند خرج خود را در بیاورند و احترام به ریش سفید سرشان نمیشود، میپرند و مشتری را از چنگم در میآورند.
وسیله هم ندارم و فقط میتوانم مسافرانی را راهنمایی کنم که صندلی خالی داشته باشند.
از اجاره هر خانه 10 درصد از طرفین کمیسیون میگیریم که کم و زیاد بد نیست.
فقط بگویید جوانها احترام پیرمردها را نگه دارند. نمیگویم لقمهشان را دهان ما بگذارند، اما لقمه ما را هم نبرند.
تمشک بفرمایید
جاده پیچ در پیچ زیبای چالوس را که به سمت تهران میآییم بازهم رقابت و دوندگی همیشگی میان سالمندان و نوجوانان وجود دارد با این تفاوت که در این رقابت به طرز چشمگیری زنان نیز حضور دارند. فروش تمشکهای وحشی و فال گردو در گردنههای سرعت گیر جاده پر رونقترین کاسبی است که بین این رقبا دیده میشود.
باز هم سالمندان در این میان قافیه را میبازند و اگر احترام سرنشینان خودروها به سالمندان فروشنده نباشد، در این میدان پرخطر شانس زیادی برای رقابت برای سالمندان فروشنده باقی نمیماند.
به بهانه خرید تمشک میایستیم و از فروشندهای سالمند سوال میکنم که تمشکهایتان را خودتان میچینید؟
با لهجه قشنگی در حالی که دستان بنفش و زخمیاش را نشان میدهد، میگوید: بله پس چی! تمشک پرورشی که نداریم. همه را از همین جنگلها میچینیم. نه سم به خودشان دیدهاند نه کود شیمیایی. پاک پاک است. مثل طلا برق میزند.
بنده خدا نمیداند منظورم چیز دیگری است. وسط تبلیغ تمشکهایش سوال میکنم، برای اینکه یک سطل یک کیلویی را پر کنید چقدر طول میکشد تا تمشک بچینید؟ میگوید: فصل تابستان است و با نوهها میرویم سراغ بوتهها. یک ساعتی که بچینیم یک سطل پر میشود.
وقتی میپرسم چطور با جوانترها رقابت میکنی، میگوید: هرکسی جای خودش را دارد. من پیر و باتجربهام اما دونده نیستم. آنها میدوند اما تجربه مرا ندارند. نمیدانند به کی بفروشند و کی بفروشند. نمیدانند کجای جنگل بروند که تمشکهای فراوانتری داشته باشد، خیلی چیزها را نمیدانند. به هر حال همه ما باید زندگی کنیم. کار سخت است. زندگی سخت است. روزی ما هم کنار جاده خداست. خدا برکت بدهد.
ماندانا ملاعلی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم