اشراق

بعثت؛ آغاز یک طلوع

دیرزمانی بود که جوانی از قبیله بنی هاشم هر شب از کوه حرا بر می‌رفت و در غار حرا به مناجات با معبود خویش می‌پرداخت. همه اهل مکه او را می‌شناختند. به راستی و درستی‌اش ایمان داشتند و او را «محمد امین» نام نهاده بودند. او هرشبانگاه با خدایی که می‌شناخت، خلوت می‌کرد و گره از رازهای سربسته خویش می‌گشود. او و پدران او بر دین حنیف ابراهیم خلیل‌الله بودند و به صداقت و جوانمردی و ایمان معروف.
کد خبر: ۳۳۹۱۸۶

سال‌ها می‌شد که پسر آمنه و عبدالله، و پرورش یافته دامان تربیت عبدالمطلب و ابوطالب، برای اتصال به مبدا هستی، وجود خویش را آسمانی می‌کرد و آن شب، 40 سال از عمر زمینی او می‌گذشت. آن شب، زمین و آسمان، گواهی یک اتفاق تازه می‌داد. حادثه‌ای به وسعت تمامی «جان و جهان» که گرامی‌ترین«جان» هستی را به تمامی«جهان»هستی متصل می‌کرد. آن شب، محمد امین را حال و حس دیگری بود. احساس عجیبی در تمام وجودش سایه افکنده بود. احساس جدا شدن از خاک و پر زدن بر افلاک؛ همچون نسیمی نرم و پرندگون، روح او را به تموج در آورده بود.

آن شب، محمد امین، با تمام وسعت آیینه وجودش تجلی حق را به تماشا نشسته بود. او آهسته آهسته چنان تا بر خورشید کناره می‌گرفت که سراپا غرق در نور شد. غار حرا را درخششی دیگر بود. تمام آسمانیان گویی که چشم به زمین دوخته بودند و آغاز داستانی را انتظار می‌کشیدند و زمین و زمینیان تماماً در خواب. خواب جهالت. دوران ظلمت جهل و عناد و تیره‌روزی. خوابی که گاه تا عمیق‌ترین لایه‌های تاریک عصر جاهلیت به طول می‌انجامید. اگر گوش جان به زمزمه‌های عالم هستی و مستی فرا می‌دادی، زمین و زمان خبر از وقوع ماجرایی می‌دادند که قرار بود سرنوشت بشر را دگرگون کند.

محمد امین، غرق راز و نیازی عاشقانه و سرشار از نور بندگی بود که به ناگاه نوری خیره‌کننده‌تر از هرشب، بر تمام وسعت غار تابیدن گرفت و طولی نکشید که صدایی آسمانی در فضا طنین‌انداز شد که: «بخوان...»

ـ اما من که خواندن بلد نیستم.

و باز تکرار همان صدا که:

ـ اقراء باسم ربک الذی خلق... بخوان به نام خدایت که خلق کرد.

... لحظات بعد، آخرین رسول خدا از فراز کوه حرا پایین می‌آمد. و این بار با شانه‌هایی لرزان از بار امانتی که گردون نیارد تحمل. بار امانت رسالت. رسالتی الهی برای نجات بشریت و هدایت به سرمنزل سعادت. باری؛ محمد امین به پیامبری حق مبعوث شده بود. و این مبعث، سرآغاز طلوع رسالتی سترگ بود که مکمل رسالت دیگر انبیا و اولیای پیشین بود. آن شب، در دل شب، خورشید از بلندای کوه حرا طالع شد. خورشیدی که صبح صادق هدایت و رستگاری را به ارمغان می‌آورد و پرده‌های ظلمت جهل و نادانی را درهم می‌نوردید و از هم می‌درید.

عید مبعث، بشارت برانگیخته شدن انسانی به مقام آسمانی نبوت بود. انسانی از جنس تمامی آدمیان که مأمور بود تا همنوعان خویش را به سرچشمه‌های پاک ایمان و اعتقاد رهنمون شود و دریچه‌های عقول بشری را به سوی چشم‌اندازهای سبز اندیشه و احساس و انسانیت بگشاید. مبعث، نقطه عطف تاریخ هدایت قافله انسانی به سوی سرمنزل رستگاری است. آغاز یک حرکت تازه که تا جهان باقی است، هدایت‌کننده انسان‌های جوینده حقیقت خواهد بود. حقیقت عشق و ایمان و خردمندی که این هر سه زیربنای ساختار وجودی یک انسان مطلوب و رو به تعالی است. انسانی اخلاق‌مدار؛ همچنان که آن حضرت خود چنین به فلسفه برانگیختن خویش به رسالت اشارت کرد و گفت: «انّی بعثت لاتمم مکارم الاخلاق». و امروز به همان میزان و مقدار که اخلاق محمدی در فردیت و در شخصیت مردم ما و در روابط و مناسبات اجتماعی و سیاسی دولتمردان کارگزار ما تجلی و تبلور داشته باشد؛ به همان مقدار و میزان می‌توانیم ادعا کنیم که فلسفه بعثت رسول‌الله را در قول و قلب و عمل دریافته‌ایم و از ما نیز از جان و دل، برانگیخته شده‌ایم.

روی جانان طلبی، آینه را قابل ساز

ورنه هرگز گل و نسرین ندمد زآهن و روی

رضا رفیع /‌ جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها